در کوی عاشقان

پایهٔ یازدهم۲۳ بند

بخشی از کتاب «زندگانی جلال‌الدّین محمد، مشهور به مولوی»؛ شرح زندگی مولانا، دیدار و دگرگونی او با شمس تبریزی، شکل‌گیری مثنوی، ویژگی‌های اخلاقی و نگاه عارفانۀ او به مرگ و بازگشت به عالم معنا.

  • قلمرو زبانی
  • قلمرو ادبی
  • قلمرو فکری

بند ۱

بند ۱

محمّد، ملقّب به جلال‌الدّین، مشهور به «مولانا» یا «مولوی»، اوایل قرن هفتم، در شهر بلخ به دنیا آمد. علّت شهرت او به «رومی» یا «مولانای روم»، اقامت طولانی وی در شهر قونیه بوده است، امّا جلال‌الدّین همواره خود را از مردم خراسان شمرده و همشهریانش را دوست می‌داشته و از یاد آنان دلش آرام نبوده است. پدر جلال‌الدّین، محمّد بن حسین خطیبی، معروف به «بهاءالدّین ولد»، از دانشمندان روزگار خود بود. به سبب هراس از بی‌رحمی‌ها و کشتار لشکر مغول و رنجش از خوارزم‌شاه، ناچار از بلخ مهاجرت کرد. جلال‌الدّین در این ایّام، پنج شش ساله بود که خاندانش، شهر بلخ و خویشان را بدرود گفت و به قصد حج، رهسپار گردید.

معنی

جلال‌الدّین مولوی در بلخ به دنیا آمد و با اینکه بعدها سال‌ها در قونیه زندگی کرد، خود را خراسانی می‌دانست. پدرش بهاءالدّین ولد، به سبب هراس از حملۀ مغول و رنجش از خوارزم‌شاه، همراه خانواده از بلخ مهاجرت کرد و مولانای خردسال نیز با آنان راهی سفر حج شد.

مفهوم

معرفی مولانا، زادگاه و خانوادۀ او و آغاز مهاجرت خانوادگی از بلخ.

قلمرو زبانی

۷ جمله
  • ملقّب: دارای لقب؛ اقامت: در جایی ماندن و زیستن؛ قونیه: شهری در ترکیه؛ هراس: ترس؛ رهسپار: راهی؛ بدرود گفتن: خداحافظی کردن.
  • «محمّد» نهاد است و «ملقّب به جلال‌الدّین» و «مشهور به مولانا یا مولوی» وابسته‌های توضیحی آن هستند.
  • در «پدر جلال‌الدّین، محمّد بن حسین خطیبی، معروف به بهاءالدّین ولد»، «محمّد بن حسین خطیبی» و «بهاءالدّین ولد» توضیح و بدل برای پدر جلال‌الدّین‌اند.
  • «پنج شش ساله» صفت شمارشی تقریبی است.

قلمرو ادبی

  • «دلش آرام نبوده است» کنایه از بی‌قراری و نگرانی است.
  • «بدرود گفتن» و «رهسپار شدن» کنایه از رفتن‌اند.
  • «دل» مجاز از وجود مولاناست.

قلمرو فکری

مولانا با وجود اقامت طولانی در قونیه، پیوند عاطفی خود را با خراسان حفظ کرد و در کودکی همراه خانواده از بلخ مهاجرت کرد.

بند ۲

بند ۲

چون به نیشابور رسید، با شیخ فریدالدّین عطّار ملاقات کرد. شیخ عطّار، کتاب «اسرارنامه» را به جلال‌الدّین خردسال هدیه داد و به پدرش بهاءالدّین گفت: «زود باشد که این پسر تو، آتش در سوختگان عالم زند.»

معنی

در نیشابور، مولانای خردسال با فریدالدّین عطّار دیدار کرد. عطّار «اسرارنامه» را به او بخشید و پیش‌بینی کرد که مولانا در آینده شور عشق و عرفان را در دل عاشقان جهان برخواهد انگیخت.

مفهوم

دیدار مولانای خردسال با عطّار و پیش‌بینی آیندۀ درخشان عرفانی او.

قلمرو زبانی

۴ جمله
  • فرید: یگانه؛ عطّار: عطرفروش؛ ملاقات: دیدار و رویارویی؛ اسرار: جمع سرّ، رازها؛ جلال: شکوه؛ بهاء: ارزش.

قلمرو ادبی

  • «آتش» استعاره از عشق است.
  • «سوختگان» استعاره از عاشقان و عارفان است.
  • «آتش در کسی زدن» کنایه از عاشق کردن و ایجاد شور و شوق است.
  • آتش / سوختگان: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

عطّار آینده‌ای بزرگ برای مولانا پیش‌بینی کرد و او را کسی دانست که شور عشق و عرفان را در جهان برخواهد انگیخت.

بند ۳

بند ۳

هنگامی که بهاء ولد، مناسک حج را به پایان برد، در بازگشت، به طرف شام روانه گردید و مدّتی در آن نواحی به سر برد. آوازۀ تقوا و فضل و تأثیر بهاء ولد همه جا را فرا گرفت و پادشاه سلجوقی روم، علاءالدّین کیقباد، از مقامات او آگاهی یافت، طالب دیدار وی گردید. بهاء ولد به خواهش او به قونیه روانه شد و بدان شهریار پیوست. بهاء ولد از آنجا که دیار روم از تاخت و تاز سپاه مغول برکنار بود و پادشاهی دانا و صاحب بصیرت و عالم‌پرور و محیطی آرام و آزاد داشت، بدان نواحی هجرت گزید. مردم آن سرزمین، علاقۀ فراوانی به او یافتند و سلطان نیز، بی‌اندازه، او را گرامی می‌داشت. جلال‌الدّین، در هجده سالگی به فرمان پدر با «گوهرخاتون» سمرقندی ازدواج کرد.

معنی

پس از حج، بهاء ولد مدتی در شام ماند و سپس به دعوت علاءالدّین کیقباد به قونیه رفت. امن بودن آن سرزمین از حملۀ مغول و وجود پادشاهی دانا و عالم‌پرور سبب شد خاندان مولانا در آنجا ساکن شوند. مولانا نیز در هجده‌سالگی با گوهرخاتون ازدواج کرد.

مفهوم

استقرار خانوادۀ مولانا در قونیه و ازدواج او.

قلمرو زبانی

۸ جمله
  • مناسک: آداب و اعمال دینی؛ شام: سوریۀ کنونی؛ تقوا: پرهیزکاری؛ فضل: دانش و برتری؛ مقامات: درجات و مراتب؛ شهریار: پادشاه؛ بصیرت: بینش و روشن‌بینی؛ عالم‌پرور: حامی دانشمندان.
  • «علاءالدّین کیقباد» بدل و توضیح برای «پادشاه سلجوقی روم» است.
  • «دانا، صاحب بصیرت، عالم‌پرور» و «آرام و آزاد» مجموعه صفت‌های هماهنگ‌اند.

قلمرو ادبی

  • «به سر بردن» کنایه از زندگی و اقامت کردن است.
  • «آوازه ... همه جا را فرا گرفت» کنایه از مشهور شدن است.
  • دانا / صاحب بصیرت / عالم‌پرور و آرام / آزاد: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

امنیت قونیه و حمایت پادشاه دانش‌دوست، بهاء ولد را به اقامت در آن سرزمین ترغیب کرد.

بند ۴

بند ۴

پس از درگذشت بهاءالدّین، جلال‌الدّین محمّد به اصرار مریدان و شاگردان پدر، مجالس درس و وعظ را به عهده گرفت؛ جلال‌الدّین در آن هنگام، بیست و چهار سال داشت. پس از این، جلال‌الدّین مدّتی در شهر حلب به تحصیل علوم پرداخت و سپس عازم دمشق شد و بیش از چهار سال در آن ناحیه، دانش می‌اندوخت و معرفت می‌آموخت. جلال‌الدّین، پس از چندی اقامت در شهرهای حلب و شام که مدّت مجموع آن، هفت سال بیش نبود، به قونیه باز آمد و همه روزه، به شیوۀ پدر، در مدرسه، به درس علوم دینی و ارشاد می‌پرداخت و طالبان علوم شریعت در محضر او حاضر می‌شدند.

معنی

پس از مرگ پدر، مولانا در بیست‌وچهارسالگی تدریس و وعظ را بر عهده گرفت. مدتی در حلب و دمشق به تحصیل پرداخت و پس از حدود هفت سال به قونیه بازگشت و به آموزش علوم دینی و ارشاد شاگردان مشغول شد.

مفهوم

دورۀ تحصیل، تدریس و جایگاه علمی مولانا پیش از دیدار شمس.

قلمرو زبانی

۸ جمله
  • اصرار: پافشاری؛ مجالس: جمع مجلس؛ وعظ: پند و اندرز؛ تحصیل: دانش‌اندوزی؛ عازم: راهی؛ معرفت: شناخت و آگاهی؛ ارشاد: راهنمایی؛ طالب: جوینده؛ شریعت: راه و آیین دین؛ محضر: محل حضور.
  • «مریدان و شاگردان پدر» دو گروه هم‌پایه‌اند.
  • «می‌اندوخت» و «می‌آموخت» فعل ماضی استمراری‌اند.

قلمرو ادبی

  • «عازم شدن» کنایه از سفر کردن است.
  • می‌اندوخت / می‌آموخت: هماهنگی پایانی و سجع.
  • محضر / حاضر: اشتقاق.

قلمرو فکری

مولانا پیش از دیدار شمس، دانشمندی نامدار و مدرس علوم دینی بود و سال‌ها به تحصیل و ارشاد مردم پرداخت.

بند ۵

بند ۵

در این ایّام که جلال‌الدّین، روزها به شغل تدریس می‌گذرانید و شاگردان و پیروان بسیاری از حضورش بهره می‌بردند و مردم روزگار بر تقوا و زهد او متّفق بودند، ناگهان آفتاب عشق و شمس حقیقت، در برابرش نمایان شد؛ او شمس‌الدّین تبریزی بود. شمس از مردم تبریز بود و خاندان وی هم اهل تبریز بودند. او برای کسب علوم و معارف، بسیار مسافرت کرد و از مشایخ فراوانی بهره برد. به دلیل سیر و سفر و البته جست‌وجو و پرواز در عالم معنا، او را «شمس پرنده» می‌گفتند. شمس‌الدّین، بیست و ششم جمادی‌الآخر سال ۶۴۲ هجری قمری به قونیه وارد شد. شمس، عارفی کامل و مرد حق بود و مولانا جلال‌الدّین که همواره در طلب مردان خدا بود، چون شمس را دید، نشانه‌هایی از لطف الهی را در او یافت و دانست که او همان پیر و مرشدی است که سال‌ها در جست‌وجویش بود؛ از این رو، به شمس روی آورد و با او به صحبت و خلوت نشست و در خانه بر آشنا و بیگانه بست و تدریس و وعظ را رها کرد. مولانا جلال‌الدّین با همه علم و استادی خویش، خدمت شمس زانو زد و نوآموز گشت؛ این خلوت عارفانه، حدود چهل روز طول کشید. مولانا آن چنان در معارف شمس، غرق شد که مریدان خود را از یاد برد. اهل قونیه و علما و زاهدان هم، مانند شاگردانش از تغییر رفتار مولانا خشمگین شدند و به سرزنش او پرداختند. دشمنی آنان نسبت به شمس، هر روز فزون‌تر می‌گشت. مولانا جلال‌الدّین در این میان، با بی‌توجّهی به ملامت و هیاهوی مردم، خود را با سرودن غزل‌های گرم و پرسوز و گداز عاشقانه، سرگرم می‌کرد.

معنی

مولانا در اوج شهرت علمی با شمس تبریزی، عارف کامل، دیدار کرد. او شمس را همان مرشد مطلوب خود یافت، درس و وعظ را کنار گذاشت و حدود چهل روز با او خلوت کرد. دگرگونی رفتار مولانا موجب خشم شاگردان و مردم شد، ولی مولانا بی‌اعتنا به سرزنش‌ها به عشق و سرودن غزل‌های عاشقانه پرداخت.

مفهوم

دیدار سرنوشت‌ساز مولانا و شمس و دگرگونی زندگی علمی مولانا به زندگی عاشقانه و عارفانه.

قلمرو زبانی

۱۷ جمله
  • زهد: پارسایی؛ متّفق: هم‌عقیده؛ مشایخ: بزرگان و پیران؛ پیر و مرشد: راهنمای معنوی؛ صحبت: همدمی و گفت‌وگو؛ خلوت: دوری از مردم و تنها ماندن برای سلوک؛ معارف: دانش‌ها و حکمت‌ها؛ ملامت: سرزنش.
  • «شمس» هم به معنی خورشید است و هم لقب شمس‌الدّین تبریزی.
  • «مردان خدا» و «شمس پرنده» از ترکیب‌های برجستۀ متن‌اند.

قلمرو ادبی

  • «آفتاب عشق» و «شمس حقیقت» اضافهٔ تشبیهی و استعاری‌اند.
  • شمس: ایهام میان «خورشید» و نام شمس تبریزی.
  • «روی آوردن» کنایه از توجّه کردن است.
  • «در خانه بر آشنا و بیگانه بستن» کنایه از دوری گزیدن از مردم است.
  • «زانو زدن» کنایه از شاگردی و خدمت کردن است.
  • «غرق شدن در معارف شمس» کنایه از توجّه بسیار و شیفتگی است.
  • «غزل‌های گرم» حس‌آمیزی است.
  • آشنا / بیگانه: تضاد.

قلمرو فکری

دیدار شمس سبب شد مولانا از مقام مدرس و واعظ به عاشقی شوریده و عارفی دگرگون‌شده تبدیل شود.

بند ۶

بند ۶

در پی فزونی گرفتن خشم و غضب مردم، شمس، ناگزیر قونیه را ترک کرد. مولانا در طلب شمس به تکاپو افتاد و سرانجام خبر یافت که او به دمشق رفته است. مولانا چندین نامه و پیغام فرستاد و غزل سرود و به خدمت شمس روانه کرد. یاران مولانا هم که پژمردگی و دلتنگی او را در غیبت شمس دیده بودند، از کردار خود پشیمان شدند و روی به مولانا آوردند. مولانا عذرشان را پذیرفت و فرزند خود، «سلطان ولد» را با غزل زیر، به طلب شمس، روانۀ دمشق کرد.

معنی

دشمنی مردم شمس را وادار به ترک قونیه کرد. مولانا پس از آگاهی از رفتن او به دمشق، نامه و غزل فرستاد. یاران پشیمان شدند و مولانا نیز سلطان ولد را برای بازگرداندن شمس به دمشق فرستاد.

مفهوم

فراق نخست شمس و تلاش مولانا برای بازگرداندن او.

قلمرو زبانی

۸ جمله
  • غضب: خشم؛ ناگزیر: ناچار؛ غیبت: نبودن و پنهان شدن؛ تکاپو: جست‌وجو و کوشش؛ عذر: پوزش.
  • «سلطان ولد» بدل و توضیح برای «فرزند خود» است.
  • «چندین نامه و پیغام» دو ترکیب هم‌پایه‌اند.

قلمرو ادبی

  • «روی به مولانا آوردند» کنایه از توجّه و بازگشت به اوست.
  • «پژمردگی» کنایه از افسردگی و دلتنگی است.

قلمرو فکری

فراق شمس مولانا را اندوهگین کرد و سرانجام یاران نیز از رفتار خود پشیمان شدند و برای بازگرداندن شمس کوشیدند.

بیت ۱

بیت ۷
فعل امرحرف ندامنادافعل امرمفعولمضاف‌الیهنشانهٔ مفعول

برویدایحریفان،بکشیدیارمارا

متممفعل امرقیدمفعولصفتنشانهٔ مفعول

بهمنآوریدآخر،صنمگریزپارا

معنی

ای دوستان من، بروید و محبوب من، شمس، را که از من دور شده است برایم بازگردانید.

مفهوم

اشتیاق مولانا برای بازگشت شمس و درخواست از یاران برای آوردن او.

قلمرو زبانی

۴ جمله
  • حریف: دوست، یار، همراه و هم‌نشین؛ بکشید: در اینجا بیاورید؛ صنم: بت، دلبر؛ گریزپا: فراری و متواری.
  • بیت چهار جمله دارد.
  • «بروید»، «بکشید» و «آورید» فعل امرند.

قلمرو ادبی

  • «صنم» استعاره از معشوق، شمس، است.
  • «گریزپا» کنایه از فراری و دورشونده است.
  • ما / را: جناس ناهمسان.

قلمرو فکری

مولانا از یاران می‌خواهد شمسِ گریزپا را به نزد او بازگردانند.

بیت ۲

بیت ۸
متممصفتمعطوف به متممصفت

بهترانه‌هایشیرین،بهبهانه‌هایزرّین

فعل امرمتمممفعولصفتصفتنشانهٔ مفعول

بکشیدسویخانه،مَهِخوبخوش‌لقارا

معنی

با سخنان و ترانه‌های دلنشین و هر بهانۀ زیبایی که می‌توانید، شمسِ زیبارو را به سوی خانه و نزد من بیاورید.

مفهوم

تقاضای مولانا برای بازگرداندن شمس با لطافت و چاره‌جویی.

قلمرو زبانی

۱ جمله
  • زرّین: طلایی؛ خوش‌لقا: زیبارو و خوش‌سیما؛ مَه: ماه، در اینجا معشوق.
  • بیت یک جمله دارد.
  • «شیرین» و «زرّین» صفت‌اند.

قلمرو ادبی

  • «ترانه‌های شیرین» حس‌آمیزی است.
  • «مَه» استعاره از محبوب، شمس، است.
  • ترانه‌های شیرین / بهانه‌های زرّین: تناسب و هماهنگی آوایی.
  • تکرار آوای «ـین» واج‌آرایی ایجاد کرده است.

قلمرو فکری

مولانا از دوستان می‌خواهد با گفتار خوش و تدبیر، شمس را به قونیه بازگردانند.

بیت ۳

بیت ۹
حرف ربط شرطنهادمتممفعلحرف ربطنهادصفتفعل

اگراوبهوعدهگویدکهدَمِدگربیایم

نهادمسندفعل اسنادیفعلنهادمفعولنشانهٔ مفعول

همهوعدهمکرباشد،بفریبداوشمارا

معنی

اگر شمس وعده دهد که زمانی دیگر می‌آید، به وعدۀ او اعتماد نکنید؛ زیرا ممکن است وعده‌اش فریب باشد و شما را بفریبد.

مفهوم

هشدار مولانا به یاران دربارۀ وعده و گریز دوبارۀ شمس.

قلمرو زبانی

۴ جمله
  • وعده: قول و قرار؛ دَم: لحظه و زمان؛ دگر: دیگر.
  • بیت چهار جمله دارد.
  • «دگر» صفت مبهم و وابستۀ پیشین است.

قلمرو ادبی

  • تکرار «وعده» و آواهای «گ» و «م» واج‌آرایی ایجاد کرده است.
  • رفتن / بازگشتن و وعده / مکر تقابل معنایی دارند.

قلمرو فکری

مولانا نگران است شمس با وعده‌ای دوباره از بازگشت سر باز زند.

بند ۷

بند ۱۰

این پیک‌ها و نامه‌ها، عاقبت در دل شمس، تأثیر بخشید. شمس، خواهش مولانا را پذیرفت و بار دیگر به قونیه بازگشت. با آمدن شمس، بار دیگر، نشست‌ها و ملاقات مولانا با او پی‌درپی شد و سبب انقلاب احوال مولانا گردید. دگربار، مریدان از تعطیل شدن مجالس درس، به خشم آمدند و مولانا را دیوانه و شمس را جادوگر خواندند. چون یاران مولانا به آزار شمس برخاستند، شمس، ناگزیر دل از قونیه برکند و عزم کرد که دیگر بدان شهر پرغوغا بازنیاید و جایی برود که از او خبری نشان ندهند و رفت. از این به بعد، سرانجام و عاقبت کار شمس و اینکه چه بر سر او آمده، به درستی، روشن نیست.

معنی

نامه‌ها و غزل‌های مولانا شمس را به قونیه بازگرداند، اما بار دیگر رابطۀ نزدیک آن دو خشم مریدان را برانگیخت. آزار یاران سبب شد شمس برای همیشه قونیه را ترک کند و سرنوشت نهایی او نامعلوم بماند.

مفهوم

بازگشت دوم شمس، تکرار دشمنی مریدان و ناپدید شدن نهایی او.

قلمرو زبانی

۱۰ جمله
  • ملاقات: دیدار؛ انقلاب: دگرگونی؛ احوال: جمع حال، وضع‌ها؛ مریدان: ارادتمندان؛ عزم: قصد و اراده؛ پرغوغا: پرآشوب و پرسروصدا.
  • در «مولانا را دیوانه و شمس را جادوگر خواندند»، «دیوانه» و «جادوگر» نقش مسندی دارند.
  • «این پیک‌ها و نامه‌ها» دارای صفت اشاره است.

قلمرو ادبی

  • «در دل شمس تأثیر بخشید»؛ دل مجاز از وجود و احساس شمس است.
  • «دل از قونیه برکند» کنایه از ترک کردن و دل بریدن است.
  • «به آزار برخاستن» کنایه از آزار دادن است.

قلمرو فکری

دشمنی و آزار مریدان سرانجام باعث جدایی نهایی شمس از مولانا شد.

بند ۸

بند ۱۱

پس از غیبت شمس، شاگردان به مولانا این گونه خبر دادند که شمس کشته شد ولی دلش بر درستی این خبر گواهی نمی‌داد. مولانا پس از جست‌وجوی بسیار، بی‌قرار و آشفته‌حال گردید. شب و روز از شدّت بی‌قراری، بی‌تابی می‌کرد و شعر می‌سرود. پس از جست‌وجوی بسیار، مولانا با خبر شد که ظاهراً شمس در دمشق است. آزار و انکار مخالفان هم سبب شد که او نیز در طلب یار همدل و همدم خود، عازم دمشق شود. مولانا در دمشق، پیوسته به افغان و زاری و بی‌قراری، شمس را از هر کوی و برزن، جست‌وجو می‌کرد و نمی‌یافت. از سر اشتیاق، ناله برمی‌آورد و اشعار غم‌انگیز می‌سرود.

معنی

پس از ناپدید شدن شمس، خبرهایی از مرگ یا حضور او در دمشق به مولانا رسید. مولانا این خبرها را باور نکرد و با بی‌قراری بسیار برای یافتن شمس به دمشق رفت و در کوی و برزن به جست‌وجوی او پرداخت.

مفهوم

بی‌قراری و جست‌وجوی طولانی مولانا پس از غیبت شمس.

قلمرو زبانی

۱۱ جمله
  • عازم: رهسپار؛ بی‌قرار: ناآرام؛ انکار: نپذیرفتن؛ افغان: فریاد و ناله؛ برزن: کوی و محله؛ اشتیاق: شوق.
  • «همدل و همدم» دو صفت هم‌پایه‌اند.

قلمرو ادبی

  • «دلش گواهی نمی‌داد» تشخیص و کنایه از باور نکردن است.
  • «شب و روز» مجاز از همۀ اوقات و دارای تضاد است.
  • «بی‌تابی کردن» کنایه از ناآرامی است.
  • افغان / زاری / بی‌قراری و کوی / برزن: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

مولانا پس از شمس آرام و قرار نداشت و برای یافتن یار و مرشد خود راهی دمشق شد.

بند ۹

بند ۱۲

چون مولانا از یافتن شمس، ناامید شد، ناچار با اصرار همراهان به قونیه بازگشت و تربیت و ارشاد مشتاقان معرفت حق را از سر گرفت. در حقیقت از این دوره، سال ۶۴۷ ه‍.ق.، تا هنگام درگذشت، سال ۶۷۲ ه‍.ق.، مولانا به همّت یاران نزدیک خود، شیخ صلاح‌الدّین زرکوب و سپس حسام‌الدّین حسن چلبی، به نشر معارف الهی مشغول بود. بهترین یادگار ایّام همدمی مولانا با این یاران، به ویژه با حسام‌الدّین، سرودن کتاب گران‌بهای مثنوی است که یکی از عالی‌ترین آثار ادبی ایران و اسلام است. در این باره، این گونه روایت می‌کنند که حسام‌الدّین از مولانا درخواست نمود کتابی به طرز «الهی‌نامه» سنایی یا «منطق‌الطیر» عطّار به نظم آرد. مولانا بی‌درنگ از دستار خود کاغذی که مشتمل بود بر هجده بیت از آغاز مثنوی، بیرون آورد و به دست حسام‌الدّین داد. از این پس، مولانا شب و روز، آرام نمی‌گرفت و به نظم مثنوی مشغول بود و شب‌ها حسام‌الدّین در پیشگاه وی می‌نشست و او مثنوی می‌سرود و حسام‌الدّین می‌نوشت و بر مولانا می‌خواند. برخی شب‌ها، گفتن و نوشتن تا به صبحگاه می‌کشید. ظاهراً تا اواخر عمر، مولانا به نظم مثنوی مشغول بود و چلبی و دیگران می‌نوشتند.

معنی

مولانا پس از ناامیدی از یافتن شمس به قونیه بازگشت و با یاری صلاح‌الدّین زرکوب و حسام‌الدّین چلبی به ارشاد مردم و نشر معارف الهی پرداخت. به پیشنهاد حسام‌الدّین، سرودن مثنوی را آغاز کرد و تا اواخر عمر به آن ادامه داد.

مفهوم

بازگشت مولانا به ارشاد مردم و شکل‌گیری مثنوی معنوی با همراهی حسام‌الدّین.

قلمرو زبانی

۱۳ جمله
  • ارشاد: راهنمایی؛ مشتاق: آرزومند؛ حسام: شمشیر تیز؛ روایت: نقل خبر؛ سنایی: شاعر نامدار؛ منطق‌الطیر: منظومۀ عطار؛ دستار: عمامه؛ مشتمل: شامل؛ پیشگاه: آستانه و درگاه.
  • «شیخ صلاح‌الدّین زرکوب» و «حسام‌الدّین حسن چلبی» بدل برای «یاران نزدیک خود» هستند.
  • «از سر گرفت» یعنی دوباره آغاز کرد.

قلمرو ادبی

  • «از سر گرفتن» کنایه از دوباره شروع کردن است.
  • شب / روز: تضاد و «شب و روز» مجاز از همۀ وقت است.

قلمرو فکری

پس از شمس، یاران نزدیک مولانا به ادامۀ راه عرفانی او کمک کردند و مثنوی به عنوان مهم‌ترین یادگار این دوره شکل گرفت.

بند ۱۰

بند ۱۳

مولانا مردی زردچهره و باریک‌اندام و لاغر بود و چشمانی سخت جذّاب داشت و از نظر اخلاق و سیرت، ستودۀ اهل حقیقت و سرآمد هم‌روزگاران خود بود و خود را به جهان عشق و یک‌رنگی و صلح‌طلبی و کمال و خیر مطلق کشانیده، در زندگانی، اهل صلح و سازش بود. همین حالت صلح و یگانگی با عشق و حقیقت، او را بردباری و تحمّل عظیم بخشید؛ طوری که طعن و ناسزای دشمنان را هرگز جواب تلخ نمی‌داد و به نرمی و حُسن خُلق، آنان را به راه راست می‌آورد. از شاعران و عارفان هم‌روزگار مولانا، سعدی و فخرالدّین عراقی بودند که ظاهراً هر دو نفر با وی دیدار و ملاقات کرده‌اند. غزل زیر از مولانا، سعدی را شیفتۀ خویش ساخت.

معنی

مولانا از نظر ظاهر مردی باریک‌اندام و از نظر اخلاق شخصی صلح‌طلب، بردبار و نیک‌خو بود و در برابر بدگویی دشمنان با نرمی پاسخ می‌داد. سعدی و فخرالدّین عراقی نیز از هم‌روزگاران او بودند و غزلی از مولانا سعدی را شیفتۀ خود کرد.

مفهوم

ویژگی‌های اخلاقی مولانا و جایگاه او در میان عارفان و شاعران هم‌روزگار.

قلمرو زبانی

۷ جمله
  • زردچهره: رنگ‌پریده؛ جذّاب: رباینده؛ اهل حقیقت: اهل راستی؛ سرآمد: برتر؛ بردباری: صبر و شکیبایی؛ طعن: سرزنش و عیب‌جویی؛ ناسزا: دشنام؛ سیرت: روش و اخلاق؛ ستوده: پسندیده؛ حُسن خُلق: اخلاق نیک.
  • «زردچهره، باریک‌اندام و لاغر» صفت‌های مولانا هستند.
  • «سعدی و فخرالدّین عراقی» دو اسم هم‌پایه‌اند.

قلمرو ادبی

  • «جواب تلخ» حس‌آمیزی است.
  • «سرآمد بودن» کنایه از برتری است.
  • «یک‌رنگی» کنایه از صداقت و خلوص است.
  • «زردچهره» در منابع کنایه از ناتوانی و بیماری نیز دانسته شده است.

قلمرو فکری

مولانا انسانی صلح‌طلب، بردبار، نیک‌خو و اهل عشق و حقیقت بود و با دشمنان نیز با نرمی رفتار می‌کرد.

بیت ۴

بیت ۱۴
قیدنهادمضاف‌الیهفعلمتمم

هرنفسآوازعشقمی‌رسدازچپوراست

نهادمتممفعلنهادمضاف‌الیهمتممفعل اسنادی

مابهفلکمی‌رویم،عزمتماشاکهراست؟

معنی

هر دم آواز عشق شنیده می‌شود که ما به سوی عالم معنا و کمال حرکت می‌کنیم؛ چه کسی میل رفتن به آنجا را دارد؟

مفهوم

دعوت همیشگی عشق به حرکت از جهان خاکی به سوی عالم معنا.

قلمرو زبانی

۳ جمله
  • نفس: لحظه و دم؛ فلک: آسمان و عالم معنا؛ عزم: قصد و اراده؛ تماشا: در اصل به معنی حرکت و راه رفتن.
  • بیت سه جمله دارد.
  • «راست» در مصراع اول به معنی سمت راست است و در مصراع دوم از «را» + «است» ساخته شده است.

قلمرو ادبی

  • «آواز عشق» استعاره و تشخیص است.
  • چپ / راست: تضاد.
  • راست / راست: جناس همسان.
  • چپ و راست مجاز از همه جا و «هر نفس» مجاز از هر لحظه است.
  • فلک مجاز از عالم معنا و ملکوت است.

قلمرو فکری

عشق پیوسته انسان را به سوی عالم معنا و کمال فرا می‌خواند.

بیت ۵

بیت ۱۵
نهادمتممفعل غیر اسنادیمسندمضاف‌الیهفعل اسنادی

مابهفلکبوده‌ایم،یارملکبوده‌ایم

قیدقید مکانفعلقیدحرف ربطصفت اشارهنهادمضاف‌الیه + فعل اسنادی

بازهمانجارویم،جملهکهآنشهرماست

معنی

ما انسان‌ها در اصل در عالم معنا و در کنار فرشتگان بوده‌ایم و سرانجام نیز دوباره به همان جایگاه اصلی خود بازمی‌گردیم.

مفهوم

بازگشت انسان به اصل آسمانی و عالم معنا.

قلمرو زبانی

۴ جمله
  • فلک: آسمان و عالم معنا؛ ملک: فرشته؛ باز: دوباره؛ جمله: همه؛ همان جا: عالم معنا.
  • بیت چهار جمله دارد.
  • «بوده‌ایم» در مصراع اول یک بار در معنی حضور داشتن و یک بار به صورت فعل اسنادی آمده است.

قلمرو ادبی

  • فلک / ملک: جناس ناهمسان.
  • شهر مجاز از وطن و سرزمین اصلی است.
  • «باز» و «همان جا» بر بازگشت به اصل تأکید دارند.

قلمرو فکری

انسان از عالم معنا آمده است و سرانجام به همان وطن اصلی بازخواهد گشت.

قرابت معنایی

  • چنین قفس نه سزای چو من خوش‌الحانی است / روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

بند ۱۱

بند ۱۶

گویند در شب آخر که بیماری مولانا سخت شده بود، خویشان و پیوستگان، بسیار نگران و بی‌قرار بودند و «سلطان ولد»، فرزند مولانا، هردم بی‌تابانه به بالین پدر می‌آمد و باز از اتاق بیرون می‌رفت. مولانا در آن حال، غزل زیر را سرود و این، آخرین غزلی است که مولانا ساخته است:

معنی

در آخرین شب زندگی مولانا، بیماری او شدید شد و خانواده‌اش بسیار نگران بودند. سلطان ولد پیوسته به بالین پدر می‌آمد و مولانا در همان حال آخرین غزل خود را سرود.

مفهوم

بیماری سخت مولانا و سرودن آخرین غزل در واپسین شب زندگی.

قلمرو زبانی

۵ جمله
  • پیوستگان: خویشان و نزدیکان؛ بی‌قرار: ناآرام؛ بالین: بستر و بالش؛ هردم: هر لحظه.
  • «سلطان ولد» بدل و توضیح برای «فرزند مولانا» است.

قلمرو ادبی

  • «هردم» مجاز از هر لحظه است.
  • خویشان / پیوستگان: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

مولانا در واپسین ساعات زندگی نیز به شعر و بیان عارفانۀ حال خود پرداخت.

بیت ۶

بیت ۱۷
فعل امرمفعولفعل امرمتممقیدمفعولفعل امر

رو،سربنهبهبالین،تنهامرارهاکن

مفعولمضاف‌الیهصفتصفتصفتفعل امر

ترکمنِخرابِشبگردِمبتلاکن

معنی

برو و آسوده باش و غم مرا نخور؛ مرا با رنج‌ها و گرفتاری‌هایم تنها بگذار.

مفهوم

درخواست مولانا از فرزندش برای رها کردن او در واپسین لحظات.

قلمرو زبانی

۴ جمله
  • شبگرد: شب‌رو؛ بالین: بستر و بالش؛ مبتلا: گرفتار؛ خراب: آشفته.
  • بیت چهار جمله دارد.
  • «رو» فعل امر بدون نشانۀ «بـ» است.

قلمرو ادبی

  • «سر به بالین نهادن» کنایه از خوابیدن و آسوده بودن است.
  • تکرار آوای کوتاه در مصراع دوم واج‌آرایی دارد.

قلمرو فکری

مولانا از همراهان می‌خواهد نگران او نباشند و او را با حال و درد خود تنها بگذارند.

بیت ۷

بیت ۱۸
نهادفعل اسنادیمتممحرف ربط + ضمیر اشارهحرف اضافه / فک اضافهنهادفعل

دردیاستغیرمردن،کانرادوانباشد

حرف ربطنهادقید پرسشیفعلحرف ربط + صفت اشارهمفعولنشانهٔ مفعولفعل مرکب امر

پسمنچگونهگویم،کایندردرادواکن

معنی

درد عشق دردی است که درمانی جز مرگ ندارد؛ پس چگونه از تو بخواهم که این درد را درمان کنی؟

مفهوم

درمان‌ناپذیری درد عشق و فراق.

قلمرو زبانی

۴ جمله
  • درد: رنج و بیماری؛ کان: مخفّف «که آن»؛ کاین: مخفّف «که این».
  • بیت چهار جمله دارد.
  • «غیر» در مصراع اول حرف اضافه است.

قلمرو ادبی

  • درد / مردن / دوا: مراعات‌نظیر.
  • درد / دوا: تضاد و تکرار.
  • تکرار واج‌های «د» و «ر» واج‌آرایی دارد.

قلمرو فکری

درد عشق تنها با مرگ پایان می‌پذیرد و درمان معمولی ندارد.

بیت ۸

بیت ۱۹
متممقید زمانمفعولمتممفعل

درخوابدوشپیریدرکویعشقدیدم

متممجزء فعل مرکب + «م»: متممفعلحرف ربطمفعولمتممفعل امر

بادستاشارتمکردکهعزمسویماکن

معنی

دیشب در خواب دیدم که در عالم عشق، پیر و مرشدی با دست به من اشاره کرد و مرا به سوی خود فراخواند.

مفهوم

اشارۀ مرشد در خواب به حرکت مولانا به سوی عالم دیگر.

قلمرو زبانی

۳ جمله
  • دوش: دیشب؛ پیر: مرشد و مراد؛ اشارت: اشاره؛ عزم: قصد و اراده.
  • بیت سه جمله دارد.
  • «دوش» در این بیت به معنی «دیشب» است.

قلمرو ادبی

  • کوی / سوی: جناس ناهمسان.
  • «کوی عشق» تصویر و ترکیبی عرفانی است.
  • تکرار واج «د» واج‌آرایی دارد.

قلمرو فکری

مولانا در خواب، دعوت مرشد به سوی عالمی دیگر را دریافت می‌کند.

بند ۱۲

بند ۲۰

عاقبت، روز یکشنبه، پنجم جمادی‌الآخر سال ۶۷۲ هجری قمری، هنگام غروب آفتاب، خورشید عمر مولانا نیز از این جهان به جهان آخرت سفر کرد. اهل قونیه، از خرد و بزرگ، در تشییع پیکر مولانا و خاک‌سپاری، حاضر شدند و همدردی کردند و بسیار گریستند و بر مولانا نماز خواندند. ابیات زیر، بخشی از غزلی است که گویی، مولانا در مرثیۀ خود و دلداری یاران، سروده است:

معنی

مولانا در پنجم جمادی‌الآخر سال ۶۷۲ هجری قمری درگذشت. مردم قونیه، از کوچک و بزرگ، در تشییع و خاک‌سپاری او شرکت کردند و سوگوار شدند. سپس ابیاتی از غزلی آورده می‌شود که گویی مولانا برای دلداری یاران دربارۀ مرگ خود سروده است.

مفهوم

درگذشت مولانا، سوگواری مردم قونیه و نگاه عرفانی او به مرگ.

قلمرو زبانی

۵ جمله
  • تشییع: دنبال جنازه رفتن؛ مرثیه: شعری در سوگ مرده؛ خرد و بزرگ: کوچک و بزرگ.
  • «خرد و بزرگ» مجاز از همۀ مردم است.
  • «مولانا» در «بر مولانا نماز خواندند» مجاز از پیکر مولاناست.

قلمرو ادبی

  • «خورشید عمر» اضافهٔ تشبیهی است.
  • «سفر کردن عمر» استعاره و تشخیص است.
  • «از این جهان به جهان آخرت سفر کردن» کنایه از مردن است.
  • خرد / بزرگ: تضاد.

قلمرو فکری

مرگ در نگاه این بخش، پایان نیست و مولانا آن را سفر از این جهان به جهان دیگر می‌بیند.

بیت ۹

بیت ۲۱
قید زمانحرف ربطنهادمضاف‌الیهمسندفعل اسنادی

بهروزمرگ،چوتابوتمنروانباشد

مفعولفعل نهیحرف ربطمضاف‌الیه با «را»ی فک اضافهنهادمضاف‌الیهفعل

گمانمبر،کهمرادرداینجهانباشد

معنی

در روز مرگ و هنگام تشییع پیکرم گمان نکن که من از رفتن از این دنیا اندوهگینم یا میل بازگشت به آن را دارم.

مفهوم

بی‌اعتنایی عارف به دنیا و نگاه مرگ به عنوان بازگشت به اصل.

قلمرو زبانی

۳ جمله
  • تابوت: صندوقی که پیکر مرده را در آن می‌گذارند؛ روان: رونده و در حرکت.
  • بیت سه جمله دارد.
  • «را» در «مرا درد این جهان باشد» در منابع به صورت فکّ اضافه و جانشین کسره توضیح داده شده است.

قلمرو ادبی

  • تابوت مجاز از پیکر و جسد است.
  • «درد چیزی را داشتن» کنایه از مهم بودن و دلبستگی به آن چیز است.

قلمرو فکری

مولانا مرگ را بازگشت به اصل خویش می‌داند و دلبستگی‌ای به ماندن در این جهان ندارد.

بیت ۱۰

بیت ۲۲
متممفعل نهیحرف ربطفعل نهیمفعول

برایمنمگریومگودریغ!دریغ!

متممفعلمسندنهادفعل اسنادی

بهدامدیودرافتی،دریغآنباشد

معنی

برای مرگ من گریه و افسوس نکن؛ باید برای کسی تأسف خورد که گرفتار دام شیطان شده است.

مفهوم

مرگ مایۀ تأسف نیست؛ گرفتاری و پیروی از شیطان شایستۀ اندوه است.

قلمرو زبانی

۴ جمله
  • دریغ: افسوس و حسرت؛ دیو: موجودی افسانه‌ای و در اینجا نماد شیطان.
  • «دریغ! دریغ!» در مصراع اول مفعولِ «مگو» است.
  • در مصراع دوم «دریغ» مسند و «آن» نهاد است.

قلمرو ادبی

  • «به دام افتادن» کنایه از گرفتار و اسیر شدن است.
  • دیو استعاره از شیطان است.
  • تکرار «دریغ» و واج «د» واج‌آرایی دارد.

قلمرو فکری

از دید مولانا، مرگ جای افسوس ندارد؛ آنچه باید از آن ترسید و بر آن افسوس خورد، گرفتار شدن در دام شیطان است.

بیت ۱۱

بیت ۲۳
صفت پرسشینهادفعلمتممحرف ربطفعل

کدامدانهفرورفتدرزمینکهنَرُست

قید پرسشیمتمممضاف‌الیه + «ت»: مضاف‌الیهصفت اشارهنهادفعل اسنادی

چرابهدانۀانسانتاینگمانباشد؟

معنی

کدام دانه‌ای در زمین فرو رفته و نروییده است؟ پس چرا گمان می‌کنی انسان پس از دفن شدن دوباره رشد و زندگی نخواهد داشت؟

مفهوم

مرگ پایان زندگی نیست؛ انسان پس از مرگ مانند دانه‌ای که در زمین می‌روید، به زندگی و تکامل دیگری می‌رسد.

قلمرو زبانی

۳ جمله
  • نَرُست: رشد نکرد و نرویید.
  • بیت سه جمله دارد.
  • «کدام» صفت پرسشی است و «چرا» قید پرسشی.
  • «انسانت» یعنی انسانِ تو و «ت» ضمیر پیوسته است.

قلمرو ادبی

  • مصراع اول پرسش انکاری است.
  • «دانۀ انسان» اضافهٔ تشبیهی و تشبیه انسان به دانه است.
  • دانه / زمین / روییدن: مراعات‌نظیر.
  • تکرار «دانه» آرایۀ تکرار دارد.

قلمرو فکری

انسان پس از مرگ نابود نمی‌شود؛ همان‌گونه که دانه پس از فرو رفتن در خاک می‌روید، انسان نیز به حیات دیگری می‌رسد.