باران محبّت

پایهٔ یازدهم۱۴ بند

از «مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد»؛ روایتی عرفانی از آفرینش آدم، آمیختن خاک او با محبّت الهی، پدید آمدن دل و شایستگی انسان برای امانت معرفت و عشق.

  • قلمرو زبانی
  • قلمرو ادبی
  • قلمرو فکری

بند ۱

بند ۱

حق تعالی چون اصناف موجودات می‌آفرید، وسایط گوناگون در هر مقام، بر کار کرد. چون کار به خلقت آدم رسید، گفت: «إِنّی خالِقٌ بَشَراً مِن طینٍ.» خانۀ آب و گِل آدم، من می‌سازم. جمعی را مُشتبِه شد؛ گفتند: «نه همه تو ساخته‌ای؟» گفت: «اینجا اختصاصی دیگر هست که این را به خودی خود می‌سازم، بی‌واسطه، که او گنج معرفت تعبیه خواهم کرد.»

معنی

خداوند هنگام آفرینش موجودات از واسطه‌های گوناگون بهره می‌گرفت؛ امّا وقتی نوبت آفرینش آدم رسید، فرمود جسم او را بی‌واسطه خود می‌سازم، زیرا می‌خواهم گنج معرفت را در وجود او قرار دهم.

مفهوم

آفرینش ویژۀ انسان به دست خداوند و جای گرفتن گنج معرفت در وجود او.

قلمرو زبانی

۱۳ جمله
  • اصناف: جمع صنف، گروه‌ها و گونه‌ها؛ وسایط: جمع وسیطه یا واسطه؛ مقام: جایگاه و مرتبه؛ مُشتبِه: دچار اشتباه؛ اختصاص: مخصوص و ویژه بودن؛ معرفت: شناخت و آگاهی؛ تعبیه: قرار دادن و جاسازی کردن.
  • «بر کار کرد» یعنی در ساختن و آفرینش، واسطه و وسیله‌ای را به کار گرفت.
  • «خانه» در «خانۀ آب و گِل آدم، من می‌سازم» مفعول و «من» نهاد است.
  • در «نه همه تو ساخته‌ای؟» نشانۀ نفی از فعل جدا آمده است.
  • «بی‌واسطه» یعنی بدون دخالت هیچ‌کس.

قلمرو ادبی

  • عبارت «إِنّی خالِقٌ بَشَراً مِن طینٍ» تضمین و برگرفته از آیۀ ۷۱ سورۀ ص است.
  • «خانۀ آب و گِل» استعاره و مجاز از جسم و قالب انسان است.
  • «گنج معرفت» اضافهٔ تشبیهی است.

قلمرو فکری

خداوند آفرینش آدم را کاری خاص و بی‌واسطه معرفی می‌کند؛ زیرا انسان قرار است جایگاه معرفت و عشق الهی باشد.

قرابت معنایی

  • من خفته بدم به ناز در کتم عدم / حسن تو به دست خویش بیدارم کرد

بند ۲

بند ۲

پس جبرئیل را بفرمود که برو از روی زمین یک مشت خاک بردار و بیاور. جبرئیل ـ علیه‌السّلام ـ برفت؛ خواست که یک مشت خاک بردارد. خاک گفت: «ای جبرئیل، چه می‌کنی؟» گفت: «تو را به حضرت می‌برم که از تو خلیفتی می‌آفرینند.» خاک سوگند برداد به عزّت و ذوالجلالی حق که مرا مبر که من طاقتِ قُرب ندارم و تابِ آن نیارم؛ من نهایتِ بُعد اختیار کردم، که قُربت را خطر بسیار است. جبرئیل، چون ذکر سوگند شنید، به حضرت بازگشت. گفت: «خداوندا! تو داناتری، خاک تن در نمی‌دهد.»

معنی

خداوند به جبرئیل فرمان داد مقداری خاک از زمین بیاورد تا از آن جانشینی بیافریند. خاک از ترس نزدیکی به خدا سوگند داد که او را نبرد. جبرئیل سوگند خاک را پذیرفت و نزد خدا بازگشت و گفت خاک راضی به آمدن نیست.

مفهوم

امتناع خاک از نزدیک شدن به حضرت حق و بازگشت جبرئیل بدون خاک.

قلمرو زبانی

۲۳ جمله
  • جبرئیل: فرشتۀ وحی و یکی از فرشتگان مقرّب؛ حضرت: پیشگاه و درگاه؛ خلیفت: خلیفه و جانشین؛ عزّت: ارجمندی؛ ذوالجلال: صاحب بزرگی؛ طاقت و تاب: توانایی؛ قُرب: نزدیکی؛ بُعد: دوری و فاصله.
  • «یک مشت خاک» یعنی مقداری خاک.
  • در عبارت «گفت: تو را به حضرت می‌برم»، بعد از «گفت» حرف ربط «که» حذف شده است.
  • «قُربت را خطر بسیار است» ساخت فکّ اضافه دارد؛ یعنی «خطرِ قربت بسیار است».
  • مرجع «تو» در گفت‌وگوی جبرئیل، خاک است.

قلمرو ادبی

  • «یک مشت خاک» کنایه از مقدار اندکی خاک است.
  • سخن گفتن و سوگند دادنِ خاک، استعاره و تشخیص است.
  • «تن در ندادن» کنایه از راضی نشدن و نپذیرفتن است.
  • قُرب / بُعد: تضاد.
  • ندارم / نیارم: هماهنگی آوایی و جناس ناهمسان.

قلمرو فکری

خاک از بیم خطر قرب الهی، دوری را برمی‌گزیند و جبرئیل نیز به احترام سوگند او، بدون خاک بازمی‌گردد.

بند ۳

بند ۳

میکائیل فرمود: «تو برو.» او برفت. همچنین سوگند برداد. اسرافیل را فرمود: «تو برو.» او برفت. همچنین سوگند برداد. برگشت. حق تعالی عزرائیل را بفرمود: «برو؛ اگر به طوع و رغبت نیاید، به اِکراه و به اِجبار برگیر و بیاور.» عزرائیل بیامد و به قهر، یک قبضه خاک از روی جملۀ زمین برگرفت و بیاورد. آن خاک را میان مکّه و طائف، فرو کرد. عشق، حالی دو اسبه می‌آمد.

معنی

میکائیل و اسرافیل نیز به سبب سوگند خاک بدون آن بازگشتند. سپس خداوند عزرائیل را فرستاد و فرمان داد اگر خاک با میل نیامد، با اجبار آن را بیاورد. عزرائیل از سراسر زمین مشتی خاک برداشت و میان مکه و طائف ریخت؛ عشق نیز با شتاب به آن پیوست.

مفهوم

آوردن خاک به فرمان خدا به دست عزرائیل و پیوستن عشق به آن.

قلمرو زبانی

۱۹ جمله
  • میکائیل: یکی از فرشتگان مقرّب؛ اسرافیل: یکی از فرشتگان مقرّب و فرشتۀ صور؛ عزرائیل: ملک‌الموت و فرشتۀ مرگ؛ طوع: فرمانبرداری؛ رغبت: میل و خواست؛ اکراه: ناپسندی و بی‌میلی؛ قهر: زور و خشم؛ قبضه: یک مشت؛ جمله: همه و تمامی؛ طائف: نام شهری.
  • «برگیر» و «بیاور» فعل امر هستند.
  • «از روی جملۀ زمین» یعنی از سراسر زمین.
  • «حالی» در اینجا قید و به معنی در همان هنگام است.

قلمرو ادبی

  • «خاک سوگند برداد» تشخیص است.
  • طوع و رغبت / اکراه و اجبار: تقابل معنایی.
  • «دو اسبه آمدن عشق» استعاره و تشخیص و کنایه از بسیار سریع و بی‌وقفه آمدن است.

قلمرو فکری

پس از بازگشت میکائیل و اسرافیل، عزرائیل مأمور شد خاک را حتی با اجبار بیاورد؛ پس خاک آدم فراهم شد و عشق نیز به سرعت به آن پیوست.

بند ۴

بند ۴

جملگی مالیکه را در آن حالت، انگشت تعجّب در دندان تحیّر بمانده که آیا این چه سِر است که خاکِ ذلیل را از حضرتِ عزّت به چندین اِعزاز می‌خوانند و خاک در کمالِ مذلّت و خواری، با حضرت عزّت و کبریایی، چندین ناز می‌کند و با این همه، حضرتِ غَنا، دیگری را به جای او نخواند و این سِر با دیگری در میان ننهاد.

معنی

همۀ فرشتگان شگفت‌زده بودند که چه رازی در این کار است: خداوند خاک پست و ناچیز را با عزّت به سوی خود می‌خواند و خاک با وجود خواری، ناز می‌کند؛ با این حال خداوند کسی دیگر را جایگزین او نمی‌کند و این راز را با دیگری در میان نمی‌گذارد.

مفهوم

شگفتی فرشتگان از توجه خاص خداوند به خاک و راز نهفته در آفرینش انسان.

قلمرو زبانی

۶ جمله
  • جملگی: همگی؛ مالیکه: جمع مَلَک، فرشتگان؛ تحیّر: سرگردانی و شگفتی؛ ذلیل: خوار و پست؛ عزّت: ارجمندی؛ اعزاز: بزرگداشت؛ مذلّت: خواری؛ کبریایی: بزرگی و شکوه الهی؛ غَنا: بی‌نیازی؛ سِر: راز.
  • «حضرت عزّت»، «حضرت کبریایی» و «حضرت غَنا» از تعبیرهای مربوط به خداوند هستند.

قلمرو ادبی

  • «انگشت تعجّب در دندان تحیّر ماندن» کنایه از بسیار متعجّب و حیران شدن است.
  • «ذلیل بودن خاک» و «ناز کردن خاک» استعاره و تشخیص است.
  • اعزاز / عزّت: اشتقاق.
  • عزّت / مذلّت: تضاد.

قلمرو فکری

فرشتگان نمی‌دانند چرا خداوند خاکِ خوار را این اندازه گرامی می‌دارد و راز آفرینش انسان را با موجودی دیگر در میان نمی‌گذارد.

قرابت معنایی

  • ناز تو و نیاز تو شد، همه دلپذیر من / تا ز تو دلپذیر شد، هستی ناگزیر من

بند ۵

بند ۵

الطافِ الوهیّت و حکمتِ ربوبیّت، به سِرّ مالیکه فرو می‌گفت: «إِنّی أَعلَمُ ما لا تَعلَمون.» شما چه می‌دانید که ما را با این مشتی خاک، چه کارها از ازل تا ابد در پیش است؟ معذورید که شما را سر و کار با عشق نبوده است. روزکی چند صبر کنید تا من بر این یک مشت خاک، دست‌کاری قدرت بنمایم، تا شما در این آینه، نقش‌های بوقلمون ببینید. اوّل نقش آن باشد که همه را سجدۀ او باید کرد.

معنی

لطف و حکمت خداوند به فرشتگان می‌فهماند که آنان از راز آفرینش انسان خبر ندارند، زیرا با عشق سروکار نداشته‌اند. باید اندکی صبر کنند تا جلوه‌های گوناگون قدرت خدا در آفرینش انسان آشکار شود؛ نخستین جلوه نیز آن است که همۀ فرشتگان باید بر آدم سجده کنند.

مفهوم

ناآگاهی فرشتگان از راز عشق و آشکار شدن قدرت خداوند در آفرینش انسان.

قلمرو زبانی

۱۱ جمله
  • الطاف: جمع لطف، مهربانی‌ها؛ الوهیّت: خدایی؛ ربوبیّت: پروردگاری؛ سِر: باطن و ضمیر؛ ازل: زمان بی‌آغاز؛ ابد: زمان بی‌پایان؛ معذور: دارای عذر؛ بوقلمون: رنگارنگ و گوناگون؛ سجده: پیشانی بر زمین نهادن.
  • در «شما را سر و کار با عشق نبوده است»، «را» فکّ اضافه است؛ یعنی «سر و کارِ شما».
  • «روزکی» دارای «ک» تصغیر است و یعنی چند روز اندک.
  • «این آینه» استعاره از وجود انسان است.

قلمرو ادبی

  • عبارت «إِنّی أَعلَمُ ما لا تَعلَمون» تضمین از آیۀ ۳۰ سورۀ بقره است.
  • «سِرّ مالیکه» مجاز از باطن و قلب فرشتگان است.
  • «دست‌کاری قدرت» کنایه از آشکار کردن قدرت الهی است.
  • «این آینه» استعاره از آفرینش و وجود انسان است.
  • ازل / ابد: تضاد.

قلمرو فکری

فرشتگان هنوز با عشق آشنا نیستند و از راز آفرینش انسان خبر ندارند؛ خداوند وعده می‌دهد جلوه‌های رنگارنگ آفرینش آدم را به آنان نشان دهد.

قرابت معنایی

  • نیست جانش محرم اسرار عشق / هر که را در جان، غم جانانه نیست

بند ۶

بند ۶

پس، از ابرِ کرم، بارانِ محبّت بر خاک آدم بارید و خاک را گِل کرد و به یدِ قدرت در گِل از گِل، دل کرد. عشق، نتیجۀ محبّت حق است.

معنی

خداوند از روی لطف و کرم، محبّت را چون باران بر خاک آدم فرو ریخت و با قدرت خود از آن گِل، دل را پدید آورد؛ بنابراین عشق انسان نتیجۀ محبّت الهی است.

مفهوم

پدید آمدن دل و عشق انسان از محبّت خداوند.

قلمرو زبانی

۴ جمله
  • کَرَم: بخشش، جوانمردی و لطف؛ ید: دست و در اینجا قدرت.
  • «گِل کرد» و «دل کرد» فعل هستند.

قلمرو ادبی

  • «ابر کرم» و «باران محبّت» اضافهٔ تشبیهی‌اند.
  • «ید قدرت» اضافهٔ استعاری است.
  • گِل / دل: جناس ناهمسان.
  • ابر، باران، خاک و گِل: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

سرچشمۀ عشق انسان محبّت الهی است و دل به قدرت خداوند در وجود آدم پدید می‌آید.

بیت ۱

بیت ۷
متممنهادمضاف‌الیهمسندفعل اسنادی

ازشبنمعشق،خاکآدمگِلشد

صفت شمارشینهادحرف ربط همپایه‌سازمعطوف به نهادمتمممسندفعل اسنادی

صدفتنهوشوردرجهانحاصلشد

معنی

خاک وجود آدم با عشق آمیخته و سرشته شد و از این عشق، فتنه و شور فراوانی در جهان پدید آمد.

مفهوم

آمیختن وجود انسان با عشق و پدید آمدن شور و غوغا از آن.

قلمرو زبانی

۲ جمله
  • شبنم: قطره‌های ریز آب؛ فتنه: فساد، آشوب و شورش؛ شور: وجد و هیجان.
  • بیت دو جمله دارد.
  • «شور» در مصراع دوم معطوف به «فتنه» است.

قلمرو ادبی

  • «شبنم عشق» اضافهٔ تشبیهی است.
  • اشاره به آفرینش انسان از گِل: تلمیح.
  • خاک / گِل و نیز فتنه / شور مراعات‌نظیر دارند.
  • قالب این بیت رباعی دانسته شده است.

قلمرو فکری

عشق با سرشت انسان درآمیخت و همین عشق سبب فتنه، شور و جنبش در جهان شد.

بیت ۲

بیت ۸
مفعولمضاف‌الیهمتمممضاف‌الیهفعل

سرنشترعشقبررگروحزدند

صفت شمارشینهادفعلحرف ربط همپایه‌سازنهاد + «ش»: مضاف‌الیهمسندفعل اسنادی

یکقطرهفروچکیدونامشدلشد

معنی

با عشق، رگ روح را شکافتند و قطره‌ای حاصل شد که آن را «دل» نامیدند.

مفهوم

دل، حاصل آمیختگی عشق الهی و روح انسان است.

قلمرو زبانی

۳ جمله
  • سرنشتر: نوک نشتر و تیغ؛ رگ: رگ بدن؛ فروچکید: قطره‌قطره پایین آمد.
  • بیت سه جمله دارد.
  • «سرنشتر عشق» مفعول و «رگ» متمم است؛ «دل» در مصراع دوم مسند است.

قلمرو ادبی

  • «سرنشتر عشق» اضافهٔ تشبیهی است.
  • «رگ روح» اضافهٔ استعاری است.
  • به عشق رفتاری انسانی نسبت داده شده است.
  • سرنشتر، رگ و قطره مراعات‌نظیر دارند.

قلمرو فکری

دل از پیوند عشق الهی با روح انسان پدید آمده است.

بند ۷

بند ۹

جمله، در آن حالت، متعجّب‌وار می‌نگریستند که حضرت جَلَّت به خداوندی خویش، در آب و گِل آدم، چهل شبانه‌روز تصرّف می‌کرد و در هر ذرّه از آن گِل، دلی تعبیه می‌کرد و آن را به نظر عنایت، پرورش می‌داد و حکمت با مالیکه می‌گفت: «شما در گِل منگرید، در دل نگرید.»

معنی

همه با تعجّب می‌دیدند که خداوند چهل شبانه‌روز در آفرینش جسم آدم تصرّف می‌کند، در هر ذرّه از گِل او دلی می‌نهد و آن را با عنایت پرورش می‌دهد؛ و به فرشتگان می‌آموزد که به ظاهر گِلی انسان نگاه نکنند، بلکه به دل او بنگرند.

مفهوم

برتری دل و حقیقت درونی انسان بر ظاهر جسمانی او.

قلمرو زبانی

۷ جمله
  • جمله: همگی؛ جَلَّت: بزرگ و بلندمرتبه است؛ تصرّف: دست در کاری کردن و دخالت؛ عنایت: توجه و لطف؛ حکمت: دانش و دانایی.
  • «منگرید» فعل امر منفی و «نگرید» فعل امر است.
  • «آب و گِل» در اینجا قالب و جسم ظاهری انسان است.

قلمرو ادبی

  • آب و گِل مجاز از وجود و جسم انسان است.
  • گِل / دل: جناس ناهمسان.
  • منگرید / نگرید و نیز گِل / دل در منابع به صورت تقابل آورده شده‌اند.

قلمرو فکری

ارزش حقیقی انسان به دل و باطن اوست، نه به قالب و جسم ظاهری.

قرابت معنایی

  • تو فراز ای پسر ظاهر مبین / دیو آدم را نبیند غیر طین

بیت ۳

بیت ۱۰
حرف ربط شرطنهادمفعولمتممفعل

گرمننظریبهسنگبربگمارم

متمممفعولصفتجزء غیرصرفی فعلفعل

ازسنگ،دلیسوختهبیرونآرم

معنی

اگر من با لطف و عنایت ویژه به سنگی سخت نگاه کنم، حتی از آن سنگ نیز انسانی عاشق و دل‌سوخته پدید می‌آورم.

مفهوم

اثر پرورش و عنایت خداوند؛ قدرت الهی حتی سنگ را به عاشقی دل‌سوخته تبدیل می‌کند.

قلمرو زبانی

۲ جمله
  • نظر گماردن: به دقّت نگاه کردن و توجه داشتن؛ بگمارم: از مصدر گماشتن؛ سوخته: در اینجا عاشق و دردمند.
  • بیت دو جمله دارد.
  • «نظر» و «دل» مفعول و «سنگ» متمم است.
  • «به سنگ بر» از ویژگی‌های سبکی و کاربرد دو حرف اضافه برای یک متمم است.

قلمرو ادبی

  • سنگ نماد سختی و نرمی‌ناپذیری است.
  • «دل» مجاز از انسان است.
  • «سوخته» کنایه از عاشق، دردمند و رنج‌کشیده است.
  • سنگ / دل: جناس ناهمسان.
  • تکرار صامت‌های «گ» و «ر»: واج‌آرایی.

قلمرو فکری

عنایت الهی می‌تواند حتی از موجودی سخت و انعطاف‌ناپذیر، عاشقی دل‌سوخته پدید آورد.

بند ۸

بند ۱۱

اینجا، عشق معکوس گردد؛ اگر معشوق خواهد که از او بگریزد، او به هزار دست در دامنش آویزد. آنچه بود که اوّل می‌گریختی و این چیست که امروز در می‌آویزی؟ آن روز گِل بودم، می‌گریختم، امروز همه دِل شدم، در می‌آویزم.

معنی

در این مرحله رابطۀ عشق برعکس می‌شود: اگر معشوق بخواهد بگریزد، عاشق با تمام وجود به او متوسّل می‌شود. انسان می‌گوید آن روز که تنها گِل بودم از قرب می‌گریختم، امّا امروز که سراپا دل و عشق شده‌ام، به محبوب می‌آویزم.

مفهوم

وارونگی عشق؛ انسان پس از آفرینش دل، از گریختن به سوی طلب و وصال معشوق می‌رسد.

قلمرو زبانی

۱۲ جمله
  • معکوس: برعکس و وارونه؛ معشوق: محبوب؛ «در می‌آویزم»: چنگ می‌زنم و متوسّل می‌شوم.
  • مرجع «او» در «اگر معشوق خواهد که از او بگریزد» عاشق است و در ادامه، انسان عاشق به دنبال معشوق می‌رود.

قلمرو ادبی

  • «به هزار دست در دامن آویختن» کنایه از با تمام وجود چیزی را گرفتن و طلب کردن است.
  • «در دامن آویختن» کنایه از متوسّل شدن و توجّه فراوان است.
  • گِل / دل: جناس ناهمسان.
  • می‌گریختم / در می‌آویزم: تقابل معنایی.

قلمرو فکری

پیش از آفرینش دل، خاک از قرب می‌گریخت؛ پس از آمیخته شدن با عشق، انسان با تمام وجود طالب قرب و وصال محبوب می‌شود.

بند ۹

بند ۱۲

همچنین، هر لحظه از خزاینِ غیب، گوهری، در نهادِ او تعبیه می‌کردند، تا هر چه از نفایسِ خزاینِ غیب بود، جمله در آب و گِلِ آدم، دفین کردند. چون نوبت به دل رسید، گِلِ دل را از بهشت بیاوردند و به آبِ حیاتِ ابدی سرشتند و به آفتابِ نظر بپروردند. چون کارِ دل به این کمال رسید، گوهری بود در خزانۀ غیب که آن را از نظر خازنان پنهان داشته بود. فرمود که آن را هیچ خزانه لایق نیست، الّا حضرتِ ما، یا دلِ آدم.

معنی

خداوند پیوسته از گنجینه‌های غیب، صفات و گوهرهای ارزشمند را در سرشت انسان قرار می‌داد. وقتی نوبت آفرینش دل رسید، مایۀ آن را از بهشت آوردند، با آب حیات آمیختند و با عنایت الهی پرورش دادند. پس از کامل شدن دل، خداوند گوهری پنهان و بسیار گران‌بها را شایستۀ هیچ خزانه‌ای جز نزد خود یا دل آدم ندانست.

مفهوم

دل انسان گنجینۀ برگزیدۀ صفات الهی و جایگاه گوهر عشق و معرفت است.

قلمرو زبانی

۱۲ جمله
  • خزاین: جمع خزینه و خزانه، گنجینه‌ها؛ غیب: آنچه از دید و دانش عادی پنهان است؛ گوهر: سنگ گران‌بها؛ نهاد: سرشت و طبیعت؛ نفایس: چیزهای نفیس و گران‌بها؛ دفین: مدفون و پنهان؛ حیات: زندگی؛ ابدی: جاودانی؛ سرشتن: آمیختن و خمیر کردن؛ خازنان: خزانه‌داران و نگهبانان خزانه.
  • مرجع «او» آدم و مرجع «آن» در پایان، گوهر پنهان است.
  • «الّا» یعنی مگر و به جز.

قلمرو ادبی

  • «خزاین غیب» اضافهٔ تشبیهی است.
  • «گوهر» استعاره از صفات ارزشمند، عشق و محبّت است.
  • «آب و گِل» کنایه و مجاز از کل وجود و جسم آدمی است.
  • «آب حیات ابدی»، «آفتاب نظر» و «خزانۀ غیب» اضافهٔ تشبیهی‌اند.
  • دل / گِل: جناس ناهمسان.
  • خزاین / خزانه / خازنان: مراعات‌نظیر و اشتقاق.

قلمرو فکری

خداوند صفات ارزشمند را در وجود انسان قرار داد و دل را با عنایت خاص پرورش داد تا شایستۀ نگهداری گوهر عشق و معرفت شود.

بند ۱۰

بند ۱۳

آنچه بود؟ گوهرِ محبّت بود که در صدفِ امانتِ معرفت تعبیه کرده بودند، و بر مُلک و ملکوت عرضه داشته، هیچ کس استحقاق خزانگی و خزانه‌داری آن گوهر نیافته، خزانگی آن را دلِ آدم لایق بود و به خزانه‌داری آن، جانِ آدم شایسته بود. مالیکۀ مقرّب، هیچ کس آدم را نمی‌شناختند. یک به یک بر آدم می‌گذشتند و می‌گفتند: «آیا این چه نقش عجیبی است که می‌نگارند؟» آدم به زیر لب آهسته می‌گفت: «اگر شما مرا نمی‌شناسید، من شما را می‌شناسم، باشید تا من سر از این خواب خوش بردارم، اسامی شما را یک به یک برشمارم.»

معنی

آن گوهر پنهان، محبّت و عشق بود که به عنوان امانت معرفت بر سراسر عالم عرضه شد و هیچ موجودی شایستۀ نگهداری آن نبود؛ دل آدم خزانه و جان او خزانه‌دار آن شد. فرشتگان هنوز آدم را نمی‌شناختند و با شگفتی به او نگاه می‌کردند، امّا آدم می‌گفت پس از کامل شدن آفرینشم، نام‌های شما را یک به یک خواهم گفت.

مفهوم

انسان شایستۀ امانت عشق و معرفت و برخوردار از شناختی فراتر از فرشتگان است.

قلمرو زبانی

۱۸ جمله
  • معرفت: شناخت؛ مُلک: عالم محسوسات؛ ملکوت: عالم غیب و جهان بالا؛ عرضه: ارائه و نشان دادن؛ استحقاق: سزاواری؛ خزانگی: خزانه‌داری؛ لایق: شایسته؛ مقرّب: نزدیک‌شده به خدا و دارای منزلت.
  • «یک به یک» قید است.
  • «برشمارم» یعنی یک‌یک نام ببرم و شمارش کنم.

قلمرو ادبی

  • «گوهر محبّت»، «صدف امانت» و «امانت معرفت» اضافهٔ تشبیهی‌اند.
  • خزانه‌دار بودن جان آدم، استعاره و تشخیص است.
  • «زیر لب گفتن» کنایه از آهسته سخن گفتن است.
  • در «گوهر محبّت بود که در صدف امانت...» تلمیح به آیۀ «إِنّا عَرَضنَا الأمانَةَ عَلَى السَّماوات...» وجود دارد.
  • در «اسامی شما را یک به یک برشمارم» تلمیح به آیۀ «عَلَّمَ آدَمَ الأَسماءَ کُلَّها» وجود دارد.

قلمرو فکری

گوهر عشق و معرفت، امانتی بود که دل انسان شایستۀ نگهداری آن شد؛ آدم نیز دانشی دارد که فرشتگان هنوز از آن بی‌خبرند.

بند ۱۱

بند ۱۴

هر چند که مالیکه در او نظر می‌کردند نمی‌دانستند که این چه مجموعه‌ای است تا ابلیسِ پُرتلبیس یک باری گِرد او طواف می‌کرد. چون ابلیس، گِرد قالب آدم برآمد، هر چیز را که بدید، دانست که چیست، امّا چون به دل رسید، دل را بر مثال کوشکی یافت. هر چند که کوشید که راهی یابد تا به درون دل در رود، هیچ راه نیافت. ابلیس با خود گفت: «هر چه دیدم، سهل بود. کار مشکل اینجاست. اگر ما را آفتی رسد از این شخص، از این موضع تواند بود و اگر حق تعالی را با این قالب، سر و کاری خواهد بود در این موضع تواند بود.» با صد هزار اندیشه، نومید از درِ دل بازگشت. ابلیس را چون در دل آدم بار ندادند، مردود همۀ جهان گشت.

معنی

فرشتگان حقیقت آدم را نمی‌شناختند. ابلیس گرد قالب او گشت و اجزای وجودش را شناخت، امّا وقتی به دل رسید، آن را همچون قصری بسته یافت و نتوانست راهی به درون آن پیدا کند. فهمید جایگاه اصلی و راز انسان در دل است. چون به دل آدم راهش ندادند، نومید بازگشت و مردود جهانیان شد.

مفهوم

دل، جایگاه راز و ارزش حقیقی انسان و دست‌نیافتنی برای ابلیس است.

قلمرو زبانی

۲۵ جمله
  • نظر: نگاه کردن؛ ابلیس: شیطان؛ تلبیس: فریب، دروغ و نیرنگ؛ طواف: گرد چیزی گشتن؛ قالب: جسم و کالبد؛ بر مثال: مانند؛ کوشک: قصر و بنای بلند؛ سهل: آسان؛ آفت: زیان و آسیب؛ موضع: جایگاه؛ بار ندادن: اجازۀ ورود ندادن؛ مردود: رانده‌شده.
  • «صد هزار» عدد کثرت و فراوانی است.
  • در «اگر ما را آفتی رسد»، «را» حرف اضافه و به معنی «به» است.
  • در «ابلیس را چون در دل آدم بار ندادند»، «را» حرف اضافه و به معنی «به» است.

قلمرو ادبی

  • دل به «کوشک» تشبیه شده است.
  • «درِ دل» اضافهٔ استعاری و دل به خانه یا قصر تشبیه شده است.
  • «سر و کار داشتن» کنایه از ارتباط داشتن است.
  • سهل / مشکل: تضاد.
  • «جهان» مجاز از جهانیان است.
  • در / در: جناس همسان در کاربردهای متفاوت.

قلمرو فکری

ابلیس از شناخت و ورود به دل انسان ناتوان ماند و دریافت که راز و جایگاه اصلی انسان در دل اوست؛ همین محرومیت به رانده شدن او انجامید.