بند ۱
آیاچیزیدرمخیّلهٔآدمیمیگنجدکهقلمبتواندآنرابنگارد،
اماجانصادقمنآنرابرایتوترسیمنکردهباشد؟
چهحرفتازهایبرایگفتنماندهاست؟یاچهچیزتازهایبراینوشتن
کهبتواندعشقمرایاسجایایارزشمندتورابازگوکند؟
معنی
چیزی نیست که در ذهن و خیال انسان باشد و قابل نوشتن باشد، اما جان و وجود راستین من آن را برای تو ننوشته باشد. هیچ سخن تازهای برای گفتن و کلام تازهای برای نوشتن نمانده است که بتواند عشق مرا یا ویژگیهای ارزشمند تو را بیان کند.
مفهوم
نهایت تلاش شاعر برای ستایش معشوق؛ قابل توصیف نبودن عشق شاعر؛ خوبیهای معشوق وصفناپذیر است.
قلمرو زبانی
۷ جمله- مخیّله: خیال، قوّهٔ تخیّل، ذهن؛ بنگارد: بنویسد، از مصدر «نگاشتن»؛ صادق: راستگو، راستین؛ ترسیم: رسم کردن.
- سجایا: خویها، خلقها و خصلتها؛ جمع «سجیّه».
- «که»: پیوند وابستهساز؛ «امّا»: پیوند همپایهساز؛ «یا» در جملهٔ «عشق مرا یا سجایای ارزشمند تو را بازگو کند» پیوند همپایهساز است.
- «عشق مرا»: گروه مفعولی؛ «سجایا»: نقش تبعی، معطوف به مفعول؛ «سجایای ارزشمند»: ترکیب وصفی؛ «سجایای تو»: ترکیب اضافی.
- در «یا چه چیز تازهای برای نوشتن»، فعل «مانده است» به قرینهٔ لفظی حذف شده است.
- واژههای «صادق»، «ترسیم» و «سجایا» اهمیت املایی دارند.
قلمرو ادبی
- قلم: مجاز از نویسنده؛ حرف: مجاز از سخن.
- قلم، بنگارد، ترسیم و نوشتن: مراعاتنظیر.
- جان: استعاره و تشخیص؛ جان ترسیم میکند.
- «آیا چیزی در مخیّلهٔ آدمی میگنجد؟» استفهام انکاری است.
- «چه حرف تازهای برای گفتن مانده است؟» استفهام انکاری است.
قلمرو فکری
چیزی نیست که در ذهن و خیال انسان باشد و قابل نوشتن باشد، اما جان راستین شاعر آن را برای معشوق ننوشته باشد؛ هیچ سخن و کلام تازهای نیز نمانده است که عشق شاعر یا ویژگیهای ارزشمند معشوق را بیان کند.
قرابت معنایی
- ز حرف و صوت بیرون است راز عشق من با او / رموز عشق وجدانی است در گفتار کی گنجد؟
- هرچه گویم عشق را شرح و بیان / چون به عشق آیم، خجل باشم از آن