قاضی بُست

پایهٔ یازدهم۲۳ بند

از تاریخ بیهقی؛ روایت نجات و بیماری امیر مسعود و سپس ماجرای بخشش زر به قاضی بُست، بوالحسن بولانی، و پسرش بوبکر که با وجود تنگدستی، به سبب قناعت و نگرانی از حساب قیامت آن را نمی‌پذیرند.

  • قلمرو زبانی
  • قلمرو ادبی
  • قلمرو فکری

بند ۱

بند ۱

و روز دوشنبه [امیر مسعود] شبگیر برنشست و به کران رود هیرمند رفت با بازان و یوزان و حشم و ندیمان و مطربان؛ و تا چاشتگاه به صید مشغول بودند. پس، به کران آب فرود آمدند و خیمه‌ها و شراع‌ها زده بودند.

معنی

روز دوشنبه، امیر مسعود سحرگاه سوار شد و همراه بازها و یوزهای شکاری، خدمتکاران، هم‌نشینان و مطربان به کنار رود هیرمند رفت و تا نزدیک ظهر به شکار پرداخت؛ سپس در ساحل فرود آمدند و خیمه‌ها و سایه‌بان‌ها را برپا کردند.

مفهوم

توصیف تفریح و شکار امیر مسعود در کنار رود هیرمند، پیش از حادثه.

قلمرو زبانی

۵ جمله
  • بُست: نام شهری؛ شبگیر: سحرگاه و پیش از صبح؛ برنشست: سوار شد؛ کران: ساحل و کنار؛ باز و یوز: جانوران شکاری؛ حشم: خدمتکاران؛ ندیم: هم‌نشین و همدم؛ مطرب: آوازخوان و نوازنده؛ چاشتگاه: نزدیک ظهر؛ صید: شکار؛ شراع: سایه‌بان و خیمه.
  • «برنشست» فعل پیشوندی است.
  • «خیمه‌ها و شراع‌ها زده بودند» فعل ماضی بعید دارد.

قلمرو ادبی

  • بازان و یوزان: مراعات‌نظیر.
  • حشم، ندیمان و مطربان: مراعات‌نظیر.
  • «آب» مجاز از رودخانه است.

قلمرو فکری

امیر مسعود و همراهانش برای شکار و تفریح به ساحل رود هیرمند رفتند و در آنجا اقامت کردند.

بند ۲

بند ۲

از قضای آمده، پس از نماز، امیر کشتی‌ها بخواست و ناوی ده بیاوردند. یکی بزرگ‌تر، از جهت نشست او و جامه‌ها افگندند و شراعی بر وی کشیدند.

معنی

پس از نماز، از روی تقدیر، امیر چند کشتی خواست؛ ده کشتی آوردند و بزرگ‌ترین آنها را برای نشستن امیر آماده کردند، جامه‌ها گستردند و سایه‌بانی بر آن کشیدند.

مفهوم

آماده شدن کشتی بزرگ برای سوار شدن امیر مسعود.

قلمرو زبانی

۴ جمله
  • قضا: تقدیر و سرنوشت؛ ناو: کشتی؛ از جهت: برای؛ شراع: سایه‌بان.
  • «ناوی ده» یعنی «ده ناو» و ترکیب وصفیِ مقلوب است.
  • «نشست» در «از جهت نشست او» مصدر است، نه فعل.
  • مرجع ضمیر «وی» در ادامهٔ متن، امیر مسعود است.

قلمرو ادبی

  • ناو و کشتی: مراعات‌نظیر.
  • جامه و شراع: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

به فرمان امیر، ده کشتی آوردند و یکی را برای نشستن او آماده کردند.

بند ۳

بند ۳

و وی آنجا رفت و از هر دستی، مردم در کشتی‌های دیگر بودند و کس را خبر نه. ناگاه، آن دیدند که چون آب نیرو کرده بود و کشتی پر شده، نشستن و دریدن گرفت. آن گاه آگاه شدند که غرقه خواست شد. بانگ و هزاهز و غریو خاست. امیر برخاست.

معنی

امیر وارد کشتی شد و افراد گروه‌های گوناگون در کشتی‌های دیگر بودند و کسی از خطر خبر نداشت. ناگهان دیدند جریان آب شدت یافته و کشتی پر از آب شده و شروع به غرق شدن و شکستن کرده است؛ فریاد و آشوب برخاست و امیر از جای خود بلند شد.

مفهوم

آغاز حادثهٔ غرق شدن کشتی امیر و ایجاد هراس و هیاهو.

قلمرو زبانی

۱۱ جمله
  • از هر دستی: از هر طبقه و گروه؛ آب نیرو کرده بود: آب بالا آمده و جریانش شدید شده بود؛ نشستن و دریدن: در اینجا غرق شدن و شکستن؛ غرقه خواست شد: می‌خواست غرق شود؛ بانگ: فریاد؛ هزاهز: آشوب و هیاهو؛ غریو: فریاد.
  • «کس را خبر نه» یعنی «کسی خبر نداشت» و فعل «بود» در آن حذف شده است.
  • «گرفت» در «نشستن و دریدن گرفت» به معنی «شروع کرد» است.

قلمرو ادبی

  • بانگ، هزاهز و غریو: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

فشار آب، کشتی امیر را در آستانهٔ غرق شدن قرار داد و فریاد و آشوب برخاست.

بند ۴

بند ۴

و هنر آن بود که کشتی‌های دیگر به او نزدیک بودند. ایشان درجستند هفت و هشت تن، و امیر را بگرفتند و بربودند و به کشتی دیگر رسانیدند و نیک کوفته شد و پای راست افگار شد؛ چنان که یک دوال پوست و گوشت بگسست و هیچ نمانده بود از غرقه شدن.

معنی

خوشبختانه کشتی‌های دیگر به امیر نزدیک بودند. هفت یا هشت نفر در آب پریدند، امیر را گرفتند و به کشتی دیگری رساندند. بدن او سخت آسیب دید و پای راستش چنان زخمی شد که یک لایه از پوست و گوشت جدا شد و چیزی تا غرق شدنش نمانده بود.

مفهوم

نجات امیر مسعود از غرق شدن و زخمی شدن شدید او.

قلمرو زبانی

۱۰ جمله
  • هنر آن بود: خوشبختانه و بخت یار بود؛ درجستند: پریدند؛ بربودند: در اینجا کشیدند؛ نیک: کاملاً؛ کوفته شد: ضربه خورد؛ افگار: مجروح و خسته؛ دوال: چرم و پوست، در اینجا یک لایه؛ بگسست: جدا و پاره شد.
  • پس از «بربودند» عبارت «امیر را» به قرینهٔ لفظی حذف شده است.

قلمرو ادبی

  • درجستند، بگرفتند، بربودند و رسانیدند: سجع و هماهنگی پایانی.

قلمرو فکری

چند نفر امیر را از آب نجات دادند؛ با این حال او به‌شدت زخمی و کوفته شد.

بند ۵

بند ۵

اما ایزد رحمت کرد پس از نمودن قدرت. و سوری و شادی‌ای به آن بسیاری، تیره شد و چون امیر به کشتی رسید، کشتی‌ها براندند و به کرانهٔ رود رسانیدند.

معنی

خداوند پس از نشان دادن قدرت خود، به امیر رحم کرد. آن جشن و شادی فراوان به تلخی گرایید و پس از رسیدن امیر به کشتی، کشتی‌ها را حرکت دادند و به ساحل رود رساندند.

مفهوم

نجات امیر به لطف خدا و تبدیل شادی و جشن به اندوه و نگرانی.

قلمرو زبانی

۵ جمله
  • ایزد: خدا؛ نمودن: نشان دادن؛ سور: جشن؛ براندند: حرکت دادند.

قلمرو ادبی

  • «تیره شدنِ سور و شادی» کنایه از خراب و نابود شدن شادی است.
  • «سور و شادی ... تیره شد» حس‌آمیزی دارد.
  • براندند و رسانیدند: سجع.

قلمرو فکری

خداوند به امیر رحم کرد و او را نجات داد؛ اما شادی آن روز به سبب حادثه از بین رفت.

بند ۶

بند ۶

و امیر از آن جهان آمده، به خیمه فرود آمد و جامه بگردانید و تر و تباه شده بود و برنشست و به زودی به کوشک آمد که خبری سخت ناخوش در لشکرگاه افتاده بود و اضطرابی و تشویشی بزرگ به پای شده و اعیان و وزیر به خدمت استقبال رفتند. چون پادشاه را سلامت یافتند، خروش و دعا بود از لشکری و رعیت و چندان صدقه دادند که آن را اندازه نبود.

معنی

امیر که از مرگ نجات یافته بود، به خیمه آمد، لباسش را عوض کرد و با وجود خیس و زخمی بودن سوار شد و به‌سرعت به کاخ رفت؛ زیرا خبر بسیار ناخوشی در لشکرگاه پیچیده و نگرانی بزرگی ایجاد شده بود. بزرگان و وزیر به استقبال آمدند و وقتی پادشاه را سالم دیدند، سپاهیان و مردم فریاد شادی و دعا سر دادند و صدقهٔ فراوان دادند.

مفهوم

بازگشت سالم امیر، پایان نگرانی سپاهیان و مردم و شکرگزاری آنان.

قلمرو زبانی

۱۳ جمله
  • جامه: لباس؛ تر و تباه: خیس و زخمی و ناتوان؛ کوشک: کاخ؛ اضطراب: بی‌تابی و دل‌شوره؛ تشویش: نگرانی و آشفتگی؛ اعیان: بزرگان؛ لشکری: سپاهیان؛ رعیت: عامهٔ مردم؛ صدقه: داد و دهش.
  • «خبری سخت ناخوش» گروه وصفی است.
  • «به زودی» قید است.

قلمرو ادبی

  • «از آن جهان آمده» کنایه از نجات یافتن از مرگ است.
  • «به پای شدن» کنایه از به وجود آمدن است.
  • کوشک، لشکرگاه، وزیر و پادشاه: مراعات‌نظیر.
  • لشکرگاه مجاز از لشکریان است.

قلمرو فکری

سلامت امیر، اضطراب لشکر و مردم را به شادی، دعا و صدقه دادن تبدیل کرد.

بند ۷

بند ۷

و دیگر روز، امیر نامه‌ها فرمود به غزنین و جملهٔ مملکت بر این حادثهٔ بزرگ و صعب که افتاد و سلامت که به آن مقرون شد و مثال داد تا هزار هزار درم به غزنین و دو هزار هزار درم به دیگر ممالک، به مستحقان و درویشان دهند شکر این را، و نبشته آمد و به توقیع مؤکد گشت و مبشران برفتند.

معنی

روز بعد، امیر دستور داد دربارهٔ آن حادثهٔ سخت و سلامت یافتن او نامه‌هایی به غزنین و سراسر کشور نوشته شود. همچنین فرمان داد یک میلیون درهم در غزنین و دو میلیون درهم در دیگر شهرها به نیازمندان و درویشان داده شود. فرمان نوشته و با امضای سلطان تأکید شد و مژده‌رسانان رفتند.

مفهوم

شکرگزاری امیر برای نجات و سلامت خود با صدقه دادن به نیازمندان.

قلمرو زبانی

۸ جمله
  • غزنین: پایتخت غزنویان؛ جمله: همه و سراسر؛ صعب: سخت؛ مقرون: همراه و پیوسته؛ مثال داد: فرمان داد؛ هزار هزار: یک میلیون؛ درم: درهم؛ مستحقان: نیازمندان؛ توقیع: امضای فرمان؛ مؤکد: تأکیدشده؛ مبشران: مژده‌رسانان.
  • «شکر این را»؛ «را» حرف اضافه و به معنی «برای» است.
  • «نبشته آمد» فعل مجهول است.

قلمرو ادبی

  • غزنین مجاز از مردم شهر غزنین است.
  • غزنین، مملکت و ممالک: مراعات‌نظیر.
  • امیر و توقیع: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

امیر برای شکر نعمت سلامتی، فرمان داد اموال فراوانی میان نیازمندان تقسیم شود.

بند ۸

بند ۸

و روز پنج‌شنبه، امیر را تب گرفت؛ تب سوزان و سرسامی افتاد، چنان که بار نتوانست داد و محجوب گشت از مردمان، مگر از اطبا و تنی چند از خدمتکاران مرد و زن و دل‌ها سخت متحیر شد تا حال چون شود.

معنی

روز پنج‌شنبه امیر دچار تب شدید و سرسام شد؛ به گونه‌ای که نتوانست اجازهٔ ملاقات بدهد و جز پزشکان و چند خدمتکار زن و مرد، از دیگران پنهان ماند. مردم بسیار نگران بودند که سرانجام حال او چه خواهد شد.

مفهوم

بیماری شدید امیر مسعود و نگرانی مردم از سرانجام او.

قلمرو زبانی

۶ جمله
  • سرسام: ورم و آشفتگی سر و مغز، هذیان؛ بار: اجازهٔ حضور و ملاقات؛ محجوب: پنهان و مستور؛ اطبا: جمع طبیب، پزشکان؛ متحیر: حیران و سرگردان؛ چون: چگونه.
  • «تنی چند» یعنی «چند تن» و ترکیب وصفی مقلوب است.
  • در «امیر را تب گرفت» ساخت قدیمیِ فک اضافه دیده می‌شود.

قلمرو ادبی

  • تب و سرسام: مراعات‌نظیر.
  • مرد و زن: تضاد.
  • «دل‌ها» مجاز از مردم است.
  • نسبت دادن متحیر شدن به دل‌ها: تشخیص.

قلمرو فکری

بیماری امیر چنان شدید شد که از مردم دور ماند و همه در انتظار نتیجهٔ بیماری او بودند.

بند ۹

بند ۹

تا این عارضه افتاده بود، بونصر نامه‌های رسیده را، به خط خویش، نُکت بیرون می‌آورد و از بسیاری نکت، چیزی که در او کراهیتی نبود، می‌فرستاد فرودسرای، به دست من و من به آغاجی خادم می‌دادم و خیرخیر جواب می‌آوردم و امیر را هیچ ندیدمی تا آن گاه که نامه‌ها آمد از پسران علی تکین و من نکت آن نامه‌ها پیش بردم و بشارتی بود. آغاجی بستد و پیش برد. پس از یک ساعت برآمد و گفت: «ای بوالفضل، تو را امیر می‌خواند.»

معنی

در مدت بیماری امیر، بونصر مشکان نکات مهم نامه‌های رسیده را با خط خود استخراج می‌کرد و مطالب بی‌اشکال را به اندرونی می‌فرستاد. بیهقی آنها را به آغاجی خادم می‌داد و پاسخ را سریع بازمی‌آورد. تا رسیدن نامه‌های پسران علی تکین، امیر را ندید؛ آن نامه‌ها خبر خوشی داشتند و پس از بردن آنها نزد امیر، آغاجی به بیهقی گفت امیر او را فراخوانده است.

مفهوم

ادامهٔ کارهای دیوانی در زمان بیماری امیر و فراخوانده شدن بیهقی نزد سلطان.

قلمرو زبانی

۱۵ جمله
  • عارضه: حادثه و بیماری؛ بونصر مشکان: دبیر رسایل دربار و استاد بیهقی؛ نُکت: نکته‌ها؛ کراهیت: ناپسندی؛ فرودسرای: اندرونی؛ آغاجی خادم: خادم مخصوص سلطان؛ خیرخیر: سریع؛ بشارت: مژده؛ بستد: گرفت.
  • در «بونصر نامه‌های رسیده را ... نکت بیرون می‌آورد»، «را» نشانهٔ فک اضافه است: نکتِ نامه‌های رسیده.
  • «ندیدمی» ماضی استمراری به شیوهٔ قدیم و به معنی «نمی‌دیدم» است.
  • «خیرخیر جواب می‌آوردم»؛ «خیرخیر» قید است.

قلمرو ادبی

  • نکت و خط: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

بونصر و بیهقی در دوران بیماری امیر کار نامه‌ها را انجام می‌دادند تا اینکه بیهقی برای دیدار سلطان فراخوانده شد.

بند ۱۰

بند ۱۰

پیش رفتم. یافتم خانه تاریک کرده و پرده‌های کتان آویخته و تر کرده و بسیار شاخه‌ها نهاده و تاس‌های بزرگ پر یخ بر زبر آن و امیر را یافتم آنجا بر زبر تخت نشسته، پیراهن توزی، مخنقه در گردن، عقدی همه کافور و بوالعلای طبیب آنجا زیر تخت نشسته دیدم.

معنی

بیهقی نزد سلطان رفت و دید اتاق را تاریک کرده‌اند، پرده‌های کتان را خیس و آویزان کرده‌اند، شاخه‌های فراوان گذاشته‌اند و روی آنها ظرف‌های بزرگ پر از یخ نهاده‌اند. امیر بالای تخت با پیراهن توزی و گردن‌بندی از کافور نشسته بود و بوالعلای طبیب نیز پایین تخت نشسته بود.

مفهوم

توصیف اتاق و شیوهٔ نگهداری و درمان امیر مسعود در زمان بیماری.

قلمرو زبانی

۹ جمله
  • یافتم: در اینجا «دیدم»؛ کتان: گیاهی با الیاف مناسب پارچه‌بافی؛ تاس: کاسه و ظرف؛ زبر: بالا؛ توزی: پارچهٔ نازک کتانی منسوب به شهر توز؛ مخنقه: گردن‌بند؛ عقد: گردنبند؛ کافور: ماده‌ای خوشبو و خنک‌کننده؛ بوالعلای طبیب: پزشک مخصوص سلطان.
  • «یافتم خانه تاریک کرده» یعنی «دیدم خانه را تاریک کرده‌اند».

قلمرو ادبی

  • «زیر تخت» در برابر «بر زبر تخت» تقابل مکانی دارد.

قلمرو فکری

بیهقی فضای خنک و تاریک اتاق و وضعیت امیر و طبیب را مشاهده کرد.

بند ۱۱

بند ۱۱

گفت: «بونصر را بگوی که امروز دُرستم و در این دو سه روز، بار داده آید که علت و تب تمامی زایل شد.»

معنی

امیر گفت به بونصر بگو امروز تندرست هستم و در دو سه روز آینده اجازهٔ ملاقات داده شود، زیرا بیماری و تب کاملاً برطرف شده است.

مفهوم

بهبود یافتن امیر و اعلام آمادگی برای دیدار مردم.

قلمرو زبانی

۵ جمله
  • دُرست: تندرست و سالم؛ بار: اجازهٔ ملاقات؛ علت: بیماری؛ زایل شدن: برطرف و نابود شدن.
  • «را» در «بونصر را بگوی» حرف اضافه و به معنی «به» است.
  • «بار داده آید» فعل مجهول است.

قلمرو ادبی

  • درست و علت: تضاد.
  • علت و تب: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

امیر خبر سلامت خود و پایان بیماری را به بونصر رساند.

بند ۱۲

بند ۱۲

من بازگشتم و این چه رفت، با بونصر بگفتم. سخت شاد شد و سجدهٔ شکر کرد خدای را عزّوجل بر سلامت امیر و نامه نبشته آمد.

معنی

بیهقی بازگشت و آنچه گذشته بود برای بونصر تعریف کرد. بونصر بسیار شاد شد و برای سلامت امیر در برابر خدای بزرگ سجدهٔ شکر به جا آورد و نامه‌ای نوشته شد.

مفهوم

شادی و شکرگزاری بونصر برای سلامت امیر.

قلمرو زبانی

۶ جمله
  • «این چه رفت» یعنی «آنچه اتفاق افتاد»؛ عزّوجل: عزیز و بزرگ و ارجمند؛ نبشته آمد: نوشته شد.
  • «نبشته آمد» فعل مجهول است.

قلمرو فکری

بونصر از شنیدن خبر سلامت امیر شاد شد و سجدهٔ شکر کرد.

بند ۱۳

بند ۱۳

نزدیک آغاجی بردم و راه یافتم تا سعادت دیدار همایون خداوند، دیگر باره یافتم و آن نامه را بخواند و دوات خواست و توقیع کرد و گفت: «چون نامه‌ها گسیل کرده شود، تو باز آی که پیغامی‌ست سوی بونصر در بابی، تا داده آید.» گفتم: «چنین کنم.» و بازگشتم با نامهٔ توقیعی و این حال‌ها را با بونصر بگفتم.

معنی

بیهقی نامه را نزد آغاجی برد و دوباره اجازهٔ ورود و دیدار سلطان را یافت. امیر نامه را خواند، دوات خواست و آن را امضا کرد و گفت پس از فرستادن نامه‌ها بازگردد تا پیغامی برای بونصر به او داده شود. بیهقی پذیرفت و پس از بازگشت، ماجرا را برای بونصر بازگفت.

مفهوم

امضای نامه‌ها به دست امیر و انتقال پیام میان سلطان، بیهقی و بونصر.

قلمرو زبانی

۱۵ جمله
  • همایون: خجسته و مبارک؛ خداوند: در اینجا سلطان مسعود؛ دوات: مرکبدان؛ توقیع: امضا و مهر فرمان؛ گسیل کردن: فرستادن؛ در بابی: دربارهٔ موضوعی؛ داده آید: داده شود.
  • «گسیل کرده شود» و «داده آید» فعل مجهول‌اند.

قلمرو ادبی

  • نامه، دوات و توقیع: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

بیهقی نامهٔ بونصر را برای امیر برد و پس از امضای آن مأمور شد برای گرفتن پیغام دیگری بازگردد.

بند ۱۴

بند ۱۴

و این مرد بزرگ و دبیر کافی، به نشاط قلم درنهاد. تا نزدیک نماز پیشین، از این مهمات فارغ شده بود و خیل‌تاشان و سوار را گسیل کرده. پس رقعتی نبشت به امیر و هرچه کرده بود، باز نمود و مرا داد. و ببردم و راه یافتم و برسانیدم و امیر بخواند و گفت: «نیک آمد.»

معنی

بونصر، دبیر بزرگ و کاردان، با شادی شروع به نوشتن کرد و تا نزدیک ظهر کارهای مهم را به پایان رساند و خدمتکاران و سواران را فرستاد. سپس نامه‌ای کوتاه به امیر نوشت و گزارش کارهای انجام‌شده را داد. بیهقی آن را نزد امیر برد و سلطان پس از خواندن، آن را پسندید.

مفهوم

کاردانی و سرعت عمل بونصر مشکان در انجام فرمان‌های امیر.

قلمرو زبانی

۱۳ جمله
  • دبیر: نویسنده و کاتب؛ کافی: باکفایت و کاردان؛ نشاط: شادی؛ نماز پیشین: نماز ظهر؛ مهمات: کارهای مهم؛ فارغ شدن: آسوده شدن از کار؛ خیل‌تاشان: خدمتکاران و چاکران؛ رقعت: نامهٔ کوتاه.
  • «را» در «مرا داد» حرف اضافه و به معنی «به من» است.
  • «نبشت» صورت قدیمی «نوشت» است.

قلمرو ادبی

  • «قلم درنهادن» کنایه از شروع به نوشتن است.

قلمرو فکری

بونصر با جدیت فرمان‌ها را انجام داد و گزارش کار را به امیر رساند.

بند ۱۵

بند ۱۵

و آغاجی خادم را گفت: «کیسه‌ها بیاور!» و مرا گفت: «بستان؛ در هر کیسه، هزار مثقال زر پاره است. بونصر را بگوی که زرهاست که پدر ما از غزو هندوستان آورده است و بتان زرین شکسته و بگداخته و پاره کرده و حلال‌تر مال‌هاست. و در هر سفری ما را از این بیارند تا صدقه‌ای که خواهیم کرد حلال بی‌شبهت باشد؛ از این فرماییم.»

معنی

امیر به آغاجی گفت کیسه‌ها را بیاورد و به بیهقی گفت آنها را بگیرد. در هر کیسه هزار مثقال طلای خردشده بود؛ سلطان توضیح داد این طلاها از بت‌های زرینِ به‌دست‌آمده در جنگ هندوستان است که شکسته و ذوب شده و آن را از حلال‌ترین اموال می‌داند و برای صدقه‌های بی‌شبهه از همین طلاها استفاده می‌کند.

مفهوم

تلاش امیر برای پرداخت صدقه از مالی که آن را حلال و بی‌شبهه می‌داند.

قلمرو زبانی

۱۶ جمله
  • مثقال: واحد وزن؛ زر پاره: خرده و قطعهٔ طلا؛ غزو: جنگ با کافران؛ گداختن: ذوب کردن؛ بی‌شبهت: بی‌شک و تردید؛ فرماییم: دستور می‌دهیم.
  • «را» در «آغاجی خادم را گفت»، «مرا گفت»، «بونصر را بگوی» و «ما را از این بیارند» حرف اضافه و به معنی «به/برای» است.
  • در «در هر کیسه، هزار مثقال زر پاره است» «هزار مثقال» وابستهٔ شمارشیِ «زر پاره» است.

قلمرو ادبی

  • بتان و غزو: تناسب معنایی.

قلمرو فکری

سلطان مسعود منشأ طلاها را توضیح می‌دهد و آنها را برای صدقه دادن بی‌شبهه می‌داند.

بند ۱۶

بند ۱۶

و می‌شنویم که قاضی بست، بوالحسن بولانی و پسرش بوبکر سخت تنگدست‌اند و از کس چیزی نستانند و اندک مایه ضیعتی دارند. یک کیسه به پدر باید داد و یک کیسه به پسر، تا خویشتن را ضیعتکی حلال خرند و فراخ‌تر بتوانند زیست و ما حق این نعمت تندرستی که بازیافتیم، لختی گزارده باشیم.»

معنی

سلطان می‌گوید شنیده است قاضی بست، بوالحسن بولانی، و پسرش بوبکر بسیار فقیرند، از کسی چیزی نمی‌گیرند و زمین زراعی اندکی دارند. فرمان می‌دهد به هر یک کیسه‌ای طلا داده شود تا زمین کوچک و حلالی بخرند و آسوده‌تر زندگی کنند و او نیز بخشی از حق شکر نعمت سلامتی را ادا کرده باشد.

مفهوم

کمک به قاضی تنگدست و پسرش به عنوان شکر نعمت سلامت.

قلمرو زبانی

۱۰ جمله
  • بوالحسن بولانی: قاضی شهر بست؛ بوبکر: پسر او؛ تنگدست: فقیر؛ اندک‌مایه: کم و ناچیز؛ ضیعت: زمین زراعی؛ ضیعتک: زمین زراعی کوچک؛ فراخ‌تر: آسوده‌تر؛ لختی: اندکی؛ گزارده باشیم: ادا کرده باشیم.
  • «بوبکر» در «پسرش بوبکر» بدل است.
  • «ک» در «ضیعتک» نشانهٔ تصغیر و کوچکی است.

قلمرو ادبی

  • تنگدست: کنایه از نیازمند و فقیر بودن.

قلمرو فکری

امیر قصد دارد با کمک مالی به قاضی و پسرش بخشی از شکر نعمت سلامت خود را به جا آورد.

بند ۱۷

بند ۱۷

من کیسه‌ها بستدم و به نزدیک بونصر آوردم و حال بازگفتم؛ دعا کرد و گفت: «خداوند این سخت نیکو کرد و شنوده‌ام که ابوالحسن و پسرش وقت باشد که به ده درم درمانده‌اند.» و به خانه بازگشت و کیسه‌ها با وی بردند و پس از نماز کس فرستاد و قاضی ابوالحسن و پسرش را بخواند و بیامدند. بونصر پیغام امیر به قاضی رسانید.

معنی

بیهقی کیسه‌ها را گرفت و نزد بونصر برد و ماجرا را گفت. بونصر کار سلطان را بسیار نیک دانست و گفت شنیده است ابوالحسن و پسرش گاهی حتی به ده درهم نیازمند می‌شوند. سپس به خانه رفت، آنها را فراخواند و پیام امیر را به قاضی رساند.

مفهوم

رساندن هدیهٔ سلطان به بونصر و دعوت قاضی و پسرش برای دریافت آن.

قلمرو زبانی

۱۵ جمله
  • ستدن/بستدم: گرفتن و دریافت کردن؛ خداوند: در اینجا پادشاه؛ سخت نیکو: بسیار خوب؛ درمانده: عاجز و نیازمند.
  • «به نزدیک بونصر آوردم»؛ «بونصر» متمم است.

قلمرو ادبی

  • «به ده درم درمانده‌اند» نشان‌دهندهٔ فقر و نیاز شدید و «ده درم» مجاز از پول اندک است.

قلمرو فکری

بونصر از تصمیم امیر استقبال کرد و قاضی و پسرش را برای شنیدن پیام سلطان فراخواند.

بند ۱۸

بند ۱۸

بسیار دعا کرد و گفت: «این صلت فخر است. پذیرفتم و باز دادم که مرا به کار نیست و قیامت سخت نزدیک است. حساب این نتوانم داد و نگویم که مرا سخت دربایست نیست اما چون به آنچه دارم و اندک است قانعم، وزر و وبال این چه به کار آید؟»

معنی

قاضی بسیار دعا کرد و گفت این بخشش افتخارآمیز است؛ اما با وجود نیاز، آن را پس می‌دهد، زیرا روز قیامت را نزدیک می‌داند و نمی‌خواهد مسئول حساب این مال و گناه و عذاب احتمالی آن باشد. او به مال اندک خود قانع است.

مفهوم

قناعت و احتیاط دینی قاضی و نپذیرفتن هدیهٔ سلطان.

قلمرو زبانی

۱۴ جمله
  • صلت: بخشش، انعام و جایزه؛ فخر: افتخار؛ دربایست: نیاز و ضرورت؛ وزر: گناه؛ وبال: سختی و عذاب.
  • «مرا سخت دربایست نیست» یعنی «به آن نیاز شدید ندارم».

قلمرو ادبی

  • «وزر و وبال این چه به کار آید؟» استفهام انکاری است.
  • قیامت، حساب، وزر و عذاب: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

قاضی با اینکه نیازمند است، به سبب قناعت و ترس از حساب قیامت هدیهٔ سلطان را نمی‌پذیرد.

بند ۱۹

بند ۱۹

بونصر گفت: «ای سبحان‌الله! زری که سلطان محمود به غزو از بت‌خانه‌ها به شمشیر بیاورده باشد و بتان شکسته و پاره کرده و آن را امیرالمؤمنین می روا دارد ستدن، آن، قاضی همی نستاند؟!»

معنی

بونصر با شگفتی گفت: طلایی که سلطان محمود در جنگ با کافران از بت‌خانه‌ها با شمشیر آورده، بت‌های زرین را شکسته و تکه کرده و خلیفه نیز گرفتن آن را روا می‌داند، قاضی چرا آن را نمی‌گیرد؟

مفهوم

تعجب بونصر از امتناع قاضی از پذیرفتن مالی که خلیفه گرفتن آن را جایز دانسته است.

قلمرو زبانی

۶ جمله
  • سبحان‌الله: پاک و منزه است خدا؛ در اینجا برای اظهار شگفتی و به صورت شبه‌جمله؛ غزو: جنگ با کافران؛ امیرالمؤمنین: خلیفه؛ ستدن: گرفتن؛ همی نستاند: نمی‌ستاند.
  • «ای سبحان‌الله» شبه‌جمله است.
  • «را» در «آن را امیرالمؤمنین می روا دارد ستدن» از نوع فک اضافه است: ستدنِ آن.

قلمرو ادبی

  • شمشیر مجاز از جنگ است.
  • بتان و بت‌خانه: مراعات‌نظیر.
  • ستدن و نستاندن: تضاد.

قلمرو فکری

بونصر مشروع بودن طلاها را دلیل می‌آورد و از نپذیرفتن آنها به دست قاضی شگفت‌زده می‌شود.

بند ۲۰

بند ۲۰

گفت: «زندگانی خداوند دراز باد؛ حال خلیفه دیگر است که او خداوند ولایت است و خواجه با امیر محمود به غزوها بوده است و من نبوده‌ام و بر من پوشیده است که آن غزوها بر طریق سنت مصطفی هست یا نه. من این نپذیرم و در عهدهٔ آن نشوم.»

معنی

قاضی گفت عمر پادشاه دراز باد؛ وضع خلیفه با من فرق دارد، زیرا او صاحب حکومت است و بونصر نیز در آن جنگ‌ها همراه سلطان محمود بوده؛ اما من حضور نداشته‌ام و نمی‌دانم آن جنگ‌ها مطابق روش پیامبر بوده است یا نه. پس این مال را نمی‌پذیرم و مسئولیتش را بر عهده نمی‌گیرم.

مفهوم

احتیاط قاضی در پذیرش مال و خودداری از پذیرش مسئولیت چیزی که از حلال بودن آن مطمئن نیست.

قلمرو زبانی

۱۰ جمله
  • خداوند: پادشاه؛ ولایت: کشور و حکومت؛ خواجه: بزرگ و سرور، در اینجا بونصر مشکان؛ طریق: راه و روش؛ سنت: شیوه و روش؛ مصطفی: برگزیده، در اینجا پیامبر(ص).
  • «زندگانی خداوند دراز باد» جملهٔ دعایی است.

قلمرو ادبی

  • غزو و مصطفی: تناسب معنایی.

قلمرو فکری

قاضی چون خود در جنگ‌ها حضور نداشته و از مطابق بودن آنها با سنت پیامبر مطمئن نیست، هدیه را نمی‌پذیرد.

بند ۲۱

بند ۲۱

گفت: «اگر تو نپذیری، به شاگردان خویش و به مستحقان و درویشان ده.» گفت: «من هیچ مستحق نشناسم در بست که زر ایشان توان داد و مرا چه افتاده است که زر کسی دیگر برد و شمار آن به قیامت مرا باید داد؟! به هیچ حال، این عهده قبول نکنم.»

معنی

بونصر پیشنهاد کرد اگر قاضی هدیه را نمی‌پذیرد، آن را به شاگردان یا نیازمندان بدهد. قاضی گفت در بست نیازمندی نمی‌شناسد که بتوان این طلا را به او داد و نمی‌خواهد دیگری آن را ببرد اما حسابش در قیامت بر عهدهٔ او باشد؛ بنابراین این مسئولیت را نمی‌پذیرد.

مفهوم

امتناع قاضی از پذیرفتن حتی مسئولیت توزیع مال مشکوک.

قلمرو زبانی

۱۰ جمله
  • مستحق: نیازمند و درویش؛ عهده: مسئولیت.
  • «مرا چه افتاده است؟» ساختی پرسشی و در معنی «به من چه مربوط است؟» است.

قلمرو ادبی

  • «مرا چه افتاده است؟» استفهام انکاری است.
  • زر مجاز از سکهٔ طلاست.
  • «شمار آن به قیامت دادن» کنایه از حساب پس دادن است.

قلمرو فکری

قاضی حتی مسئولیت رساندن طلا به دیگران را نیز نمی‌پذیرد تا در قیامت پاسخ‌گوی آن نباشد.

بند ۲۲

بند ۲۲

بونصر پسرش را گفت: «تو از آن خویش بستان.» گفت: «زندگانی خواجه عمید دراز باد؛ علی‌ای‌حال، من نیز فرزند این پدرم که این سخن گفت و علم از وی آموخته‌ام و اگر وی را یک روز دیده بودمی و احوال و عادات وی بدانسته، واجب کردی که در مدت عمر پیروی او کردمی؛ پس چه جای آن که سال‌ها دیده‌ام و من هم از آن حساب و توقف و پرسش قیامت بترسم که وی می‌ترسد و آنچه دارم از اندک مایه حطام دنیا حلال است و کفایت است و به هیچ زیادت حاجتمند نیستم.»

معنی

بونصر به پسر قاضی گفت سهم خود را بگیرد. او پاسخ داد که فرزند همین پدر است و علم و روش زندگی را از او آموخته؛ اگر فقط یک روز پدر را دیده بود نیز پیروی از او لازم بود، چه رسد به سال‌ها همراهی. او نیز از حساب و بازخواست قیامت می‌ترسد و همان مال اندک اما حلال دنیا برایش کافی است و به بیشتر از آن نیاز ندارد.

مفهوم

پیروی پسر از پدر، قناعت و ترس از حساب قیامت.

قلمرو زبانی

۱۸ جمله
  • از آن خویش: سهم خود؛ عمید: بزرگ و سرور؛ علی‌ای‌حال: به هر حال؛ دیده بودمی: دیده بودم؛ احوال: حالات و رفتار؛ عادات: رسم‌ها و رفتارها؛ بکردمی/کردمی: می‌کردم؛ توقف: درنگ و بازخواست؛ حطام: مال اندک و بی‌ارزش دنیا؛ کفایت: بسندگی؛ حاجتمند: نیازمند.
  • «را» در «بونصر پسرش را گفت» حرف اضافه و به معنی «به» است.
  • در «این پدر» واژهٔ «این» صفت اشاره است.

قلمرو ادبی

  • حطام استعاره از مال و ثروت دنیاست.

قلمرو فکری

پسر قاضی نیز به سبب تربیت پدر، قناعت و ترس از حساب قیامت هدیه را نمی‌پذیرد.

بند ۲۳

بند ۲۳

بونصر گفت: «الله دَرُّکُما؛ بزرگا که شما دو تنید!» و بگریست و ایشان را بازگردانید و باقی روز اندیشه‌مند بود و از این یاد می‌کرد. و دیگر روز، رقعتی نبشت به امیر و حال باز نمود و زر باز فرستاد.

معنی

بونصر گفت خدا به شما دو نفر خیر دهد، شما چه اندازه بزرگوارید؛ گریه کرد، قاضی و پسرش را بازگرداند و بقیهٔ روز در اندیشهٔ رفتار آنان بود. روز بعد، نامه‌ای به امیر نوشت، ماجرا را گزارش کرد و طلاها را پس فرستاد.

مفهوم

ستایش بونصر از بزرگ‌منشی و قناعت قاضی و پسرش.

قلمرو زبانی

۹ جمله
  • الله درّکما: خدا شما را خیر دهد؛ جمله‌ای دعایی؛ اندیشه‌مند: در حال فکر و اندیشه؛ رقعت: نامهٔ کوتاه.
  • «الف» در «بزرگا» نشانهٔ تعجب، تعظیم و بزرگی است.
  • «باز فرستاد» فعل پیشوندی است.

قلمرو فکری

رفتار قاضی و پسرش بونصر را به‌شدت تحت تأثیر قرار داد و او ماجرا را برای امیر نوشت و زرها را بازگرداند.