در حقیقت عشق
بدان که از جملهٔ نامهای حسن یکی «جمال» است و یکی «کمال» و هرچه موجودند، از روحانی و جسمانی، طالب کمالاند.
و هیچ کس نبینی که او را به جمال میلی نباشد؛ پس چون نیک اندیشه کنی، همه طالب حسناند و در آن میکوشند که خود را به حسن رسانند و به حسن - که مطلوب همه است - دشوار میتوان رسیدن؛ زیرا که وصول به حسن ممکن نشود؛ الّا به واسطهٔ عشق.
عشق، هر کسی را به خود راه ندهد و به همه جایی مأوا نکند و به هر دیده، روی ننماید.
محبّت چون به غایت رسد، آن را عشق خوانند و عشق خاصتر از محبّت است؛ زیرا که همه عشقی محبّت باشد امّا همه محبّتی عشق نباشد.
و محبّت خاصتر از معرفت است؛ زیرا که هر محبّتی معرفت باشد امّا همه معرفتی محبّت نباشد.
پس اول پایه، معرفت است و دوم پایه، محبّت و سیم پایه، عشق و به عالم عشق - که بالای همه است - نتوان رسیدن تا از معرفت و محبّت دو پایهٔ نردبان نسازد.
معنی
آگاه باش که جمال و کمال از نامهای حسناند و همهٔ موجودات در پی کمال و زیباییاند. رسیدن به حسن جز به واسطهٔ عشق ممکن نیست؛ عشق هر کسی را نمیپذیرد. عشق مرتبهٔ نهایی و خاصترِ محبت است و محبت نیز از معرفت خاصتر است. معرفت و محبت دو پایهٔ لازم برای رسیدن به عالم عشقاند.
مفهوم
عشق، عالیترین مرتبه و راه رسیدن به حسن و کمال
قلمرو زبانی
۳۱ جمله- بدان: آگاه باش؛ حسن: نیکویی و زیبایی؛ جمال: زیبایی ازلی خداوند؛ کمال: کامل بودن و برترین حالت هر چیز.
- روحانی: منسوب به روح و معنا؛ جسمانی: منسوب به جسم.
- در «یکی جمال است و یکی کمال»، فعل «است» پس از «کمال» به قرینهٔ لفظی حذف شده است.
- «اند» در «موجودند» و «کمالاند» فعل اسنادی پیوسته است.
- میل: رغبت و گرایش؛ نیک اندیشه کردن: خوب و درست فکر کردن.
- «را» در «او را» حرف اضافه و به معنی «برای» است، اما «را» پس از «خود» نشانهٔ مفعول است.
- واو پایانی، این جمله را به عبارت بعد («به حسن که مطلوب همه است...») پیوند میدهد و حرف ربط است.
- مطلوب: خواستهشده و دلپسند؛ وصول: رسیدن؛ الّا: مگر و جز؛ واسطه: میانجی و وسیله.
- «که مطلوب همه است» جملهٔ معترضه و وابستهٔ «حسن» است.
- «رسیدن» مصدر و همراه «میتوان» جزء ساخت فعلی است.
- مأوا: جایگاه و محل اقامت؛ دیده: چشم.
- «را» پس از «هر کسی» نشانهٔ مفعول است.
- واوها سه جملهٔ مستقل را به هم پیوند میدهند و واوِ ربطاند.
- محبت: مهر و دوستی؛ غایت: نهایت و پایان؛ خاصتر: برگزیدهتر و ممتازتر.
- «ی» در «عشقی» و «محبتی» نشانهٔ نکره است.
- «آن» مفعولِ «خوانند» و مرجع آن «محبت» است.
- سیم: سوم.
- فعل «است» پس از «محبّت» و «عشق» به قرینهٔ لفظی حذف شده است.
- عالم: جهان؛ معرفت: شناخت؛ پایه: درجه و اساس؛ سُلّم: نردبان.
- «که بالای همه است» جملهٔ معترضه و «بالا» مسند است.
- نهادِ «نسازد» ضمیر محذوف «کسی» است.
- «ی» در «محبّتی» و «معرفتی» نشانهٔ نکره است.
- در «هر محبّتی معرفت باشد امّا همه معرفتی محبّت نباشد»، «محبّتی» و «معرفتی» نهاد و «معرفت» و «محبّت» مسندند.
قلمرو ادبی
- جمال / کمال: جناس ناهمسان و سجع.
- روحانی / جسمانی: تضاد.
- حسن و جمال: مراعاتنظیر.
- حسن و عشق: مراعاتنظیر.
- عشق در سراسر عبارت تشخیص یافته است.
- راه ندادن: کنایه از نپذیرفتن؛ مأوا نکردن: کنایه از اقامت نکردن؛ روی ننمودن: کنایه از جلوه نکردن.
- دیده: مجاز از انسان.
- عشق و محبت: مراعاتنظیر و واژهآرایی.
- باشد / نباشد: تضاد.
- معرفت، محبّت و عشق: مراعاتنظیر و ترتیب عرفانی.
- عالم عشق: اضافهٔ تشبیهی.
- معرفت و محبت به دو پایهٔ نردبان تشبیه شدهاند.
- محبّت و معرفت: مراعاتنظیر و واژهآرایی.
- باشد / نباشد در بیان نسبت محبّت و معرفت: تضاد.
قلمرو فکری
همهٔ موجودات طالب حسن و کمالاند؛ اما رسیدن به حسن تنها با عشق و پس از پیمودن مراتب معرفت و محبت ممکن میشود. ترتیب مراتب عرفانی از معرفت به محبت و سپس عشق است.