دماوندیه

محمدتقی بهار (ملک‌الشعرای بهار)پایهٔ دوازدهم۲۲ بیت

قصیده‌ای اجتماعی، توصیفی و غنایی در توصیف دماوند و دعوت روشنفکران و مردم به مبارزه با ظلم

  • قلمرو زبانی
  • قلمرو ادبی
  • قلمرو فکری
بیت ۱
حرف ندامنادا

ایدیوسپیدپایدربند

حرف ندامناداحرف ندامنادا

ایگنبدگیتیایدماوند

معنی

ای دماوند، ای بلندترین گنبد جهان که مانند دیو سپید، اسیر و در بند هستی.

مفهوم

توصیف بلندی و برف‌پوش‌بودن قلۀ دماوند

قلمرو زبانی

۳ جمله
  • دیو: موجودی شبیه انسان اما بسیار تنومند.
  • گیتی: جهان.
  • «ای» نشانۀ ندا و «دیو سپید پای در بند»، «گنبد گیتی» و «دماوند» منادا هستند.
  • «سپید» صفت، «پای در بند» صفت پسین و «گیتی» مضاف‌الیه است.
  • بیت سه جمله دارد و فعل هر سه شبه‌جمله به قرینۀ معنوی حذف شده است.

قلمرو ادبی

  • دیو سپید: استعاره از دماوند.
  • گنبد گیتی: استعاره از دماوند و اضافۀ استعاری.
  • دماوند: تشخیص و نماد شاعر یا روشنفکران خاموش جامعه.
  • پای در بند بودن: کنایه از اسیر و زندانی بودن.
  • دیو سپید: تلمیح به نبرد رستم و دیو سپید.
  • تکرار صامت «د»: واج‌آرایی.

قلمرو فکری

شاعر، دماوند بلند و برف‌پوش را همچون دیو سپیدی اسیر خطاب می‌کند.

بیت ۲
متمممتممنهاد

ازسیمبهسریکیکله‌خود

متمممتمممسند

زآهنبهمیانیکیکمربند

معنی

ای دماوند، کلاه‌خودی نقره‌ای از برف بر سر و کمربندی تیره از صخره‌های میان کوه بسته‌ای.

مفهوم

توصیف سفیدی برف قلۀ دماوند و آمادگی آزادی‌خواهان برای مبارزه

قلمرو زبانی

۲ جمله
  • سیم: نقره.
  • کله‌خود: کلاه فلزی جنگی.
  • «سیم»، «سر»، «آهن» و «میان» متمم‌اند.
  • «یکی کله‌خود» نهاد و «یکی کمربند» مسند است.
  • فعل هر دو مصراع به قرینۀ معنوی حذف شده است.

قلمرو ادبی

  • کله‌خود از سیم: استعاره از برف.
  • کمربند آهنین: استعاره از صخره‌های میان دماوند.
  • میان: ایهام؛ کمر و وسط.
  • کله‌خود، کمربند، سر و میان تناسب دارند.

قلمرو فکری

برف قله مانند کلاه‌خودی نقره‌ای و صخره‌های میان دماوند مانند کمربندی آهنین‌اند.

بیت ۳
حرف ربطنهادفعل«ت»: مضاف‌الیهمفعول

تاچشمبشرنبیندتروی

متمممفعول

بنهفتهبهابر،چهردلبند

معنی

برای اینکه مردم چهرۀ زیبای تو را نبینند، آن را در میان ابرها پنهان کرده‌ای.

مفهوم

مردم‌گریزی و گوشه‌گیری دماوند و شکایت از خاموشی روشنفکران

قلمرو زبانی

۲ جمله
  • چهر: چهره؛ چهر دلبند: چهرۀ جذاب و زیبا.
  • «چشم بشر» نهاد و ترکیب اضافی و «روی» مفعول است.
  • «ت» در «نبیندت» مضاف‌الیه برای «روی» و مرجع آن دماوند است.
  • «تا» پیوند وابسته‌ساز، «ابر» متمم و «چهر دلبند» گروه مفعولی است.
  • پس از «بنهفته‌ای» فعل کمکی «ای» به قرینۀ معنوی حذف شده است.

قلمرو ادبی

  • حسن تعلیل: پنهان‌شدن دماوند پشت ابرها به بیزاری از مردم نسبت داده شده است.
  • دماوند و چهر: تشخیص.
  • دلبند: کنایه از عزیز و گرامی.

قلمرو فکری

دماوند چهرۀ زیبای خود را از مردم پنهان کرده است.

بیت ۴
حرف ربطحرف اضافهمتمم

تاوارهیازدمستوران

معطوف به متمم

وینمردمنحسدیومانند

معنی

تا از هم‌نشینی با مردم پست و دیوصفت رها شوی.

مفهوم

بیزاری و دوری از مردم نادان و دیوصفت

قلمرو زبانی

۱ جمله
  • وارهیدن: نجات پیداکردن.
  • ستوران: جمع ستور؛ حیوانات، به‌ویژه اسب و استر و خر.
  • نحس: بداختر و شوم.
  • «دم ستوران» گروه متممی و ترکیب اضافی است.
  • «وین مردم نحس دیومانند» معطوف به گروه متممی و سه ترکیب وصفی است.

قلمرو ادبی

  • دم: مجاز از سخن.
  • ستوران: استعاره از انسان‌های بی‌تفاوت به مسائل کشور.
  • مردم دیومانند: تشبیه.

قلمرو فکری

دماوند از هم‌نشینی با مردم پست و دیوصفت دوری می‌کند.

بیت ۵
متمم

باشیرسپهربستهپیمان

متمم

بااخترسعدکردهپیوند

معنی

با خورشید آسمان و ستارۀ مشتری پیمان دوستی و همراهی بسته‌ای.

مفهوم

بلندی دماوند و انزوای روشنفکران

قلمرو زبانی

۲ جمله
  • سپهر: آسمان، فلک.
  • شیر سپهر: خورشید.
  • اختر: ستاره؛ اختر سعد: ستارۀ مشتری.
  • «شیر سپهر» و «اختر سعد» گروه متممی و ترکیب اضافی‌اند.
  • پس از «بسته» و «کرده»، فعل کمکی «ای» حذف شده است.

قلمرو ادبی

  • شیر سپهر: استعاره از خورشید.
  • بستن پیمان و پیوندکردن: کنایه از دوستی و ارتباط.
  • اختر سعد: کنایه از مشتری.
  • حسن تعلیل: بلندی دماوند سبب پیوند او با خورشید و مشتری دانسته شده است.

قلمرو فکری

دماوند آن‌قدر بلند است که با خورشید و مشتری پیوند دارد.

بیت ۶
حرف ربطفعل اسنادینهادمتمم

چونگشتزمینزجورگردون

مسندمعطوف به مسندمعطوف به مسندمعطوف به مسند

سردوسیهوخموشوآوند

معنی

وقتی زمین از ستم آسمان، افسرده، تیره، خاموش و معلق شد.

مفهوم

شکایت از ظلم حکومت و فضای خاموش جامعه

قلمرو زبانی

۱ جمله
  • جور: ستم.
  • گردون: آسمان و روزگار.
  • آوند: آویزان و آویخته.
  • «زمین» نهاد، «جور گردون» گروه متممی و «سرد، سیه، خموش، آوند» مسندهای معطوف‌اند.
  • «گشت» فعل اسنادی و «چون» پیوند وابسته‌ساز است.

قلمرو ادبی

  • زمین: تشخیص.
  • گردون: تشخیص و مجاز از روزگار.
  • جور گردون: اضافۀ استعاری.

قلمرو فکری

زمین از ستم روزگار، سرد و سیاه و خاموش شد.

بیت ۷
متمممفعول

بنواختزخشمبرفلکمشت

مسندفعل اسنادیتکرارحرف ندامنادا

آنمشتتوییتوایدماوند

معنی

زمین از خشم، مشتی به آسمان زد؛ ای دماوند، آن مشت تو هستی.

مفهوم

دماوند نماد اعتراض به ظلم و ستم حکومت

قلمرو زبانی

۳ جمله
  • بنواخت: کوبید، زد.
  • «فلک» متمم و «مشت» مفعول است.
  • «آن مشت» مسند و ترکیب وصفی و «تویی» فعل اسنادی است.
  • «تو» نقش تبعیِ تکرار و «ای» نشانۀ ندا و «دماوند» منادا است.
  • بیت سه جمله دارد.

قلمرو ادبی

  • دماوند: تشخیص و نماد اعتراض.
  • زمین: تشخیص.
  • دماوند به مشت تشبیه شده است.
  • فلک: نماد انسان زورگو و ظالم.
  • حسن تعلیل: دماوند مشتِ پرتاب‌شدۀ زمین به آسمان دانسته شده است.

قلمرو فکری

دماوند مانند مشت خشمگین زمین بر آسمان است.

بیت ۸
نهادمسند«ی»: فعل اسنادی

تومشتدرشتروزگاری

متممصفت مفعولی

ازگردشقرن‌هاپس‌افکند

معنی

ای دماوند، تو مشت بزرگ و استوار روزگاری هستی که از گذشت قرن‌ها به میراث مانده‌ای.

مفهوم

قدمت دماوند و مبارزه با ظلم و نظام‌های استبدادی

قلمرو زبانی

۱ جمله
  • پس‌افکند: پس‌افکنده، میراث.
  • «ی» در «روزگاری» فعل اسنادی است.
  • «تو» نهاد، «مشت درشت روزگار» گروه مسندی و «گردش قرن‌ها» گروه متممی است.
  • «پس‌افکند» صفت مفعولی است و مرجع ضمیر «تو» دماوند است.

قلمرو ادبی

  • تو به مشت تشبیه شده است.
  • روزگار: تشخیص.
  • مشت روزگار: اضافۀ استعاری و نماد قدرت.

قلمرو فکری

دماوند مشت استوار روزگار و میراث قرن‌هاست.

بیت ۹
حرف ندامنادافعل غیراسنادی

ایمشتزمینبرآسمانشو

متممفعل امرمفعول

برویبنوازضربتیچند

معنی

ای دماوند که مشت بزرگ زمینی، به آسمان برو و چند ضربه بر آن بزن.

مفهوم

تشویق مردم به مبارزه و قیام علیه ظالمان

قلمرو زبانی

۳ جمله
  • بیت سه جمله دارد.
  • «شو» فعل غیراسنادی و «برو» فعل امرِ حذف‌شده است.
  • «مشت زمین» منادا و ترکیب اضافی است.
  • مرجع «وی» آسمان و «ضربتی چند» ترکیب وصفی مقلوب است.

قلمرو ادبی

  • زمین: تشخیص.
  • مشت زمین: اضافۀ استعاری.
  • زمین / آسمان: تضاد.
  • مشت و ضربت تناسب دارند.
  • زدن زمین به آسمان: کنایه از انتقام و فعال‌شدن آتشفشان دماوند.

قلمرو فکری

شاعر از دماوند می‌خواهد به آسمان برود و ضربه‌هایی بر آن بزند.

بیت ۱۰
نهادنشانۀ نفیمسند

نینیتونهمشتروزگاری

حرف ندامنادانهاد و فعل اسنادیحرف اضافهمتمممسند

ایکوهنی‌امزگفتهخرسند

معنی

نه، ای کوه؛ تو مشت روزگار نیستی و من از سخن خود راضی نیستم.

مفهوم

ناخرسندی شاعر از ستایش و بی‌حرکتی دماوند

قلمرو زبانی

۳ جمله
  • نی: نه؛ خرسند: راضی و خشنود.
  • «نه» در «نه مشت روزگاری» نشانۀ نفیِ جداشده از فعل است.
  • «تو» نهاد، «مشت روزگار» گروه مسندی و «خرسند» مسند است.
  • «ای» نشانۀ ندا، «کوه» منادا و «روزگار» دو تلفظی است.

قلمرو ادبی

  • روزگار: تشخیص.
  • مشت روزگار: اضافۀ استعاری.
  • کوه: تشخیص.

قلمرو فکری

شاعر از اینکه دماوند را مشت روزگار نامیده، ناخشنود است.

بیت ۱۱
نهادمسند«ی»: فعل اسنادی

توقلبفسردۀزمینی

متممقید

ازدردورمنمودهیکچند

معنی

تو قلب یخ‌زده و منجمد زمین هستی که از شدت درد، مدتی ورم کرده‌ای.

مفهوم

بیان ادبی برای برف دائمی دماوند و بلندای آن

قلمرو زبانی

۲ جمله
  • فسرده: یخ‌زده، منجمد.
  • «تو» نهاد، «قلب فسردۀ زمین» گروه مسندی و «زمین» مضاف‌الیه است.
  • «ی» در «زمینی» فعل اسنادی و «درد» متمم است.
  • در «نموده‌ای»، فعل کمکی «ای» حذف شده و «یک چند» قید است.

قلمرو ادبی

  • دماوند به قلب تشبیه شده است.
  • زمین: تشخیص.
  • قلب زمین: اضافۀ استعاری.
  • فسرده: ایهام؛ یخ‌زده و غمگین.
  • حسن تعلیل: برآمدگی دماوند به ورم قلب زمین از درد نسبت داده شده است.

قلمرو فکری

دماوند مانند قلب منجمد و ورم‌کردۀ زمین است.

بیت ۱۲
نهادمعطوف به نهاد

تادردوورمفرونشیند

مفعول

کافوربرآنضمادکردند

معنی

برای اینکه درد و ورم آرام شود، برف‌های سفید را مانند کافور بر قلۀ دماوند گذاشته‌اند.

مفهوم

بیان شاعرانه برای برف نشسته بر قلۀ دماوند و غم ناشی از ظلم

قلمرو زبانی

۲ جمله
  • فرو نشستن: تسکین پیداکردن.
  • کافور: مادۀ معطر جامد و دارویی برای زخم.
  • ضماد: مرهم؛ ضمادکردن: چیزی بر زخم بستن.
  • «درد» نهاد، «ورم» معطوف به نهاد و «کافور» مفعول است.

قلمرو ادبی

  • حسن تعلیل: برف قلۀ دماوند برای آرام‌کردن درد و ورم آن، کافور دانسته شده است.
  • کافور: استعاره از برف.
  • ورم: استعاره از برآمدگی دماوند.

قلمرو فکری

برف سفید قله مانند مرهمی بر درد و ورم دماوند نشسته است.

بیت ۱۳
فعل امرمسندحرف ندامنادا

شومنفجرایدلزمانه

مفعولصفت مفعولیفعل نهی

وانآتشخودنهفتهمپسند

معنی

ای دماوند که مانند قلب روزگار هستی، منفجر شو و راضی نباش آتش خشم خود را پنهان نگه داری.

مفهوم

دعوت آزادی‌خواهان به شورش علیه ستم و پرهیز از سکوت

قلمرو زبانی

۳ جمله
  • «شو» فعل امر و «منفجر» مسند است.
  • «ای» نشانۀ ندا و «دل زمانه» منادا و ترکیب اضافی است.
  • «آتش خود» ترکیب وصفی و مفعول و «نهفته» صفت مفعولی است.
  • «مپسند» فعل نهی و نهاد آن «تو»ی محذوف است.

قلمرو ادبی

  • دل زمانه: اضافۀ استعاری و استعاره از دماوند.
  • زمانه: تشخیص.
  • آتش: استعاره از خشم و نفرت.
  • منظور از انفجار، شورش علیه ستم و استبداد است.

قلمرو فکری

دماوند باید آتش خشم خود را آشکار و علیه ستم قیام کند.

بیت ۱۴
قیدفعل نهیمفعولفعل امر

خامشمنشین،سخنهمیگوی

قیدفعل نهیقیدفعل امر

افسردهمباش،خوشهمیخند

معنی

ساکت نباش؛ سخن بگو و غمگین نباش؛ با خوشحالی بخند.

مفهوم

دعوت به شکستن سکوت، اعتراض، نشاط و امید

قلمرو زبانی

۴ جمله
  • افسرده: غمگین و ناراحت.
  • «منشین» و «مباش» فعل نهی و «همی گوی» و «همی خند» فعل امرند.
  • «سخن» مفعول و «خامش»، «افسرده» و «خوش» قید هستند.
  • بیت چهار جمله دارد.

قلمرو ادبی

  • خامش‌نشستن / سخن‌گفتن: تضاد.
  • افسرده‌بودن / خوش‌خندیدن: تضاد.
  • کل بیت تشخیص است؛ شاعر با دماوند سخن می‌گوید.

قلمرو فکری

شاعر دماوند را به سخن‌گفتن، اعتراض و امیدواری دعوت می‌کند.

بیت ۱۵
فعل نهیمفعولنشانهٔ مفعول

پنهانمکنآتشدرونرا

فعل امرمفعول

زینسوخته‌جان،شنویکیپند

معنی

خشم درونت را پنهان نکن و از من رنج‌دیده یک پند بشنو.

مفهوم

دعوت به اعتراض و آشکارکردن خشم و پندشنوی از شاعر

قلمرو زبانی

۲ جمله
  • «آتش درون» گروه مفعولی و ترکیب اضافی است.
  • «مکن» فعل نهی، «شنو» فعل امر و «یکی پند» مفعول و ترکیب وصفی است.

قلمرو ادبی

  • آتش: استعاره از خشم، بیزاری و اعتراض.
  • سوخته‌جان: کنایه از رنج‌کشیده و دردمند؛ منظور شاعر است.
  • دماوند: تشخیص.

قلمرو فکری

شاعر از دماوند می‌خواهد خشم خود را پنهان نکند و پند او را بشنود.

بیت ۱۶
حرف ربطمسند

گرآتشدلنهفتهداری

نهاد«ت»: مضاف‌الیهمتمم«ت»: مضاف‌الیه

سوزدجانت،بهجانتسوگند

معنی

اگر آتش اندوه و خشم درونت را پنهان کنی و سکوت کنی، به جانت سوگند که همان آتش جانت را می‌سوزاند.

مفهوم

هشدار دربارهٔ پیامد سکوت در برابر استبداد

قلمرو زبانی

۳ جمله
  • «گر» حرف ربط وابسته‌ساز است.
  • «نهفته» مسند و «جان» در مصراع دوم نهاد است.
  • «ت» در هر دو «جانت» مضاف‌الیه و مرجع آن دماوند یا آزادی‌خواهان است.
  • بیت سه جمله دارد و یک فعل به قرینۀ معنوی حذف شده است.

قلمرو ادبی

  • آتش: استعاره از خشم و اعتراض.
  • سوختن جان: کنایه از نابودی و هلاکت.
  • آتش، سوزد، دل و جان تناسب دارند.

قلمرو فکری

پنهان‌کردن خشم و سکوت، سرانجام انسان را نابود می‌کند.

بیت ۱۷
حرف ندامنادافعل امر

ایمادرسرسپید،بشنو

صفت اشارههستۀ گروه مفعولیوابستۀ پیشینوابستۀ مضاف‌الیه

اینپندسیاه‌بختفرزند

معنی

ای دماوند که مانند مادری پیر و سپیدموی هستی، پند این فرزند بدبخت خود را بشنو.

مفهوم

پند به آزادی‌خواهان جامعه

قلمرو زبانی

۲ جمله
  • «ای» نشانۀ ندا و «مادر سرسپید» منادا و ترکیب وصفی است.
  • «بشنو» فعل امر است.
  • «این پند سیاه‌بخت فرزند» گروه مفعولی و ترکیب وصفی مقلوب است.
  • «این» صفت اشاره، «پند» هسته، «فرزند» وابستۀ مضاف‌الیه و «سیاه‌بخت» وابستۀ پیشین آن است.

قلمرو ادبی

  • مادر: استعاره از دماوند و همۀ آزادی‌خواهان.
  • مادر سرسپید: تشخیص.
  • سر: مجاز از مو.
  • سرسپید: استعاره از برف و کنایه از کهن‌سالی.
  • فرزند: کنایه از شاعر.
  • سپید / سیاه: تضاد.

قلمرو فکری

شاعر از دماوند پیر و سپیدموی می‌خواهد پند او را بشنود.

بیت ۱۸
فعل امرمتمممفعول

برکشزسراینسپیدمعجر

فعل امرمتمم

بنشینبهیکیکبوداورند

معنی

ای دماوند، روسری سفید برف را که نشانۀ ناتوانی است از سر بردار و بر تخت باشکوه آسمان پادشاهی کن.

مفهوم

توصیه به کنارگذاشتن ضعف و ناتوانی و به‌دست‌گرفتن قدرت

قلمرو زبانی

۲ جمله
  • معجر: روسری و سرپوش.
  • کبود: تیرۀ مایل به سیاه و لاجوردی.
  • اورند: تخت و مجاز از فرّ و شکوه.
  • «برکش» و «بنشین» فعل امرند.
  • «سر» و «یکی کبوداورند» متمم و «این سپیدمعجر» گروه مفعولی و ترکیب وصفی مقلوب است.

قلمرو ادبی

  • سپیدمعجر: استعاره از برف.
  • اورند: مجاز از فرّ و شکوه.
  • سپید / کبود: تضاد.
  • معجر از سر کشیدن: کنایه از کنارگذاشتن ضعف و ناتوانی.
  • بر اورند نشستن: کنایه از به قدرت و حکومت رسیدن.

قلمرو فکری

دماوند باید نشان ناتوانی را کنار بگذارد و قدرت خود را آشکار کند.

بیت ۱۹
فعل امرحرف اضافهمتمم

بگرایچواژدهایگرزه

فعل امرحرف اضافهمتمم

بخروشچوشرزهشیرارغند

معنی

ای دماوند، مانند اژدهایی بزرگ و هراس‌انگیز حرکت و حمله کن و مانند شیر خشمگین و قهرآلود فریاد بزن.

مفهوم

دعوت به حرکت، قیام و مبارزه

قلمرو زبانی

۲ جمله
  • بگرای: حمله کن.
  • گرزه: ویژگی نوعی مار سمی و خطرناک.
  • شرزه: خشمگین و غضبناک.
  • ارغند: خشمگین و قهرآلود.
  • «بگرای» و «بخروش» فعل امر، «چو» حرف اضافه و «اژدهای گرزه» و «شرزه شیر ارغند» متمم‌اند.

قلمرو ادبی

  • توِ محذوف به اژدها و شیر تشبیه شده است.
  • گرزه / شرزه: جناس ناهمسان.
  • اژدها و شیر تناسب دارند.

قلمرو فکری

دماوند باید همچون اژدها و شیر خشمگین قیام کند.

بیت ۲۰
فعل امرمفعول

بفکنزپیایناساستزویر

فعل امرمفعولمعطوف به مفعول

بگسلزهمایننژادوپیوند

معنی

پایه و اساس ریاکاری را ریشه‌کن کن و این دودمان و پیوند ستمکاران را از هم بگسل.

مفهوم

دعوت به ظلم‌ستیزی و نابودی حکومت ریا و ظلم

قلمرو زبانی

۲ جمله
  • پی: پایه و اساس.
  • تزویر: ریاکاری، دورویی و دروغ‌گویی.
  • «بفکن» و «بگسل» فعل امرند.
  • «این اساس تزویر» و «این نژاد» گروه مفعولی‌اند و «پیوند» معطوف به مفعول است.

قلمرو ادبی

  • از پی افکندن و از هم گسستن: کنایه از نابودی.
  • اساس تزویر: اضافۀ استعاری؛ تزویر به چیزی دارای پایه تشبیه شده است.
  • نژاد و پیوند تناسب دارند.

قلمرو فکری

ریشهٔ ریاکاری و دودمان ستمکاران را نابود کن.

بیت ۲۱
فعل امرمتمممفعول

برکنزبناینبناکهباید

متمممفعول

ازریشه،بنایظلمبرکند

معنی

این بنای ظلم را از پایه نابود کن؛ زیرا باید ریشۀ ظلم و ستم را خشکاند.

مفهوم

دعوت به ظلم‌ستیزی و نابودی حکومت استبدادی

قلمرو زبانی

۲ جمله
  • بن: ریشه و بنیاد.
  • «برکن» فعل امر، «بن» متمم و «این بنا» مفعول و ترکیب وصفی است.
  • «ریشه» متمم و «بنای ظلم» گروه مفعولی و ترکیب اضافی است.

قلمرو ادبی

  • بنا در مصراع نخست استعاره از حکومت استبدادی و ظلم است.
  • از بن برکندن و از ریشه برکندن: کنایه از نابودی.
  • بنای ظلم: اضافۀ تشبیهی.

قلمرو فکری

بنای ظلم را از پایه و ریشه نابود کن.

بیت ۲۲
متمم«این»: صفت اشارهفعل امر

زینبی‌خردانسفلهبستان

مفعول

داددلمردمخردمند

معنی

حق مردم خردمند را از این حاکمان نادان و فرومایه بگیر.

مفهوم

دادخواهی از ستمگران و حاکمان مستبد

قلمرو زبانی

۱ جمله
  • سفله: فرومایه و بدسرشت.
  • «زین بی‌خردان سفله» گروه متممی و «این» صفت اشاره است.
  • «بستان» فعل امر از مصدر «ستدن» است.
  • «داد دل مردم خردمند» گروه مفعولی است؛ «دل» وابسته، «مردم» مضاف‌الیه و «خردمند» وابستۀ آن است.

قلمرو ادبی

  • بی‌خردان / خردمند: تضاد.
  • داد دل گرفتن: کنایه از انتقام‌گرفتن یا رساندن کسی به حقش.
  • تکرار صامت «د»: واج‌آرایی.

قلمرو فکری

حق مردم عاقل را از حاکمان نادان و فرومایه بگیر.

نکات پایانی و جمع‌بندی

محتوا و قالب

قصیده‌ای اجتماعی، توصیفی و غنایی از ملک‌الشعرای بهار در توصیف دماوند و دعوت مردم و روشنفکران به مبارزه با ظلم.

قاعدۀ خط‌کشی آرایه‌ها

مراعات‌نظیر و تناسب فقط در قلمرو ادبی آمده‌اند و در devices خط‌کشی نشده‌اند؛ دو سوی تضاد نیز جداگانه مشخص شده‌اند.