قصّهٔ عینکم

پایهٔ یازدهم۲۱ بند

داستانی کوتاه از «شلوارهای وصله‌دار»؛ روایت طنزآمیز رسول پرویزی از ضعف بیناییِ ناشناختۀ دوران مدرسه، کشف اتفاقی اثر عینک، سوءتفاهم معلم و همکلاسی‌ها و سرانجام تهیهٔ عینک مناسب.

  • قلمرو زبانی
  • قلمرو ادبی
  • قلمرو فکری

بند ۱

بند ۱

به قدری این حادثه زنده است که از میان تاریکی‌های حافظه‌ام روشن و پرفروغ مثل روز می‌درخشد. گویی دو ساعت پیش اتفاق افتاده، هنوز در خانۀ اوّل حافظه‌ام باقی است.

معنی

این ماجرا چنان در ذهن نویسنده روشن و ماندگار است که گویی همین چند ساعت پیش رخ داده است.

مفهوم

ماندگاری و روشنی خاطره در ذهن نویسنده.

قلمرو زبانی

۴ جمله
  • فروغ: روشنی و پرتو؛ حافظه: نیروی یادآوری.
  • «خانۀ اوّل حافظه‌ام» در منبع به صورت یک گروه اضافی بررسی شده است.

قلمرو ادبی

  • «زنده بودن حادثه» تشخیص است.
  • حادثه به «روز» تشبیه شده است.
  • «تاریکی‌های حافظه» استعاره و «خانۀ اوّل حافظه» اضافۀ تشبیهی است.
  • «مثل روز می‌درخشد» کنایه از آشکار و روشن بودن است.
  • تاریکی / روشن: تضاد.

قلمرو فکری

نویسنده حادثۀ عینکی شدن خود را خاطره‌ای بسیار زنده و فراموش‌نشدنی می‌داند.

بند ۲

بند ۲

تا آن روزها که کلاس هشتم بودم، خیال می‌کردم عینک، مثل تعلیمی و کراوات، یک چیز فرنگی‌مآبی است که مردان متمدّن برای قشنگی به چشم می‌گذارند. دایی جانم میرزا غلامرضا که در تجدّد افراط داشت، اوّلین مرد عینکی بود که دیده بودم. علاقۀ دایی جان در واکس کفش و کارد و چنگال و کارهای دیگر فرنگی‌مآبانه مرا در فکرم تقویت کرد. گفتم هست و نیست، عینک یک چیز متجدّدانه است که برای قشنگی به چشم می‌گذارند.

معنی

نویسنده در کودکی عینک را وسیله‌ای تجمّلی و فرنگی می‌پنداشت و رفتار دایی نوگرایش این تصور را در ذهن او قوی‌تر کرده بود.

مفهوم

برداشت نادرست کودکانه از عینک به عنوان وسیلۀ تجمّل و فرنگی‌مآبی.

قلمرو زبانی

۸ جمله
  • تعلیمی: عصای سبکی که به دست می‌گیرند؛ مآب: مرجع و جای بازگشت؛ فرنگی‌مآب: کسی که به شیوۀ اروپاییان رفتار می‌کند؛ متمدّن: صاحب تمدّن و پیشرفته؛ تجدّد: نوگرایی؛ افراط: از حد گذشتن؛ متجدّدانه: نوگرایانه.
  • «میرزا غلامرضا» شاخص برای «دایی جان» است.
  • «هست و نیست» در این بافت یعنی بدون تردید و قطعاً.

قلمرو ادبی

  • عینک به «تعلیمی و کراوات» تشبیه شده است.
  • واکس کفش / کارد / چنگال: مراعات‌نظیر در فضای فرنگی‌مآبی.

قلمرو فکری

ناآگاهی کودکانه و ظاهرگرایی سبب شده بود نویسنده کاربرد واقعی عینک را نشناسد.

بند ۳

بند ۳

این مطلب را داشته باشید و حالا سری به مدرسه‌ای که در آن تحصیل می‌کردم بزنیم. قد بنده به نسبت سنم همیشه دراز بود. ننه خدا حفظش کند. هر وقت برای من و برادرم لباس می‌خرید، اشتباه بلند بود. هنگامی می‌گفت که دو برادری مثل عَلَم یزید می‌مانید. دراز دراز می‌خواهید بروید آسمان، شوربا بیاورید. در مقابل این قد دراز چشمم سو نداشت و درست نمی‌دید. بی‌آنکه بدانم چشمم ضعیف و کم‌سوست، چون تابلو سیاه را نمی‌دیدم، بی‌اراده در همه کلاس‌ها به طرف نیمکت ردیف اوّل می‌رفتم.

معنی

نویسنده قدی بلند داشت؛ امّا چشمش ضعیف بود و بدون آنکه علت را بداند، برای دیدن تخته همیشه در ردیف اوّل کلاس می‌نشست.

مفهوم

ضعف بینایی ناشناختۀ نویسنده و تأثیر آن بر زندگی مدرسه‌ای او.

قلمرو زبانی

۱۱ جمله
  • عَلَم: پرچم و بیرق؛ شوربا: آش ساده؛ سو: دید و توان بینایی.
  • «ننه خدا حفظش کند» جمله‌ای دعایی است.

قلمرو ادبی

  • دو برادر به «عَلَم یزید» تشبیه شده‌اند.
  • «عَلَم یزید بودن» و «می‌خواهید بروید آسمان، شوربا بیاورید» کنایه از قد بسیار بلند است.
  • اشاره به عَلَم یزید، تلمیح است.

قلمرو فکری

نویسنده از ضعف چشم خود آگاه نبود و مشکل دید را به شکل دیگری جبران می‌کرد.

بند ۴

بند ۴

در خانه هم غالباً پای سفره‌ها را شام بلند می‌شدم، چشمم نمی‌دید! پایم به لیوان آب‌خوری یا بشقاب یا کوزۀ آب می‌خورد؛ یا آب می‌ریخت یا ظرف می‌شکست. آن وقت بی‌آنکه بدانند و بفهمند که من نیمه‌کورم و نمی‌بینم، خشمگین می‌شدند. پدرم بد و بیراه می‌گفت. مادرم شماتتم می‌کرد، می‌گفت: «به شتر افسارگسیخته می‌مانی؛ شلخته و هردم‌بیل و هپل‌وهوپو هستی؛ جلو پایت را نگاه نمی‌کنی. شاید چاه جلویت بود و در آن بیفتی!» بدبختانه خودم هم نمی‌دانستم که نیمه‌کورم، خیال می‌کردم همۀ مردم همین قدر می‌بینند!

معنی

ضعف بینایی سبب می‌شد نویسنده هنگام برخاستن از سفره به ظرف‌ها برخورد کند؛ امّا خانواده چون علت اصلی را نمی‌دانستند، او را سرزنش می‌کردند.

مفهوم

سرزنش شدن نویسنده به سبب مشکلی که خود و خانواده از علت واقعی آن بی‌خبر بودند.

قلمرو زبانی

۱۵ جمله
  • شماتت: سرکوفت و سرزنش؛ افسارگسیخته: مهارگسسته و بی‌نظم؛ شلخته: نامرتب؛ هردم‌بیل: بی‌نظم و بی‌قاعده؛ هپل‌وهوپو: بی‌تربیت و بی‌قانون در زبان عامیانه.
  • «نیمه‌کور» در متن به ضعف شدید بینایی اشاره دارد.

قلمرو ادبی

  • تشبیه نویسنده به «شتر افسارگسیخته».
  • «افسارگسیخته بودن» کنایه از بی‌نظمی و بی‌تربیتی و «بد و بیراه گفتن» کنایه از دشنام دادن است.
  • «چاه» مجاز از خطر و گرفتاری است.

قلمرو فکری

ناآگاهی از علت یک مشکل می‌تواند به داوری و سرزنش نادرست دیگران بینجامد.

بند ۵

بند ۵

در دلم خودم را سرزنش می‌کردم که با احتیاط حرکت کن! این چه وضعی است؟ دائماً یک چیزی به پایت می‌خورد و رسوایی راه می‌افتد. اتفاق‌های دیگر هم افتاد. در فوتبال ابداً و اصلاً پیشرفت نداشتم؛ مثل بقیۀ بچه‌ها پایم را بلند می‌کردم، نشانه می‌رفتم که به توپ بزنم امّا پایم به توپ نمی‌خورد؛ بور می‌شدم، بچه‌ها می‌خندیدند؛ من به رگ غیرتم برمی‌خورد.

معنی

نویسنده خودش را مقصّر می‌دانست و حتی در فوتبال نیز به سبب ضعف دید نمی‌توانست توپ را درست بزند و از خندۀ بچه‌ها خجالت و ناراحتی می‌کشید.

مفهوم

پیامدهای ضعف بینایی در بازی و شکل‌گیری احساس خجالت و خودسرزنشی.

قلمرو زبانی

۱۳ جمله
  • بور شدن: شرمنده و خجل شدن؛ غیرت: حس عزّت و واکنش در برابر تحقیر.
  • «ابداً و اصلاً» قیدهای تأکیدی‌اند.

قلمرو ادبی

  • «بور شدن» کنایه از خجالت کشیدن است.
  • «به رگ غیرت برخوردن» کنایه از عصبانی و ناراحت شدن و «رگ غیرت» اضافۀ استعاری است.
  • تشبیه حرکت خود به حرکت بقیۀ بچه‌ها در تلاش برای زدن توپ.

قلمرو فکری

نویسنده به دلیل بی‌اطلاعی از ضعف چشم، ناکامی‌های خود را به بی‌دقتی و ناتوانی شخصی نسبت می‌دهد.

بند ۶

بند ۶

بدبختانه یک‌بار هم کسی به دادم نرسید. تمام غفلت‌هایم را که ناشی از نابینایی بود، حمل بر بی‌استعدادی و مهملی و ولنگاری‌ام کردند. خودم هم با آنها شریک می‌شدم.

معنی

هیچ‌کس متوجه ضعف چشم نویسنده نشد و همۀ اشتباه‌های او را به بی‌استعدادی و بی‌قیدی نسبت دادند؛ خود او نیز این قضاوت را پذیرفته بود.

مفهوم

داوری نادرست درباره رفتار فرد به سبب ناآگاهی از علت واقعی مشکل.

قلمرو زبانی

۴ جمله
  • مهملی: اهمال و سستی؛ ولنگاری: سهل‌انگاری و بی‌قیدی؛ ناشی: پدیدآمده.
  • «حمل بر ... کردن» یعنی چیزی را ناشی از یا نتیجۀ چیزی دانستن.

قلمرو فکری

ناآگاهی اطرافیان و خود فرد می‌تواند سبب نسبت دادن خطاها به ویژگی‌هایی شود که واقعیت ندارند.

بند ۷

بند ۷

با اینکه چندین سال بود که شهرنشین بودیم، خانه ما شکل دهاتی‌اش را حفظ کرده بود. مهمانداری ما پایان نداشت. خدایش بیامرزد، پدرم دریادل بود؛ در عین فقر و نداری، همانند شاهان، سخاوتمند رفتار می‌کرد.

معنی

با وجود شهرنشینی، فضای خانه همچنان سنتی و مهمان‌نواز بود و پدر نویسنده با اینکه فقیر بود، بسیار بخشنده و شاهانه از مهمانان پذیرایی می‌کرد.

مفهوم

مهمان‌نوازی و سخاوت پدر با وجود فقر.

قلمرو زبانی

۶ جمله
  • دهاتی: روستایی؛ دریادل: در اینجا بخشنده و سخاوتمند؛ نداری: فقر.
  • «خدایش بیامرزد» جمله‌ای دعایی است.

قلمرو ادبی

  • «دریادل بودن» کنایه از بخشندگی و سخاوتمندی است.
  • رفتار پدر در مهمانداری به رفتار شاهان تشبیه شده است.
  • فقر / رفتار شاهانه: تقابل و در منبع به صورت متناقض‌نما بررسی شده است.

قلمرو فکری

پدر نویسنده با وجود تنگدستی، مهمان‌نوازی و سخاوت را ترک نمی‌کرد.

بند ۸

بند ۸

یکی از این مهمانان، پیرزن کازرونی بود. کارش نوحه‌سرایی برای زنان بود. روضه می‌خواند. اتفاقاً شیرین‌زبان و نقّال هم بود. ما بچه‌ها خیلی او را دوست می‌داشتیم. چون با کسی رودربایستی نداشت، رک و راست هم بود و عیب دیگران را پیش چشمشان می‌گفت. ننه خیلی او را دوست می‌داشت.

معنی

یکی از مهمانان همیشگی خانه پیرزنی کازرونی، نوحه‌خوان، قصه‌گو و خوش‌سخن بود که صریح حرف می‌زد و خانواده او را دوست داشتند.

مفهوم

معرفی پیرزن کازرونی و ویژگی‌های رفتاری او.

قلمرو زبانی

۹ جمله
  • نوحه‌سرایی: خواندن نوحه در سوگواری؛ روضه: مطالب و اشعار سوگواری؛ نقّال: داستان‌گو؛ رودربایستی: ملاحظه و خجالت در برابر دیگری.
  • «شیرین‌زبان» صفت پیرزن است.

قلمرو ادبی

  • «شیرین‌زبان» حس‌آمیزی است و «زبان» مجاز از سخن.
  • «رودربایستی نداشتن» و «رک و راست بودن» کنایه از صریح و بی‌پرده سخن گفتن است.
  • «پیش چشمشان»؛ چشم مجاز از خودِ اشخاص است.

قلمرو فکری

پیرزن شخصیتی صریح، خوش‌سخن و محبوب در میان اعضای خانواده دارد.

بند ۹

بند ۹

خلاصه، مهمان عزیزی بود. زادالمعاد و کتاب جودی و هرچه از این قبیل تعزیه و مرثیه بود همراه داشت. همۀ این کتاب‌ها را در یک بقچه می‌پیچید. یک عینک هم داشت؛ از آن عینک‌های بادامی‌شکل قدیم. البته عینک کهنه بود، به قدری کهنه بود که فرامش شکسته بود امّا پیرزن کذا به جای دستۀ فرام، یک تکه سیم سمت راستش چسبانیده بود و یک نخ قند را می‌کشید و چند دور دور گوش چپش می‌پیچید.

معنی

پیرزن کتاب‌های مذهبی و سوگواری خود را در بقچه‌ای نگه می‌داشت و عینکی بسیار کهنه و تعمیرشده نیز داشت که دسته‌های آن با سیم و نخ جایگزین شده بود.

مفهوم

معرفی عینک کهنۀ پیرزن که بعداً عامل اصلی ماجرا می‌شود.

قلمرو زبانی

۹ جمله
  • زادالمعاد: نام کتابی مذهبی؛ تعزیه: مراسم و مطالب سوگواری؛ مرثیه: شعر یا سخن سوگ؛ بقچه: پارچۀ بزرگ برای پیچیدن وسایل؛ فرام: فریم یا قاب عینک؛ کذا: این‌چنین.
  • «بادامی‌شکل» صفت برای عینک است.

قلمرو ادبی

  • تکرار «کهنه» برای تأکید بر فرسودگی عینک.
  • زادالمعاد / تعزیه / مرثیه: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

عینک فرسوده و نامعمول پیرزن زمینه‌ساز حادثۀ اصلی داستان است.

بند ۱۰

بند ۱۰

من قُلا کردم دو روزی که پیرزن نبود، رفتم سر بقچه‌اش. اوّل کتاب‌هایش را به هم ریختم. بعد برای مسخره از روی بدجنسی و شرارت، عینک موصوف را از جعبه‌اش درآوردم. آن را به چشم گذاشتم که بروم و با این ریخت مضحک سر به سر خواهرم بگذارم و دهن‌کجی کنم.

معنی

نویسنده در غیاب پیرزن از روی شیطنت عینک او را برداشت تا با ظاهر خنده‌آور خود خواهرش را مسخره کند.

مفهوم

برداشتن عینک از روی شیطنت؛ اتفاقی که به کشف ضعف بینایی نویسنده می‌انجامد.

قلمرو زبانی

۸ جمله
  • قُلا: شیطنت و زیرکی؛ قُلا کردن: کلک زدن و کمین کردن برای شیطنت؛ موصوف: وصف‌شده؛ مضحک: خنده‌آور و مسخره‌آمیز.
  • «عینک موصوف» یعنی همان عینکی که پیش‌تر توصیف شد.

قلمرو ادبی

  • «سر به سر کسی گذاشتن» کنایه از شوخی و ایجاد مزاحمت است.
  • «دهن‌کجی کردن» کنایه از مسخره کردن و لجبازی است.

قلمرو فکری

یک شیطنت کودکانه به صورت ناخواسته راه شناخت مشکل اصلی نویسنده را باز می‌کند.

بند ۱۱

بند ۱۱

آه، هرگز فراموش نمی‌کنم. برای من لحظۀ عجیب و عظیمی بود؛ همین که عینک به چشم من رسید، ناگهان دنیا برایم تغییر کرد؛ همه چیز برایم عوض شد. یادم می‌آید که بعدازظهر یک روز پاییز بود. آفتاب رنگ‌گرفته و زردی طالع بود. برگ درختان مثل سربازان تیرخورده تک‌تک می‌افتادند. من که تا آن روز از درخت‌ها جز انبوهی برگ درهم‌رفته چیزی نمی‌دیدم، ناگهان برگ‌ها را جدا جدا دیدم. من که دیوار مقابل اتاقمان را یک‌دست و صاف می‌دیدم و آجرها مخلوط با هم به چشمم می‌خورد، در قرمزی آفتاب، آجرها را تک‌تک دیدم و فاصلۀ آنها را تشخیص دادم. نمی‌دانید چه لذّتی یافتم! مثل آن بود که دنیا را به من داده‌اند. ذوق‌زده بشکن می‌زدم و می‌پریدم. احساس کردم که من تازه متولّد شده‌ام.

معنی

با گذاشتن عینک، نویسنده برای نخستین بار جهان را واضح دید؛ برگ‌ها و آجرها را جداگانه تشخیص داد و از این تجربه چنان شاد شد که احساس کرد زندگی تازه‌ای آغاز کرده است.

مفهوم

کشف جهان روشن و واضح با عینک و شادی عمیق نویسنده از توانایی دیدن.

قلمرو زبانی

۱۸ جمله
  • طالع: برآینده و ظاهرشونده؛ انبوه: فشرده و بسیار؛ تشخیص: بازشناختن و جدا کردن.
  • «تک‌تک» و «جدا جدا» قیدهای تکراری‌اند.

قلمرو ادبی

  • برگ درختان به «سربازان تیرخورده» تشبیه شده‌اند.
  • «دنیا را به من داده‌اند» کنایه از خوشحالی بسیار است.
  • «بشکن می‌زدم و می‌پریدم» کنایه از شادی فراوان.
  • «تازه متولّد شده‌ام» کنایه از آغاز تجربه و زندگی تازه است.
  • دیدن تک‌تک آجرها و برگ‌ها در منبع کنایه از بهتر شدن بینایی دانسته شده است.

قلمرو فکری

عینک سبب می‌شود نویسنده برای نخستین بار تفاوت میان دید مبهم گذشته و جهان واضح واقعی را درک کند.

بند ۱۲

بند ۱۲

عینک را درآوردم. دوباره دنیای تیره در چشمم آمد. اتفاقاً این بار مطمئن و خوشحال بودم. آن را بستم و در جلدش گذاشتم. به ننه هیچ نگفتم. فکر کردم اگر یک کلمه بگویم، عینک را از من خواهند گرفت و چند نی قلیان به سر و گردنم خواهد زد. می‌دانستم پیرزن تا چند روز دیگر به خانۀ ما برنمی‌گردد. قوطی حلبی عینک را در جیب گذاشتم و سرخوش از دیدار دنیای جدید به مدرسه رفتم.

معنی

نویسنده پس از برداشتن عینک دوباره جهان را تار دید؛ امّا چون علت را یافته بود خوشحال بود. عینک را پنهان کرد و بدون گفتن ماجرا به مادر، آن را با خود به مدرسه برد.

مفهوم

پنهان کردن عینک و رفتن به مدرسه برای آزمایش دوبارۀ دید.

قلمرو زبانی

۱۳ جمله
  • سرخوش: شاداب و خوشحال؛ قوطی حلبی: ظرف فلزی؛ نی قلیان: لولۀ قلیان.
  • «دنیای تیره» گروه وصفی و «دنیای جدید» گروه وصفی است.

قلمرو ادبی

  • «سرخوش بودن» کنایه از شادابی و خوشحالی است.
  • دنیای تیره / دنیای جدید: تقابل معنایی.
  • «یک کلمه بگویم»؛ کلمه مجاز از سخن است.

قلمرو فکری

نویسنده پس از کشف ضعف چشم، می‌خواهد عینک را دور از چشم خانواده در مدرسه امتحان کند.

بند ۱۳

بند ۱۳

درس ساعت اوّل تجزیه و ترکیب عربی بود. معلّم عربی، پیرمرد شوخ و نکته‌گویی بود. من که دیگر به چشم اطمینان داشتم، برای نشستن بر نیمکت اوّل کوشش نکردم. رفتم و در ردیف آخر نشستم. می‌خواستم چشمم را با عینک امتحان کنم. کلاس ما شاگرد زیادی نداشت. همۀ شاگردان اگر حاضر بودند تا ردیف ششم کلاس می‌نشستند. در حالی که کلاس ده ردیف نیمکت داشت و من برای امتحان چشم مسلّح، ردیف دهم را انتخاب کرده بودم. این کار با مختصر سابقۀ شرارتی که داشتم، اوّل وقت کلاس، سوءظن پیرمرد معلّم را تحریک کرد. دیدم چپ‌چپ به من نگاه می‌کند. پیش خودش خیال کرده بود که این شاگرد شیطان، برخلاف همیشه ته کلاس نشسته است؛ نکند کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه باشد.

معنی

نویسنده برای آزمایش عینک برخلاف همیشه در آخر کلاس نشست. این رفتار با توجه به سابقۀ شیطنت او، معلم را بدگمان کرد.

مفهوم

آزمایش عینک در کلاس و ایجاد سوءظن در معلم.

قلمرو زبانی

۱۷ جمله
  • نکته‌گو: کسی که سخنان جذّاب و لطیف می‌گوید؛ سوءظن: گمان بد.
  • «چشم مسلّح» در متن به چشم مجهّز به عینک اشاره دارد.
  • «ردیف دهم» دارای صفت شمارشی است.

قلمرو ادبی

  • «چشم مسلّح»؛ عینک به سلاح تشبیه شده است.
  • «چپ‌چپ نگاه کردن» کنایه از نگاه بدبینانه، خشمگین یا مشکوک است.
  • «کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه بودن» کنایه از وجود نقشه و قصد پنهانی است.
  • «شاگرد شیطان» در بافت طنزآمیز متن به شیطنت نویسنده اشاره دارد.

قلمرو فکری

تفاوت رفتار نویسنده با عادت همیشگی و سابقۀ شیطنت او باعث برداشت نادرست معلم می‌شود.

بند ۱۴

بند ۱۴

بچه‌ها هم کم و بیش تعجّب کردند؛ خاصّه آنکه به حال من آشنا بودند. می‌دانستند که برای ردیف اوّل، سال‌ها جنجال کرده‌ام. با این همه، درس شروع شد. معلّم، عبارتی عربی را بر تختۀ سیاه نوشت و بعد جدولی خط‌کشی کرد. یک کلمۀ عربی در ستون اوّل جدول نوشت و در مقابل آن کلمه را تجزیه کرد. در چنین حالی، موقع را مغتنم شمردم؛ دست بردم و با دقّت، عینک را از جعبه بیرون آوردم؛ آن را به چشم گذاشتم. دستۀ سیمی را به پشت گوش راست گذاشتم. نخ قند را به پشت گوش چپ بردم و چند دور تاب دادم و بستم. در این حال، وضع من تماشایی بود. قیافه‌ام، صورت درشتم، بینی گردن‌کش و دراز و عقابی‌ام، هیچ‌کدام با عینک بادامی شیشۀ کوچک جور نبود. تازه اینها به کنار، دسته‌های عینک، سیم و نخ قوز بالا قوز بود و هر پدرمردۀ مصیبت‌دیده‌ای را می‌خنداند! چه رسد به شاگردان مدرسه‌ای که بی‌خود و بی‌جهت از ترک دیوار هم خنده‌شان می‌گرفت!

معنی

نویسنده در انتهای کلاس عینک عجیب و کهنۀ پیرزن را به چشم زد. ظاهر نامتناسب عینک با چهرۀ او بسیار خنده‌دار شده بود و زمینه را برای خندۀ شاگردان فراهم کرد.

مفهوم

ظاهر خنده‌آور عینک و فراهم شدن زمینۀ سوءتفاهم و طنز در کلاس.

قلمرو زبانی

۲۱ جمله
  • خاصّه: به‌ویژه؛ جنجال: سروصدا؛ مغتنم: باارزش و غنیمت‌شمرده؛ گردن‌کش: بلند و برجسته.
  • «موقع را مغتنم شمردم» یعنی فرصت را مناسب دانستم.
  • «بینی ... عقابی» در متن شکل بینی را توصیف می‌کند.

قلمرو ادبی

  • «قوز بالا قوز» کنایه از افزوده شدن مشکل تازه بر مشکل قبلی است.
  • «پدرمرده» کنایه از آدم بیچاره و بدبخت.
  • «از ترک دیوار هم خنده‌شان می‌گرفت» کنایه از بی‌دلیل خندیدن.
  • بینی نویسنده به بینی عقاب تشبیه شده و «بینی گردن‌کش» تشخیص است.

قلمرو فکری

شکل غیرعادی عینک، بدون آنکه نویسنده متوجه باشد، او را در موقعیتی خنده‌آور قرار می‌دهد.

بند ۱۵

بند ۱۵

خدا روز بد نیاورد. سطر اوّل را که معلّم بزرگوار نوشت، رویش را برگرداند که کلاس را ببیند و درک شاگردان را از قیافه‌ها تشخیص دهد. ناگهان نگاهش به من افتاد. حیرت‌زده گچ را انداخت و قریب به یک دقیقه برّ و برّ چشم به عینک و قیافۀ من دوخت. من متوجّه موضوع نبودم. چنان غرق لذّت بودم که سر از پا نمی‌شناختم. من که در ردیف اوّل با هزاران فشار و زحمت، نوشتۀ روی تخته را می‌خواندم، اکنون در ردیف دهم آن را مثل بلبل می‌خواندم!

معنی

معلم با دیدن ظاهر نویسنده حیرت کرد، اما نویسنده آن‌قدر از توانایی تازه‌اش در دیدن تخته لذت می‌برد که متوجه واکنش او نبود.

مفهوم

شادی نویسنده از دید واضح در برابر حیرت و سوءبرداشت معلم.

قلمرو زبانی

۱۲ جمله
  • سطر: خط نوشته؛ حیرت‌زده: متعجّب؛ قریب: نزدیک؛ برّ و برّ: با دقّت و خیره‌خیره.
  • «چشم دوختن» در متن به نگاه متمرکز اشاره دارد.

قلمرو ادبی

  • «غرق لذّت بودن» کنایه از توجّه و لذّت بسیار.
  • «سر از پا نشناختن» کنایه از خوشحالی بسیار.
  • «چشم دوختن» کنایه از متمرکز نگاه کردن.
  • خواندن نویسنده به خواندن «بلبل» تشبیه شده و «مثل بلبل خواندن» کنایه از مهارت و روان‌خوانی است.
  • «می‌خواندم» در پیوند با بلبل، ایهام تناسب دارد.

قلمرو فکری

نویسنده برای نخستین بار از فاصله دور نوشته‌ها را می‌بیند، در حالی که معلم ظاهر او را به شیطنت تعبیر می‌کند.

بند ۱۶

بند ۱۶

سرخوشِ کار خود بودم؛ ابداً توجّهی به ماجرای شروع‌شده نداشتم. بی‌توجّهی من و اینکه با نگاه‌ها هیچ اضطرابی نشان ندادم، معلّم را در ظن خود تقویت کرد. یقین شد که من بازی جدیدی درآورده‌ام که او را دست بیندازم و مسخره کنم. ناگهان چون پلنگی خشمناک از جا افتاد. اتّفاقاً این آقای معلّم لهجۀ غلیظ شیرازی داشت و اصرار داشت که خیلی خیلی عامیانه صحبت کند. همین‌طور که پیش می‌آمد، با لهجۀ خاصش گفت: «بچه! مثل قوّال‌ها صورتک زدی؟ مگه اینجا دستۀ قوّالان؟»

معنی

بی‌خبری نویسنده از واکنش‌ها، سوءظن معلم را بیشتر کرد و او تصور کرد شاگرد قصد مسخره کردنش را دارد؛ بنابراین خشمگین شد و با لحن عامیانه او را سرزنش کرد.

مفهوم

شدت گرفتن سوءتفاهم میان معلم و نویسنده.

قلمرو زبانی

۱۲ جمله
  • ظن: گمان؛ غلیظ: در اینجا پررنگ و شدید؛ عامیانه: زبان مردم عادی؛ قوّال: در این متن بازیگر نمایش‌های دوره‌گرد؛ صورتک: نقاب و چهرۀ مصنوعی.
  • «ابداً» قید تأکید است.

قلمرو ادبی

  • «بازی جدید درآوردن» کنایه از مسخره‌بازی و «دست انداختن» کنایه از مسخره کردن است.
  • معلم به «پلنگی خشمناک» تشبیه شده است.
  • «از جا افتادن/دررفتن» در فضای متن کنایه از خشمگین و برآشفته شدن است.
  • نویسنده به قوّال‌ها تشبیه شده است.

قلمرو فکری

ظاهر نامعمول عینک و سابقۀ شیطنت باعث می‌شود معلم حقیقت را نبیند و رفتار نویسنده را تمسخر بداند.

بند ۱۷

بند ۱۷

تا وقتی که معلّم سخن نگفته بود، کلاس آرام بود و بچه‌ها به تختۀ سیاه چشم دوخته بودند. وقتی صدای آقا معلّم را شنیدند، شاگردان کلاس رو برگرداندند که از واقعه باخبر شوند. همین که شاگردان به عقب نگریستند و عینک مرا با توصیفی که از آن شد دیدند؛ یک مرتبه گویی زلزله آمد و کوه شکست.

معنی

پس از واکنش معلم، شاگردان برگشتند و با دیدن عینک و قیافۀ نویسنده ناگهان همگی به خنده و هیاهو افتادند.

مفهوم

آغاز خندۀ جمعی شاگردان با دیدن ظاهر نویسنده.

قلمرو زبانی

۸ جمله
  • واقعه: رویداد؛ توصیف: شرح و بیان ویژگی‌ها.
  • «کلاس» در اینجا مجاز از دانش‌آموزان کلاس نیز به کار رفته است.

قلمرو ادبی

  • «چشم دوختن» کنایه از متمرکز نگاه کردن.
  • «گویی زلزله آمد و کوه شکست» تشبیه و اغراق در شدت سروصدا و خندۀ شاگردان است.

قلمرو فکری

دیدن ظاهر غیرعادی نویسنده سبب خندۀ ناگهانی و شدید همکلاسی‌ها می‌شود.

بند ۱۸

بند ۱۸

صدای مهیب خندۀ آنان کلاس و مدرسه را تکان داد. هروهر تمام شاگردان به قهقهه افتادند. این کار بیشتر معلّم را عصبانی کرد. برای او توهّم شد که همۀ بازی‌ها را برای مسخره کردنش راه انداخته‌ام. احساس کردم که خطری پیش آمده؛ خواستم به فوریت عینک را بردارم، تا دست به عینک بردم فریاد معلّم بلند شد: «دست نزن! بگذار همین‌طور تو را با صورتک پیش مدیر ببرم. تو را چه به مدرسه و کتاب و درس خواندن؟!» حالا کلاس سخت در خنده فرو رفته. من بدبخت هم دست و پایم را گم کرده‌ام. گنگ شده‌ام؛ نمی‌دانم چه بگویم. مات و مبهوت، عینک کذا به چشمم است و خیره‌خیره معلّم را نگاه می‌کنم. این بار سخت از جا در رفت و درست آمد کنار نیمکتم و چنین خطاب کرد: «پاشو برو بیرون!»

معنی

خندۀ شدید شاگردان معلم را مطمئن کرد که نویسنده قصد تمسخر داشته است. نویسنده که ترسیده و آشفته شده بود نتوانست توضیح دهد و سرانجام معلم او را از کلاس بیرون کرد.

مفهوم

اوج سوءتفاهم و اخراج نویسنده از کلاس.

قلمرو زبانی

۲۲ جمله
  • مهیب: ترسناک و سهمناک؛ هروهر: صدای خندۀ پی‌درپی؛ قهقهه: خندۀ بلند؛ توهّم: پندار و گمان؛ فوریت: حالت نیازمند اقدام سریع؛ مات و مبهوت: بسیار متعجّب و حیران.
  • «کلاس» در بخش‌هایی مجاز از دانش‌آموزان حاضر در کلاس است.

قلمرو ادبی

  • «کلاس و مدرسه را تکان داد» اغراق در شدت خنده است.
  • «در خنده فرو رفتن» و «غرق خنده بودن» استعاره/کنایه از خندۀ بسیار.
  • «دست و پا گم کردن» کنایه از نگرانی و آشفتگی.
  • «از جا در رفتن» کنایه از عصبانی شدن.

قلمرو فکری

ناتوانی نویسنده در توضیح حقیقت و برداشت نادرست معلم، ماجرا را به اخراج از کلاس می‌کشاند.

بند ۱۹

بند ۱۹

من بدبخت هم بلند شدم. عینک همان‌طور به چشمم بود و کلاس هم غرق خنده بود. پریدم و از کلاس بیرون جستم.

معنی

نویسنده با همان عینک و در میان خندۀ شاگردان با شتاب از کلاس بیرون رفت.

مفهوم

خروج آشفته و خجالت‌آمیز نویسنده از کلاس.

قلمرو زبانی

۴ جمله
  • جستن: پریدن و با شتاب بیرون رفتن.
  • «همان‌طور» قید حالت است.

قلمرو ادبی

  • «کلاس غرق خنده بود» استعاره و «کلاس» مجاز از دانش‌آموزان است.
  • «بیرون جستن» بر شتاب و آشفتگی حرکت دلالت دارد.

قلمرو فکری

سوءتفاهم، نویسنده را در موقعیتی خجالت‌آور و آشفته قرار می‌دهد.

بند ۲۰

بند ۲۰

آقای مدیر و آقای ناظم و آقای معلّم عربی کمیسیون کردند. بعد از چانه‌زدن بسیار تصمیم به اخراجم گرفتند. وقتی خواستند تصمیم را به من ابلاغ کنند، ماجرای نیمه‌کوری خود را برایشان گفتم. اوّل باور نکردند امّا آن‌قدر گفته‌ام صادقانه بود که در سنگ هم اثر می‌کرد.

معنی

مدیر، ناظم و معلم پس از مشورت تصمیم به اخراج نویسنده گرفتند؛ اما او حقیقت ضعف بینایی خود را گفت و صداقت سخنش سرانجام آنان را تحت تأثیر قرار داد.

مفهوم

روشن شدن حقیقت پس از توضیح صادقانۀ نویسنده.

قلمرو زبانی

۸ جمله
  • کمیسیون: هیئتی برای بررسی یک موضوع؛ ابلاغ: رساندن نامه، پیام یا تصمیم؛ چانه زدن: بحث و گفت‌وگوی طولانی.
  • «ماجرای نیمه‌کوری خود» گروه اسمی است.

قلمرو ادبی

  • «چانه زدن» کنایه از بحث و بررسی و اصرار بر سر موضوع است.
  • «در سنگ اثر کردن» کنایه از تأثیرگذاری بسیار و اغراق است.
  • سنگ نماد سختی و نفوذناپذیری است.

قلمرو فکری

بیان صادقانۀ واقعیت، سوءتفاهم مسئولان مدرسه را برطرف می‌کند.

بند ۲۱

بند ۲۱

وقتی مطمئن شدند که من نیمه‌کورم، از تصمیم برگشتند و آقای معلّم عربی با همان لهجه گفت: «بچه، می‌خواستی زودتر بگی، جونت بالا بیاد. اوّل می‌گفتی. حالا فردا وقتی مدرسه تعطیل شد، بیا شاهچراغ دم دکون میرزا سلیمان عینک‌ساز.» فردا پس از یک عمر رنج و بدبختی و پس از خفّت دیروز و وقتی که مدرسه تعطیل شد، رفتم در صحن شاهچراغ، دم دکان میرزا سلیمان عینک‌ساز. آقا معلّم عربی هم آمد؛ یکی‌یکی عینک‌ها را از میرزا سلیمان گرفت و به چشم من گذاشت و گفت: «نگاه کن به ساعت شاهچراغ؛ ببین عقربۀ کوچک را می‌بینی یا نه؟» بنده هم یکی‌یکی عینک‌ها را امتحان کردم. بالاخره یک عینک به چشم خورد و با آن، عقربۀ کوچک را دیدم. پانزده قران دادم و آن را از میرزا سلیمان خریدم و به چشم گذاشتم و عینکی شدم.

معنی

پس از روشن شدن ضعف چشم، معلم تصمیم اخراج را کنار گذاشت و نویسنده را نزد عینک‌ساز برد. با امتحان چند عینک، عینک مناسبی یافت و نویسنده سرانجام عینکی شد.

مفهوم

حل مشکل با شناخت علت واقعی و پایان ماجرا با تهیۀ عینک مناسب.

قلمرو زبانی

۱۸ جمله
  • دکون/دکان: مغازه؛ خفّت: سبکی و خواری؛ صحن: میان و حیاط؛ قران: واحد پول ایران در دورۀ قاجار و اوایل پهلوی؛ عینک‌ساز: سازنده و فروشندۀ عینک.
  • «شاهچراغ» در متن نام مکان و «میرزا سلیمان» نام عینک‌ساز است.
  • «یکی‌یکی» قید تکرار و ترتیب است.

قلمرو ادبی

  • «جونت بالا بیاد» کنایه از وادار کردن کسی به تعجیل در گفتن یا انجام کاری است.
  • «یک عمر رنج و بدبختی» در فضای طنزآمیز متن اغراق در سختی‌های پیش از شناخت مشکل است.

قلمرو فکری

پس از کشف حقیقت، مشکل نویسنده با کمک معلم و تهیۀ عینک مناسب برطرف می‌شود.