در حقیقت عشق

پایهٔ دوازدهم۶ بند

شرح و تحلیل بخش‌به‌بخش دو متن عرفانی «در حقیقت عشق» و «سودای عشق» دربارهٔ راه رسیدن به کمال، فنا در عشق و پیوند عاشق و معشوق

  • قلمرو زبانی
  • قلمرو ادبی
  • قلمرو فکری

در حقیقت عشق

بند ۱

بدان که از جملهٔ نام‌های حسن یکی «جمال» است و یکی «کمال» و هرچه موجودند، از روحانی و جسمانی، طالب کمال‌اند.

و هیچ کس نبینی که او را به جمال میلی نباشد؛ پس چون نیک اندیشه کنی، همه طالب حسن‌اند و در آن می‌کوشند که خود را به حسن رسانند و به حسن - که مطلوب همه است - دشوار می‌توان رسیدن؛ زیرا که وصول به حسن ممکن نشود؛ الّا به واسطهٔ عشق.

عشق، هر کسی را به خود راه ندهد و به همه جایی مأوا نکند و به هر دیده، روی ننماید.

محبّت چون به غایت رسد، آن را عشق خوانند و عشق خاص‌تر از محبّت است؛ زیرا که همه عشقی محبّت باشد امّا همه محبّتی عشق نباشد.

و محبّت خاص‌تر از معرفت است؛ زیرا که هر محبّتی معرفت باشد امّا همه معرفتی محبّت نباشد.

پس اول پایه، معرفت است و دوم پایه، محبّت و سیم پایه، عشق و به عالم عشق - که بالای همه است - نتوان رسیدن تا از معرفت و محبّت دو پایهٔ نردبان نسازد.

معنی

آگاه باش که جمال و کمال از نام‌های حسن‌اند و همهٔ موجودات در پی کمال و زیبایی‌اند. رسیدن به حسن جز به واسطهٔ عشق ممکن نیست؛ عشق هر کسی را نمی‌پذیرد. عشق مرتبهٔ نهایی و خاص‌ترِ محبت است و محبت نیز از معرفت خاص‌تر است. معرفت و محبت دو پایهٔ لازم برای رسیدن به عالم عشق‌اند.

مفهوم

عشق، عالی‌ترین مرتبه و راه رسیدن به حسن و کمال

قلمرو زبانی

۳۱ جمله
  • بدان: آگاه باش؛ حسن: نیکویی و زیبایی؛ جمال: زیبایی ازلی خداوند؛ کمال: کامل بودن و برترین حالت هر چیز.
  • روحانی: منسوب به روح و معنا؛ جسمانی: منسوب به جسم.
  • در «یکی جمال است و یکی کمال»، فعل «است» پس از «کمال» به قرینهٔ لفظی حذف شده است.
  • «اند» در «موجودند» و «کمال‌اند» فعل اسنادی پیوسته است.
  • میل: رغبت و گرایش؛ نیک اندیشه کردن: خوب و درست فکر کردن.
  • «را» در «او را» حرف اضافه و به معنی «برای» است، اما «را» پس از «خود» نشانهٔ مفعول است.
  • واو پایانی، این جمله را به عبارت بعد («به حسن که مطلوب همه است...») پیوند می‌دهد و حرف ربط است.
  • مطلوب: خواسته‌شده و دلپسند؛ وصول: رسیدن؛ الّا: مگر و جز؛ واسطه: میانجی و وسیله.
  • «که مطلوب همه است» جملهٔ معترضه و وابستهٔ «حسن» است.
  • «رسیدن» مصدر و همراه «می‌توان» جزء ساخت فعلی است.
  • مأوا: جایگاه و محل اقامت؛ دیده: چشم.
  • «را» پس از «هر کسی» نشانهٔ مفعول است.
  • واوها سه جملهٔ مستقل را به هم پیوند می‌دهند و واوِ ربط‌اند.
  • محبت: مهر و دوستی؛ غایت: نهایت و پایان؛ خاص‌تر: برگزیده‌تر و ممتازتر.
  • «ی» در «عشقی» و «محبتی» نشانهٔ نکره است.
  • «آن» مفعولِ «خوانند» و مرجع آن «محبت» است.
  • سیم: سوم.
  • فعل «است» پس از «محبّت» و «عشق» به قرینهٔ لفظی حذف شده است.
  • عالم: جهان؛ معرفت: شناخت؛ پایه: درجه و اساس؛ سُلّم: نردبان.
  • «که بالای همه است» جملهٔ معترضه و «بالا» مسند است.
  • نهادِ «نسازد» ضمیر محذوف «کسی» است.
  • «ی» در «محبّتی» و «معرفتی» نشانهٔ نکره است.
  • در «هر محبّتی معرفت باشد امّا همه معرفتی محبّت نباشد»، «محبّتی» و «معرفتی» نهاد و «معرفت» و «محبّت» مسندند.

قلمرو ادبی

  • جمال / کمال: جناس ناهمسان و سجع.
  • روحانی / جسمانی: تضاد.
  • حسن و جمال: مراعات‌نظیر.
  • حسن و عشق: مراعات‌نظیر.
  • عشق در سراسر عبارت تشخیص یافته است.
  • راه ندادن: کنایه از نپذیرفتن؛ مأوا نکردن: کنایه از اقامت نکردن؛ روی ننمودن: کنایه از جلوه نکردن.
  • دیده: مجاز از انسان.
  • عشق و محبت: مراعات‌نظیر و واژه‌آرایی.
  • باشد / نباشد: تضاد.
  • معرفت، محبّت و عشق: مراعات‌نظیر و ترتیب عرفانی.
  • عالم عشق: اضافهٔ تشبیهی.
  • معرفت و محبت به دو پایهٔ نردبان تشبیه شده‌اند.
  • محبّت و معرفت: مراعات‌نظیر و واژه‌آرایی.
  • باشد / نباشد در بیان نسبت محبّت و معرفت: تضاد.

قلمرو فکری

همهٔ موجودات طالب حسن و کمال‌اند؛ اما رسیدن به حسن تنها با عشق و پس از پیمودن مراتب معرفت و محبت ممکن می‌شود. ترتیب مراتب عرفانی از معرفت به محبت و سپس عشق است.

سودای عشق

بند ۲

در عشق قدم نهادن کسی را مسلّم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند.

عشق، آتش است، هر جا که باشد، جز او رخت دیگری ننهد.

هر جا که رسد، سوزد و به رنگ خود گرداند.

معنی

ورود به عالم عشق برای کسی ممکن است که از خودخواهی و وابستگی‌های خود بگذرد و خویشتن را فدای عشق کند. عشق مانند آتش است؛ هرجا باشد چیزی جز خود باقی نمی‌گذارد و هرچه را بیابد می‌سوزاند و همانند خود می‌کند.

مفهوم

ترک خودخواهی و وابستگی‌ها، شرط ورود به عشق

قلمرو زبانی

۱۰ جمله
  • مسلّم: پذیرفته و امکان‌پذیر؛ ایثار: از خود گذشتن و دیگری را بر خود برتری دادن؛ رخت: اسباب و متاع.
  • «را» در «کسی را» حرف اضافه و به معنی «برای» است.
  • «واو»ها میان جمله‌های «با خود نباشد»، «ترک خود بکند» و «خود را ایثار عشق کند» واوِ ربط‌اند.
  • «رسد» مضارع التزامی و «سوزد» و «گرداند» مضارع اخباری‌اند.

قلمرو ادبی

  • در عشق قدم نهادن: کنایه از عاشق شدن؛ با خود نبودن: کنایه از ترک خودخواهی و وابستگی.
  • رخت ننهادن: کنایه از اقامت نکردن و چیزی بر جای نگذاشتن.
  • عشق، آتش است: تشبیه؛ عشق در سراسر عبارت تشخیص یافته است.

قلمرو فکری

عاشق حقیقی خودبینی و تعلقات مادی را کنار می‌گذارد؛ عشق نیز هرچه را در مسیرش باشد نابود و همانند خود می‌کند.

قرابت معنایی

  • عشق تو ببرید ز من مایهٔ مایی و منی / خود نبود عشق تو را چاره ز بی‌خویشتنی
  • میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست / تو خود حجاب خودی، حافظ از میان برخیز

سودای عشق

بیت ۳
حرف اضافهمتممنهادجزء فعلفعل، مضارع التزامیحرف ربط وابسته‌سازنهادفعل غیراسنادی«ش»: متمم

درعشقکسیقدمنهدکشجاننیست

حرف اضافهمتممنهادحرف اضافهمتممحرف اضافهمسندفعل اسنادی

باجانبودنبهعشقدرساماننیست

معنی

کسی می‌تواند وارد عالم عشق شود که از خود و جان خویش گذشته باشد؛ با دلبستگی به جان، عشق سامان نمی‌یابد.

مفهوم

جان‌فشانی و ترک خودخواهی، شرط عاشقی

قلمرو زبانی

۳ جمله
  • سامان: توان، امکان و ترتیب؛ کش: کوتاه‌شدهٔ «که او را/که برای او».
  • «ش» در «کش» ضمیر پیوسته در نقش متمم است.
  • «نیست» در مصراع نخست غیراسنادی و در مصراع دوم اسنادی است.

قلمرو ادبی

  • در عشق قدم نهادن: کنایه از عاشق شدن و استعارهٔ مکنیه از عشق به صورت راه.
  • جان: واژه‌آرایی؛ با جان بودن: کنایه از خودخواهی و توجه به نفس.

قلمرو فکری

کسی که به حفظ جان و وجود فردی خویش می‌اندیشد، نمی‌تواند به عشق حقیقی دست یابد.

قرابت معنایی

  • اگر صد بار در روز شهید راه حق گردی / هم از گبران یکی باشی، چو خود را در میان بینی

سودای عشق

بند ۴

ای عزیز، به خدا رسیدن فرض است، و لابد هرچه به واسطهٔ آن به خدا رسند، فرض باشد به نزدیک طالبان.

عشق، بنده را به خدا رساند؛ پس عشق از بهر این معنی، فرض راه آمد.

کار طالب آن است که در خود جز عشق نطلبد.

وجود عاشق از عشق است؛ بی عشق چگونه زندگانی کند؟!

حیات از عشق می‌شناس و ممات بی عشق می‌یاب.

سودای عشق از زیرکی جهان بهتر ارزد و دیوانگی عشق بر همه عقل‌ها افزون آید.

هر که عاشق نیست، خودبین و پرکین باشد، خودرای بود.

عاشقی بی‌خودی و بی‌رایی باشد.

معنی

رسیدن به خدا واجب است و چون عشق وسیلهٔ این رسیدن است، برای طالبان راه نیز واجب به شمار می‌آید. طالب حقیقی جز عشق نمی‌خواهد؛ زندگی را در عشق و مرگ را در بی‌عشقی می‌بیند و شور عاشقانه را از زیرکی و عقل دنیوی برتر می‌داند. عاشقی، رهایی از خودبینی، کینه و خودرأیی است.

مفهوم

ضرورت عشق در راه خدا و برتری آن بر عقل دنیوی

قلمرو زبانی

۱۸ جمله
  • فرض: لازم و آنچه خداوند انجامش را واجب کرده؛ لابد: ناگزیر؛ طالبان: جویندگان و عاشقان؛ از بهر: برای.
  • «هرچه» ضمیر مبهم و نهادِ «فرض باشد» است؛ «لابد» قید است.
  • «را» در «بنده را» نشانهٔ مفعول است.
  • طالب: جوینده و عاشق؛ حیات: زندگی؛ ممات: مرگ؛ می‌یاب: فعل امر، یعنی دریاب.
  • «آن» ضمیر اشاره و مسند است؛ «است» فعل اسنادی است.
  • «می‌شناس» و «می‌یاب» در دستور تاریخی فعل امرند و «می» پیش از فعل امر آمده است.
  • سودا: خیال و دیوانگی؛ ارزد: ارزش داشته باشد؛ افزون آید: برتر باشد؛ پرکین: پر از دشمنی.
  • خودبین: مغرور؛ خودرای: کسی که فقط به رأی خود اهمیت می‌دهد؛ بی‌خودی: رهایی از خودبینی.
  • «عاشق»، «خودبین»، «پرکین»، «خودرای»، «بی‌خودی» و «بی‌رایی» مسندند.

قلمرو ادبی

  • راه: استعاره از سیر و سلوک عرفانی.
  • حیات / ممات: تضاد.
  • پرسش «بی عشق چگونه زندگانی کند؟!» استفهام انکاری است.
  • عاشق / عشق: اشتقاق و واژه‌آرایی.
  • دیوانگی / عقل: تضاد و تناقض‌نمای برتری دیوانگی عشق بر عقل.
  • عاشق / عاشقی / عشق: اشتقاق و واژه‌آرایی.
  • تکرار صامت «ش» در بخش «سودای عشق...» واج‌آرایی ایجاد کرده است.

قلمرو فکری

عشق راه واجب رسیدن به خدا، سرچشمهٔ حیات معنوی و عامل رهایی انسان از خودبینی و خودرأیی است.

قرابت معنایی

  • کسی کز عشق خالی شد فسرده است / گرش صد جان بود بی عشق مرده‌ست
  • هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق / بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

سودای عشق

بیت ۵
حرف اضافهمتممصفتصفت مبهمقیدنهادفعل غیراسنادی

درعالمپیر،هرکجابرناییاست

مسندفعل دعایی و اسنادیحرف ربط وابسته‌سازنهادصفتمسندفعل اسنادی

عاشقباداکهعشقخوشسوداییاست

معنی

در این جهان کهن، هرجا جوانی هست، آرزو دارم عاشق شود؛ زیرا عشق بهترین و خوش‌ترین سودا و معامله است.

مفهوم

دعوت جوانان به عاشقی

قلمرو زبانی

۳ جمله
  • عالم: دنیا و گیتی؛ پیر: کهن؛ برنا: جوان؛ سودا: تجارت، خیال و دیوانگی.
  • «بادا» فعل دعایی و اسنادی است؛ «عاشق» مسند و نهاد آن «برنا»ی مصراع نخست است.
  • «هر کجا» قید و «خوش سودایی» گروه مسندی است.

قلمرو ادبی

  • پیر / برنا: تضاد.
  • عالم پیر: تشخیص؛ سودا: ایهام به تجارت و دیوانگی.
  • عشق به سودایی خوش و سودمند تشبیه شده است.
  • عاشق / عشق: مراعات‌نظیر، اشتقاق و واژه‌آرایی.
  • تکرار صامت «ش» در مصراع دوم: واج‌آرایی.

قلمرو فکری

عشق ارزشمندترین تجربه و معاملهٔ زندگی است و هر جوانی شایسته است آن را تجربه کند.

سودای عشق

بند ۶

ای عزیز! پروانه، قوت از عشق آتش خورد، بی آتش قرار ندارد و در آتش وجود ندارد.

تا آنگاه که آتش عشق او را چنان گرداند که همه جهان، آتش بیند؛ چون به آتش رسد، خود را بر میان زند.

خود نداند فرقی کردن میان آتش و غیر آتش؛ چرا؟!

زیرا که عشق، همه خود آتش است.

این حدیث را گوش دار که مصطفی (ص) گفت: «اِذا اَحَبَّ اللهُ عَبداً عَشِقَهُ و عَشِقَ عَلَیهِ فَیَقولُ عَبدی اَنتَ عاشِقی و مُحِبّی، وَ اَنا عاشِقٌ لَکَ و مُحِبٌّ لَکَ اِن اَرَدتَ اَو لَم تُرِد.»

گفت: «او بندهٔ خود را عاشق خود کند، آنگاه بر بنده عاشق باشد و بنده را گوید: تو عاشق و محبّ مایی و ما معشوق و حبیب توایم؛ چه بخواهی و چه نخواهی.»

معنی

پروانه از عشق آتش نیرو می‌گیرد، بی‌آتش آرام ندارد و در آن از هستی خود می‌گذرد. آتش عشق او را چنان دگرگون می‌کند که همه‌جا جز آتش نمی‌بیند و خود را در آن می‌افکند. سپس حدیثی بیان می‌شود که عشق میان خدا و بندهٔ برگزیده دوطرفه است؛ خدا بنده را عاشق خود می‌کند و خود نیز دوستدار اوست.

مفهوم

فنا شدن عاشق در معشوق، دوطرفه بودن و اختیاری‌نبودن عشق الهی

قلمرو زبانی

۳۰ جمله
  • قوت: خوراک، رمق و نیرو؛ قرار: آرامش.
  • «ای» حرف ندا و «عزیز» منادا است.
  • واو میان «قرار ندارد» و «در آتش وجود ندارد» دو جمله را پیوند می‌دهد و واوِ ربط است.
  • آنگاه: آن زمان؛ چنان: آن‌گونه؛ غیر: جز و غیر از.
  • «او» و «خود» به پروانه بازمی‌گردند؛ در «عشق، همه خود آتش است»، «همه» قید و «خود» بدل برای «عشق» است.
  • «چرا؟!» جمله‌ای با فعل محذوف است: چرا میان آتش و غیر آتش فرق نمی‌کند؟
  • حدیث: سخن نقل‌شده از پیامبر؛ محب: دوستدار؛ حبیب: دوست و یار.
  • «را» پس از «حدیث» و «بنده» نشانهٔ مفعول است.
  • «تو» و «ما» نهاد؛ «عاشق و محب» و «معشوق و حبیب» گروه‌های مسندی‌اند.
  • ضمیرهای پیوسته در «عشقه»، «عبدی»، «محبی» و ساخت‌های عربی به خدا یا بنده بازمی‌گردند.

قلمرو ادبی

  • پروانه: نماد عاشق حقیقی و پاک‌باز؛ آتش: نماد معشوق.
  • عشق آتش: تشبیه عشق به آتش.
  • آتش و پروانه: مراعات‌نظیر.
  • آتش عشق: اضافهٔ تشبیهی؛ عشق به آتش تشبیه شده است.
  • خود را بر میان زدن: کنایه از خویشتن را در آتش افکندن و فدا کردن.
  • همه جهان آتش دیدن: اغراق و کنایه از جز معشوق ندیدن.
  • تکرار آتش: واژه‌آرایی.
  • عبارت عربی تضمین حدیث منسوب به پیامبر(ص) است.
  • عاشق، عشق، معشوق و محب: اشتقاق و واژه‌آرایی.
  • عاشق / معشوق و محب / حبیب: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

عاشق حقیقی مانند پروانه در معشوق فنا می‌شود. عشق الهی پیوندی متقابل میان خداوند و بندهٔ برگزیده است و به خواست خدا در دل بنده پدید می‌آید، نه صرفاً به اختیار او.

قرابت معنایی

  • پروانه‌ام و عادت من سوختن خویش / تا پاک نسوزم، دلم آسوده نگردد
  • کنون او ما و ما اوییم در عشق / دگر زین بیش چه توان کرد ما را؟
  • عشق و معشوق اختیاری نیست / عشق زان سان که تو شماری نیست

برداشت دستوری دیگر

درسنامهٔ نخست در «عشق، همه خود آتش است»، «همه» را قید و «خود» را بدل می‌داند؛ درسنامهٔ دوم هر دو واژهٔ «همه» و «خود» را بدلِ «عشق» دانسته است.

نکات پایانی و جمع‌بندی

ساختار درس

درس از دو متن عرفانی تشکیل شده است: «در حقیقت عشق» از شهاب‌الدین سهروردی و «سودای عشق» از تمهیدات عین‌القضات همدانی.

اندیشهٔ مرکزی

رسیدن به کمال و خداوند بدون معرفت، محبت، ترک خودخواهی و فنا شدن در عشق ممکن نیست.