کباب غاز

پایهٔ دوازدهم۲۳ بند

از ماست که بر ماست

  • قلمرو زبانی
  • قلمرو ادبی
  • قلمرو فکری

بند ۱

بند ۱

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه، در اداره با هم‌قطارها قرار و مدار گذاشته بودیم که هرکس، اول ترفیع رتبه یافت، به‌عنوان ولیمه کباب غاز صحیحی بدهد، دوستان نوش جان نموده، به عمر و عزتش دعا کنند. زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فوراً مسئلهٔ مهمانی و قرار با رفقا را با عیالم که به تازگی با هم عروسی کرده بودیم، در میان گذاشتم. گفت: «تو شیرینی عروسی هم به دوستان نداده‌ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی، ولی چیزی که هست چون ظرف و کارد و چنگال برای دوازده نفر بیشتر نداریم یا باید باز یک دست دیگر خرید و یا باید عدهٔ مهمان بیشتر از یازده نفر نباشد که با خودت بشود دوازده نفر.»

معنی

شب عید نوروز موقع رتبهٔ بالاتر گرفتن بود. در اداره با همکارانی که هم‌رتبه بودیم قرار گذاشته بودیم هرکس اول رتبه گرفت، کباب غاز درست و حسابی بدهد و دوستان برای طول عمر و بزرگی او دعا کنند.

قلمرو زبانی

۱۴ جمله
  • ترفیع: ارتقا یافتن، رتبه گرفتن؛ ترفیع رتبه: بالا رفتن درجه و حقوق کارمند دولت با توجه به سوابق و سنوات خدمت.
  • هم‌قطارها: دو یا چند نفر که از نظر درجه، رتبه یا موقعیت اجتماعی در یک ردیف هستند.
  • قرار و مدار: عهد و پیمان، قول و وعده؛ ترکیب «قرار و مدار» مرکب اتباعی است.
  • ولیمه: غذایی که در مهمانی و عروسی می‌دهند؛ صحیح: درست و حسابی؛ عیال: زن و فرزند، همسر.
  • «زد» در «زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد» به معنی «اتفاقاً» آمده است.
  • در «موقع ترفیع رتبه [بود]» فعل «بود» به قرینهٔ لفظی/معنوی حذف شده است.
  • «زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد» جمله‌ای مرکب است و «واو» نقش پیوند همپایه‌ساز دارد.
  • واژه‌های «ترفیع»، «هم‌قطارها» و «عیالم» اهمیت املایی دارند.
  • فراتر از قلمرو: در ترکیب‌های اتباعی، دو جزء اغلب با «واو» به هم می‌پیوندند و یکی از دو جزء می‌تواند بی‌معنی باشد؛ مانند «قرار و مدار».

قلمرو ادبی

  • هم‌قطار: کنایه از همکار و هم‌رتبه.
  • «کباب غاز صحیح»: کنایه از کباب عالی و مناسب.
  • «در میان گذاشتن»: کنایه از مطرح کردن و نظرخواهی کردن.
  • «جلوشان درآیی»: کنایه از خوب پذیرایی کردن.
  • ظرف، کارد و چنگال: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

شب عید نوروز و هم‌زمان با ترفیع رتبه، راوی طبق قرار با همکاران موظف به برگزاری مهمانی و دادن کباب غاز می‌شود.

بند ۲

بند ۲

گفتم: «خودت بهتر می‌دانی که در این شب عیدی مالیه از چه قرار است و بودجه ابداً اجازهٔ خریدن خرت‌وپرت تازه نمی‌دهد و دوستان هم از بیست‌وسه‌چهار نفر کم‌تر نمی‌شوند.» گفت: «تنها همان رتبه‌های بالا را وعده بگیر و مابقی را نقداً خط بکش و بگذار سماق بمکند.» گفتم: «ای بابا، خدا را خوش نمی‌آید. این بدبخت‌ها سال آزگار یک بار برایشان چنین پایی می‌افتد و شکم‌ها را مدتی است صابون زده‌اند که کباب غاز بخورند و ساعت‌شماری می‌کنند. چطور است از منزل یکی از دوستان و آشنایان یک دست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم؟»

معنی

«تنها همان رتبه‌های بالا را وعده بگیر... سماق بمکند»: فقط همان مقام‌های بالا را دعوت کن و بقیه را کنار بگذار و حذف کن تا بیهوده منتظر بمانند. «این بدبخت‌ها سال آزگار... ساعت‌شماری می‌کنند»: مدت زیادی است منتظر چنین فرصتی هستند و به خود وعده داده‌اند کباب غاز بخورند.

مفهوم

ضرورت عمل به وعده.

قلمرو زبانی

۱۶ جمله
  • مالیه: وضع مالی، پول و درآمد؛ ابداً: اصلاً، هرگز، به هیچ عنوان.
  • خرت‌وپرت: مجموعه‌ای از اشیا و وسایل و خرده‌ریزهای کم‌ارزش.
  • وعده بگیر: دعوت کن؛ مابقی: بقیه، سایرین؛ نقداً: فعلاً، اکنون، در حال حاضر.
  • سماق: گیاهی به صورت درخت یا درختچه که میوهٔ آن کوچک و ترش‌مزه است.
  • آزگار: زمانی دراز؛ ویژگی آنچه بلند و طولانی به نظر می‌آید.
  • عاریه: چیزی که موقتاً از دیگری گرفته می‌شود و باید بازگردانده شود.
  • «ای بابا» شبه‌جمله است و پس از «گفتم» فعل به قرینهٔ معنوی حذف شده است.
  • واژه‌های «خرت‌وپرت»، «وعده»، «مابقی»، «نقداً»، «سماق»، «آزگار» و «عاریه» اهمیت املایی دارند.

قلمرو ادبی

  • «بودجه اجازه نمی‌دهد»: تشخیص و استعاره.
  • «وعده گرفتن»: کنایه از دعوت کردن.
  • «خط کشیدن»: کنایه از حذف کردن.
  • «سماق مکیدن»: کنایه از انتظار بیهوده کشیدن.
  • «چنین پایی افتادن»: کنایه از پیش آمدن فرصت و ایجاد موقعیت.
  • «شکم را صابون زدن»: کنایه از به خود وعده دادن و دل خوش کردن.
  • «ساعت‌شماری کردن»: کنایه از منتظر بودن؛ «ساعت» مجاز از لحظه.
  • «سال آزگار»: کنایه از مدت زیاد.

قلمرو فکری

همسر راوی پیشنهاد می‌کند فقط مقام‌های بالاتر دعوت شوند؛ راوی به وعده‌ای که به دیگر همکاران داده است توجه می‌کند.

بند ۳

بند ۳

با اوقات تلخ گفت: «این خیال را از سرت بیرون کن که محال است در مهمانی اول بعد از عروسی بگذارم از کسی چیز عاریه وارد این خانه بشود؛ مگر نمی‌دانی که شگون ندارد و بچهٔ اول می‌میرد؟» گفتم: «پس چاره‌ای نیست جز اینکه دو روز مهمانی بدهیم. یک روز یک‌دسته بیایند و بخورند و فردای آن روز دسته‌ای دیگر.» عیالم با این ترتیب موافقت کرد و بنا شد روز دوم عید نوروز، دستهٔ اول و روز سوم، دستهٔ دوم بیایند.

معنی

همسر راوی با ناراحتی می‌گوید در نخستین مهمانی پس از عروسی چیزی عاریه وارد خانه نمی‌کند و آن را بدشگون می‌داند؛ سرانجام قرار می‌گذارند مهمانان در دو روز پذیرایی شوند.

مفهوم

اشاره به باورهای خرافی.

قلمرو زبانی

۱۲ جمله
  • اوقات تلخ: ناراحتی و خشم؛ محال: غیرممکن، ناشدنی.
  • شگون: میمنت و خجستگی؛ چیزی را به فال نیک یا بد گرفتن.
  • عیال: همسر.
  • «اوقات تلخ» گروه وصفی و «این خیال» گروه مفعولی است.
  • «سر» در «این خیال را از سرت بیرون کن» مجاز از فکر و اندیشه است.
  • در «پس چاره‌ای نیست» فعل «نیست» غیر اسنادی و به معنی «وجود ندارد» است.
  • در «روز دوم عید نوروز» واژهٔ «روز» هسته و «دوم» صفت شمارشی است.
  • واژه‌های «اوقات»، «محال» و «شگون» اهمیت املایی دارند.

قلمرو ادبی

  • «اوقات تلخ»: حس‌آمیزی و کنایه از ناراحتی و عصبانیت.
  • «خیال را از سر بیرون کردن»: کنایه از منصرف شدن و فراموش کردن.
  • سر: مجاز از ذهن و فکر.

قلمرو فکری

«مگر نمی‌دانی که شگون ندارد و بچهٔ اول می‌میرد؟» بیانگر یک باور خرافی است.

بند ۴

بند ۴

اینک روز دوم عید است و تدارک پذیرایی از هر جهت دیده شده است. علاوه بر غاز معهود، آش جو اعلا و کباب برهٔ ممتاز و دو رنگ پلو و چند جور خورش با تمام مخلفات روبه‌راه شده است. در تختخواب گرم و نرم و تازه‌ای لم داده بودم و مشغول خواندن حکایت‌هایی بی‌نظیر بودم. درست کیفور شده بودم که عیالم وارد شد و گفت: «جوان دیلاقی مصطفی‌نام، آمده می‌گوید پسرعموی تنی توست و برای عید مبارکی شرفیاب شده است.» مصطفی پسرعموی دخترخاله مادرم می‌شد. جوانی به سن بیست‌وپنج یا بیست‌وشش، لات و لوت و آسمان‌جل و بی‌دست‌وپا و پخمه تا بخواهی بدریخت و بدقواره. الحمدلله که سالی یک مرتبه بیشتر از زیارت جمالش مسرور و مشعوف نمی‌شدم. به زنم گفتم: «تو را به خدا بگو فلانی هنوز از خواب بیدار نشده و شر این غول بی‌شاخ و دم را از سر ما بکن.»

معنی

همسر راوی خبر می‌دهد جوانی قددراز به نام مصطفی آمده و می‌گوید پسرعموی تنی راوی است و برای تبریک عید نوروز آمده است؛ راوی از دیدن او خوشحال نیست و می‌خواهد عذرش را بخواهند.

قلمرو زبانی

۱۸ جمله
  • معهود: عهدشده، شناخته‌شده، معمول؛ اعلا: برتر، ممتاز و نفیس.
  • مخلفات: چیزهایی که به یک مادهٔ خوراکی افزوده می‌شود یا به عنوان چاشنی و مزه در کنار آن قرار می‌گیرد.
  • کیفور: بانشاط و سرحال؛ دیلاق: دراز و لاغر؛ شرفیاب شدن: آمدن نزد شخص محترم و عالی‌قدر.
  • لات و لوت: بی‌سروپا؛ آسمان‌جل: فقیر و بی‌چیز؛ بی‌دست‌وپا: ناتوان و بی‌عرضه؛ پخمه: بی‌عرضه و نادان.
  • مسرور و مشعوف: شادمان و خوشحال؛ «غول بی‌شاخ و دم» منظور مصطفی است.
  • «جوان دیلاقی مصطفی‌نام» بدل/گروه وصفی برای مصطفی است و «پسرعموی تنی تو» گروه مسندی است.
  • در عبارت توصیفی «جوانی به سن بیست‌وپنج یا بیست‌وشش...» فعل «بود» به قرینهٔ معنوی حذف شده است.
  • «واو» در «بیست‌وپنج» و «بیست‌وشش» میان‌وند است.
  • واژه‌های «معهود»، «اعلا»، «مخلفات»، «بی‌نظیر»، «دیلاقی»، «لات و لوت»، «بدقواره»، «مسرور» و «مشعوف» اهمیت املایی دارند.
  • فراتر از قلمرو: در ترکیب وصفی، صفت می‌تواند پس از اسم بیاید؛ مانند «صدای لطیف». در برخی ساخت‌ها صفت پیشین نیز دیده می‌شود؛ مانند «این صدا».

قلمرو ادبی

  • «سرحال شدن/کیفور شدن» کنایه از بانشاط شدن است.
  • «آسمان‌جل»: کنایه از تهیدست و فقیر بودن.
  • «بی‌دست‌وپا»: کنایه از بی‌عرضه و ناتوان بودن.
  • «زیارت جمالش» در توصیف مصطفی جنبهٔ طنز دارد.
  • غول: استعاره از مصطفی؛ «غول بی‌شاخ و دم»: تصویری طنزآمیز از موجود عجیب و بدقواره.
  • «شر کسی را از سر کندن»: کنایه از خلاص شدن از مزاحمت کسی.

قلمرو فکری

مصطفی با ظاهری نامتناسب و ناخوشایند به عیددیدنی آمده و راوی از حضور او خشنود نیست.

بند ۵

بند ۵

گفت: «به من دخلی ندارد! ماشاءالله هفت قرآن به میان پسرعموی خودت است. هرگلی هست به سر خودت بزن.» دیدم چاره‌ای نیست و خدا را هم خوش نمی‌آید این بیچاره را که لابد از راه دور و دراز با شکم گرسنه و پای برهنه به امید چند ریال عیدی آمده، ناامید کنم. پیش خودم گفتم: «چنین روز مبارکی صلهٔ ارحام نکنی، کی خواهی کرد؟» لهذا صدایش کردم. سرش را خم کرده وارد شد. دیدم ماشاءالله، چشم بد دور، آقا وارفته‌اند؛ قدش درازتر و تک و پوزش کریه‌تر شده است. گردنش مثل گردن همان غاز مادرمرده‌ای بود که در همان ساعت در دیگ مشغول کباب شدن بود.

معنی

راوی ناچار مصطفی را می‌پذیرد؛ با دیدن او متوجه می‌شود ظاهرش نسبت به گذشته بدتر شده و گردنش را به گردن غاز تشبیه می‌کند.

مفهوم

پسرفت کردن و بدتر شدن.

قلمرو زبانی

۱۵ جمله
  • ماشاءالله: آنچه خدا خواست؛ عبارتی برای تحسین و دور کردن چشم‌زخم.
  • صلهٔ ارحام: دیدار خویشان و احوال‌پرسی از آنان؛ لابد: ناگزیر.
  • وارفتن: تنزل کردن و پسرفت کردن؛ تک و پوز: ظاهر شخص، به‌ویژه سر و صورت؛ کریه: زشت.
  • «ماشاءالله» و «چشم بد دور» شبه‌جمله‌اند.
  • «چند ریال عیدی» دارای وابستهٔ پیشینِ شمارشی است.
  • در «گردنش مثل گردن همان غاز مادرمرده‌ای بود» «گردنش» نهاد و ساخت جمله اسنادی است.
  • واژه‌های «صلهٔ ارحام»، «لهذا»، «وارفته‌اند»، «کریه‌تر» و «تک و پوز» اهمیت املایی دارند.

قلمرو ادبی

  • «هرگلی هست به سر خودت بزن»: کنایه از اینکه هر کاری می‌کنی برای خودت است و به من ربطی ندارد.
  • «مادرمرده»: کنایه از بدبخت و مصیبت‌زده.
  • گردن مصطفی به گردن غاز تشبیه شده است.
  • «چشم بد دور» در کنار توصیف زشتی مصطفی، طنز ایجاد می‌کند.

قلمرو فکری

«ماشاءالله چشم بد دور، کریه‌تر شده است»: راوی می‌بیند مصطفی از نظر ظاهری پسرفت کرده و زشت‌تر شده است.

بند ۶

بند ۶

از توصیف لباسش بهتر است بگذرم، ولی همین‌قدر می‌دانم که سر زانوهای شلوارش که از بس شسته بودند، به قدر یک وجب خورده رفته بود. چنان باد کرده بود که راستی‌راستی تصور کردم دو رأس هندوانه از جایی کش رفته و در آنجا مخفی کرده است. مشغول تماشا و ورانداز این مخلوق کمیاب و شیء عجاب بودم که عیالم هراسان وارد شده، گفت: «خاک بر سرم، مرد حسابی، اگر این غاز را برای مهمان‌های امروز بیاوریم، برای مهمان‌های فردا از کجا غاز خواهی آورد؟ تو که یک غاز بیشتر نیاورده‌ای و به همهٔ دوستانت هم وعدهٔ کباب غاز داده‌ای!» دیدم حرف حسابی است و بد غفلتی شده؛ گفتم: «آیا نمی‌شود نصف غاز را امروز و نصف دیگرش را فردا سر میز آورد؟» گفت: «مگر می‌خواهی آبروی خودت را بریزی؟ هرگز دیده نشده که نصف غاز سر سفره بیاورند. تمام حسن کباب غاز به این است که دست‌نخورده و سربه‌مهر روی میز بیاید.»

معنی

راوی مشغول نگاه کردن و بررسی ظاهر عجیب مصطفی است که همسرش با ترس وارد می‌شود و مشکل یک غاز برای دو نوبت مهمانی را یادآوری می‌کند.

قلمرو زبانی

۱۸ جمله
  • خورد رفتن: ساییده شدن و از بین رفتن؛ رأس: واحد شمارش چهارپایان که در اینجا برای طنز دربارهٔ هندوانه به کار رفته است.
  • ورانداز: نگاه و تماشا کردن؛ مخلوق: موجود و آفریده؛ شیء عجاب: چیز عجیب.
  • غفلت: فراموشی و بی‌توجهی؛ حسن: خوبی و زیبایی.
  • «دو رأس هندوانه» دارای وابستهٔ پیشین شمارشی است.
  • در «خاک بر سرم» فعل «باد» به قرینهٔ معنوی حذف شده است.
  • در «نصف غاز را امروز و نصف دیگرش را فردا سر میز [آورد]» فعل به قرینهٔ لفظی/معنوی حذف شده است.
  • «دست‌نخورده» و «سربه‌مهر» صفت‌های مرکب‌اند.
  • واژه‌های «توصیف»، «رأس»، «مخلوق»، «شیء»، «عجاب»، «غفلت» و «حسن» اهمیت املایی دارند.

قلمرو ادبی

  • «کش رفتن»: کنایه از دزدیدن.
  • «خاک بر سرم»: کنایه از بدبخت و بیچاره شدن.
  • «حرف حسابی»: مجاز از سخن منطقی.
  • امروز / فردا: مراعات‌نظیر.
  • «دست‌نخورده» و «سربه‌مهر»: کنایه از سالم، کامل و بازنشده بودن.
  • «شیء عجاب» تلمیح به تعبیر قرآنی «إِنَّ هذا لَشَیءٌ عُجابٌ» دارد.
  • در توصیف لباس و ظاهر مصطفی از بزرگ‌نمایی برای ایجاد طنز استفاده شده است.

قلمرو فکری

مشکل اصلی خانواده این است که یک غاز باید برای دو نوبت مهمانی کافی باشد و آوردن نصف غاز بر سر سفره را خلاف آبرو و رسم مهمانی می‌دانند.

بند ۷

بند ۷

حقاً که حرف منطقی بود و هیچ بروبرگرد نداشت و پس از مدتی اندیشه و استشاره چارهٔ منحصر به فرد را در این دیدم که هرطور شده یک غاز دیگر دست و پا کنیم. به خود گفتم: «این مصطفی گرچه زیاد کودن است و بی‌نهایت چلمن است، ولی پیدا کردن یک غاز در شهر بزرگی مثل تهران، کشف آمریکا و شکستن گردن رستم که نیست؛ لابد این‌قدرها از دستش ساخته است.» به او خطاب کرده، گفتم: «مصطفی جان! لابد ملتفت شده‌ای مطلب از چه قرار است. می‌خواهم امروز نشان بدهی که چند مرده حلاجی و از زیر سنگ هم شده یک عدد غاز خوب و تازه به هر قیمتی شده، برای ما پیدا کنی.»

معنی

راوی پس از فکر و مشورت تصمیم می‌گیرد به مصطفی مأموریت دهد هر طور شده یک غاز دیگر پیدا کند.

مفهوم

میدان دادن برای نشان دادن توانایی‌ها و اعتماد به افراد بی‌تدبیر در امور جزئی.

قلمرو زبانی

۱۴ جمله
  • حقاً: درستی که، حقیقتاً و واقعاً؛ بروبرگرد: تردید؛ استشاره: رایزنی و مشورت.
  • کودن: نادان و احمق؛ چلمن: بی‌عرضه، هالو و دست‌وپاچلفتی؛ لابد: قطعاً و ناگزیر؛ ملتفت: متوجه.
  • «چند مرده حلاجی» یعنی چقدر توانایی و عرضه داری.
  • «یک عدد غاز خوب و تازه» گروه مفعولی با وابستهٔ پیشین شمارشی و صفت‌های پسین است.
  • واژه‌های «حقاً»، «منطقی»، «استشاره»، «منحصر»، «کودن»، «چلمن» و «ملتفت» اهمیت املایی دارند.

قلمرو ادبی

  • «بروبرگرد نداشتن»: کنایه از قطعی و حتمی بودن.
  • «دست و پا کردن»: کنایه از تهیه و آماده کردن.
  • «کشف آمریکا و شکستن گردن رستم»: کنایه از کارهای بسیار سخت و دشوار.
  • «از دستش ساخته است»: کنایه از توانایی انجام کار.
  • «چند مرده حلاجی»: کنایه از میزان توانایی و عرضهٔ شخص.
  • «از زیر سنگ چیزی را پیدا کردن»: کنایه از انجام دادن کاری بسیار سخت و دشوار.

قلمرو فکری

راوی برای حل مشکل تهیهٔ غاز، مسئولیت را به مصطفی می‌سپارد و از او می‌خواهد توانایی خود را نشان دهد.

بند ۸

بند ۸

مصطفی، به عادت معهود ابتدا مبلغی سرخ و سیاه شد و بالاخره صدایش بریده‌بریده از نی‌پیچ حلقوم بیرون آمد و معلوم شد می‌فرمایند: «در این روز عید، قید غاز را باید به کلی زد و از این خیال باید منصرف شد؛ چون که در تمام شهر یک دکان باز نیست.» با حال استیصال پرسیدم: «پس چه خاکی به سرم بریزم؟» با همان صدا، آب دهان را فرو برده، گفت: «والله چه عرض کنم، مختارید؛ ولی خوب بود مهمانی را پس می‌خواندید.» گفتم: «خدا عقلت بدهد، یک ساعت دیگر مهمان‌ها وارد می‌شوند؛ چطور پس بخوانم؟» گفت: «خودتان را بزنید به ناخوشی و بگویید طبیب قدغن کرده؛ از تختخواب پایین نیایید.» گفتم: «همین امروز صبح به چند نفرشان تلفن کرده‌ام، چطور بگویم ناخوشم؟» گفت: «بگویید غاز خریده بودم، سگ برد.» گفتم: «تو رفقای مرا نمی‌شناسی، بچه قنداقی که نیستند که هر چه بگویم آنها هم مثل بچه آدم باور کنند. خواهند گفت خواستی یک غاز دیگر بخری.» گفت: «بسیار خوب آقا! منزل تشریف ندارند و به زیارت حضرت معصومه رفته‌اند.»

معنی

«خودتان را بزنید به ناخوشی...»: وانمود کنید بیمار هستید و بگویید پزشک شما را از بیرون آمدن از تختخواب منع کرده است. «مهمانی را پس می‌خواندید»: دعوت را پس می‌گرفتید و از مهمانی دادن منصرف می‌شدید.

قلمرو زبانی

۲۶ جمله
  • معهود: عهدشده، شناخته‌شده و معمول؛ مبلغی: مقداری و کمی.
  • حلقوم: حلق و گلو؛ استیصال: ناچاری و درماندگی؛ مختارید: صاحب اختیارید.
  • ناخوشی: بیماری؛ طبیب: پزشک؛ قدغن: ممنوع.
  • «سرخ و سیاه» گروه مسندی و «مبلغی» قید است.
  • «والله» شبه‌جمله است و در جملهٔ پس از آن حذف فعل به قرینهٔ معنوی دیده می‌شود.
  • در «در این روز عید، قید غاز را باید به کلی زد» «قید غاز» گروه مفعولی است.
  • واژه‌های «معهود»، «مبلغی»، «حلقوم»، «استیصال»، «مختارید»، «طبیب» و «قدغن» اهمیت املایی دارند.

قلمرو ادبی

  • «سرخ و سیاه شدن»: کنایه از شرمندگی و خجالت کشیدن.
  • «قید چیزی را زدن»: کنایه از صرف‌نظر کردن.
  • «نی‌پیچ حلقوم»: اضافهٔ تشبیهی.
  • «بریده‌بریده» و «لکنت زبان داشتن»: کنایه از خوب حرف نزدن.
  • «خاک به سر ریختن»: کنایه از چاره‌اندیشی در موقع گرفتاری.
  • «مهمانی را پس خواندن»: کنایه از منصرف شدن از مهمانی.
  • «خدا عقلت بدهد»: کنایه از اینکه تو عقل نداری.
  • «بچه قنداقی»: کنایه از آدم ساده‌لوح و کوتاه‌بین.

قلمرو فکری

مصطفی راه‌حل‌های پی‌درپی و نامعقول پیشنهاد می‌کند تا مهمانی لغو شود یا نبودن غاز توجیه شود.

بند ۹

بند ۹

دیدم زیاد پرت‌وپلا می‌گوید. گفتم: «مصطفی می‌دانی چیست؟ عیدی تو را حاضر کرده‌ام. این اسکناس را می‌گیری و زود می‌روی که می‌خواهم هرچه زودتر از قول من و خانم به زن عمو جانم سلام برسانی و بگویی ان‌شاءالله این سال نو به شما مبارک باشد و هزار سال به این سال‌ها برسید.» ولی معلوم بود که فکر و خیال مصطفی جای دیگر است. بدون آنکه اصلاً به حرف‌های من گوش داده باشد، دنبال افکار خود را گرفته، گفت: «اگر ممکن باشد شیوه‌ای سوار کرد که امروز مهمانان دست به غاز نزنند، می‌شود همین غاز را فردا از نو گرم کرده دوباره سر سفره آورد.»

معنی

«هزار سال به این سال‌ها برسید»: عمرتان طولانی شود و وضع و حال و روزگارتان بهتر شود.

مفهوم

ناامیدی از خیررسانی مصطفی و تلاش راوی برای رهایی از مزاحمت او.

قلمرو زبانی

۱۷ جمله
  • پرت‌وپلا: بیهوده و بی‌معنی؛ مرکب اتباعی.
  • مصطفی در «مصطفی می‌دانی چیست؟» منادا است.
  • «فکر و خیال» رابطهٔ معنایی تناسب دارد.
  • «معلوم بود که فکر و خیال مصطفی جای دیگر است» جملهٔ مرکب و «ولی» پیوند همپایه‌ساز است.
  • واژه‌های «پرت‌وپلا»، «اسکناس»، «ان‌شاءالله» و «شیوه» اهمیت املایی دارند.

قلمرو ادبی

  • «پرت‌وپلا گفتن»: کنایه از سخن بی‌ربط و نامعقول گفتن.
  • «شیوه‌ای سوار کردن»: کنایه از راه و روشی پیدا کردن و تدبیر کردن.
  • «دنبال افکار خود را گرفتن»: کنایه از ادامه دادن فکر و دوباره اندیشیدن.
  • «دست به غاز نزنند»: کنایه از غاز نخوردن.

قلمرو فکری

راوی می‌خواهد مصطفی را با عیدی روانه کند، اما مصطفی هنوز به فکر نقشه‌ای برای دست‌نخوردن غاز است.

بند ۱۰

بند ۱۰

این حرف که در بادی امر زیاد بی‌پا و بی‌معنی به نظر می‌آمد، کم‌کم وقتی درست آن را در زوایا و خفایای خاطر و مخیله نشخوار کردم معلوم شد آن‌قدرها هم نامعقول نیست و نباید زیاد سرسری گرفت. هرچه بیشتر در این باب دقیق شدم، یک نوع امیدواری در خود حس نمودم و ستارهٔ ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم درخشیدن گرفت. رفته‌رفته سر دماغ آمدم و خندان و شادمان رو به مصطفی نموده، گفتم: «اولین بار است که از تو یک کلمه حرف حسابی می‌شنوم ولی به نظرم این گره فقط به دست خودت گشوده خواهد شد. باید خودت مهارتی به خرج بدهی که احدی از مهمانان در صدد دست زدن به این غاز برنیایند.»

معنی

فکر مصطفی در آغاز بی‌اساس و بی‌معنی به نظر می‌رسید، اما راوی پس از بررسی و فکر بیشتر آن را چندان نامعقول ندید.

مفهوم

امیدوار شدن به حل مشکل و سپردن کار به مصطفی.

قلمرو زبانی

۱۴ جمله
  • بادی امر: آغاز؛ در اصل به معنی آغازکننده است.
  • زوایا: جمع زاویه، کنج و گوشه؛ خفایا: جمع خفیه، جاهای پنهان ذهن؛ مخیله: قوهٔ تخیل و تصور.
  • نشخوار: عمل حیوان نشخوارکننده؛ در اینجا به معنی تکرار و بررسی ذهنی.
  • نامعقول: برخلاف عقل؛ سرسری: سطحی و بی‌اهمیت؛ شبستان: بخشی از مسجد یا بنا که سقف دارد؛ گره: مشکل.
  • «بی‌پا، نامعقول و سرسری» در متن نقش‌های وصفی/مسندی دارند.
  • «ستارهٔ ضعیفی در شبستان تیره و تار درونم» ساختی وصفی و اضافی است.
  • واژه‌های «بادی امر»، «زوایا»، «خفایا»، «مخیله»، «نشخوار»، «نامعقول»، «شبستان» و «احدی» اهمیت املایی دارند.

قلمرو ادبی

  • حرف: مجاز از سخن.
  • «بی‌پا و بی‌معنی به نظر رسیدن»: کنایه از غیرمنطقی و بی‌ارزش بودن.
  • «نشخوار کردن»: کنایه و استعارهٔ مکنیه از فکر و بررسی ذهنی.
  • «سرسری گرفتن»: کنایه از سطحی و بی‌اهمیت دانستن.
  • امید به «ستارهٔ ضعیف» تشبیه شده و «شبستان تیره و تار درون» تصویر تشبیهی از درون ناامید راوی است.
  • «سر دماغ آمدن»: کنایه از امیدوار و بانشاط شدن.
  • گره: استعاره از مشکل؛ «گره به دست کسی گشوده شدن»: کنایه از حل شدن مشکل به دست او.

قلمرو فکری

پیشنهاد ظاهراً نامعقول مصطفی پس از اندیشیدن برای راوی قابل استفاده می‌شود و امید حل مشکل را در او زنده می‌کند.

بند ۱۱

بند ۱۱

مصطفی هم جانی گرفت و گرچه هنوز درست دستگیرش نشده بود که مقصود من چیست و مهارتش را به کدام جانب می‌خواهم بکشم، آثار شادی در وجناتش نمودار گردید. بر تعارف و خوش‌زبانی افزوده، گفتم: «چرا نمی‌آیی بنشینی؟ نزدیک‌تر بیا. روی این صندلی مخملی پهلوی خودم بنشین. بگو ببینم حال و احوالت چطور است؟ چه کارها می‌کنی؟ می‌خواهی برایت شغل و زن مناسبی پیدا کنم؟ چرا گز نمی‌خوری؟ از این باقلوا نوش جان کن که سوغات یزد است...»

قلمرو زبانی

۱۵ جمله
  • مهار: افسار؛ سوغات: ره‌آورد و ارمغان؛ وجنات: رخسار و چهره، جمع «وجنه».
  • «آثار شادی» گروه نهادی است.
  • واژه‌های «مقصود»، «مهار»، «وجنات»، «باقلوا» و «سوغات» اهمیت املایی دارند.

قلمرو ادبی

  • «جان گرفتن»: کنایه از نیرومند و بانشاط شدن.
  • «دستگیرش نشده بود»: کنایه از نفهمیدن و متوجه نشدن.
  • «مهار شتر را به کدام جانب می‌خواهم بکشم»: کنایه از اینکه هدف سخنان من چیست.
  • زبان در «خوش‌زبانی» مجاز از سخن است.
  • سوغات و باقلوا: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

راوی برای همراه کردن مصطفی با نقشه، ناگهان با او بسیار گرم و مهربان می‌شود.

بند ۱۲

بند ۱۲

مصطفی قد دراز و کج و معوجش را روی صندلی مخمل جا داد و خواست جویده‌جویده از این بروز محبت و دلبستگی غیرمترقبهٔ هرگز ندیده و نشنیده سپاسگزاری کند ولی مهلتش نداده، گفتم: «استغفرالله، این حرف‌ها چیست؟ تو برادر کوچک من هستی، اصلاً امروز هم نمی‌گذارم از اینجا بروی. الا و لله که امروز باید ناهار را با ما صرف کنی. همین الآن هم به خانم می‌سپارم یک دست از لباس‌های شیک خودم را هم بدهد بپوشی و نو نوار که شدی، باید سر میز پهلوی خودم بنشینی. چیزی که هست، ملتفت باش وقتی بعد از مقدمات، آش جو و کباب بره و برنج و خورش، غاز را روی میز آوردند، می‌گویی ای بابا، دستم به دامانتان، دیگر شکم ما جا ندارد. این‌قدر خورده‌ایم که نزدیک است بترکیم. کاه از خودمان نیست، کاهدان که از خودمان است. از طرف خود و این آقایان استدعای عاجزانه دارم بفرمایید همین‌طور این دوری را برگردانند به اندرون و اگر خیلی اصرار دارید، ممکن است باز یکی از ایام همین بهار، خدمت رسیده از نو دلی از عزا درآوریم ولی خدا شاهد است اگر امروز بیشتر از این به ما بخورانید، همین جا بستری شده وبال جانت می‌گردیم؛ مگر آنکه مرگ ما را خواسته باشید. آن وقت من هرچه اصرار و تعارف می‌کنم، تو بیشتر ابا و امتناع می‌ورزی و به هر شیوه‌ای هست، مهمانان دیگر را هم با خود همراه می‌کنی.»

معنی

راوی به مصطفی می‌آموزد هنگام آوردن غاز وانمود کند که همه سیر شده‌اند و با اصرار از خوردن غاز خودداری کند تا دیگر مهمانان نیز همراه شوند و غاز به آشپزخانه بازگردد.

مفهوم

استفاده از نیرنگ و ترفند برای رسیدن به هدف؛ ضرورت خودداری و مهار نفس و نکوهش پرخوری و حرص.

قلمرو زبانی

۳۰ جمله
  • کج و معوج: خمیده و ناراست؛ جویده‌جویده: کوتاه‌کوتاه و با لکنت زبان.
  • بروز: آشکار شدن و بیان؛ غیرمترقبه: ناگهانی و غیرمنتظره؛ استغفرالله: شبه‌جمله.
  • الا و لله: در مقام اصرار و پافشاری؛ ملتفت باش: متوجه باش؛ مقدمات: کارهای اولیه.
  • دوری: بشقاب گرد بزرگ با لبهٔ کوتاه؛ اندرون: داخل خانه، در اینجا آشپزخانه.
  • استدعا: درخواست و خواهش؛ عاجزانه: از روی عجز و ناتوانی؛ وبال: رنج و سختی و عاقبت بد؛ ابا و امتناع: خودداری.
  • کاهدان: انبار کاه؛ در اینجا در تمثیل به شکم اشاره دارد.
  • «کج، معوج، دلبستگی، نشینده، استغفرالله، ملتفت، کاهدان، استدعای عاجزانه، اصرار، ابا و امتناع» از واژه‌های مهم املایی این بندند.

قلمرو ادبی

  • «کج و معوج»: کنایه از هیکل نامتناسب و بدقواره.
  • «جویده‌جویده»: کنایه از لکنت زبان و نامفهوم حرف زدن.
  • «نو نوار شدن»: کنایه از مرتب و شیک شدن.
  • «دست به دامان شدن»: کنایه از کمک و یاری خواستن.
  • «شکم ما جا ندارد» و «نزدیک است بترکیم»: کنایه از بسیار غذا خوردن.
  • «کاه از خودمان نیست، کاهدان که از خودمان است»: تمثیل؛ کاه استعاره از غذا و کاهدان استعاره از شکم است.
  • «دل از عزا درآوردن»: کنایه از خوب و کامل خوردن.
  • «وبال جان شدن»: کنایه از دچار مشکل شدن.

قلمرو فکری

راوی نقشه را به مصطفی دیکته می‌کند تا با خودداری ظاهری از خوردن، دیگر مهمانان را نیز از خوردن غاز منصرف کند.

قرابت معنایی

  • با آن‌که در وجود طعام است حفظ نفس / رنج آورد طعام که بیش از قدر بود

بند ۱۳

بند ۱۳

مصطفی که با دهان باز و گردن دراز حرف‌های مرا گوش می‌داد، پوزخند نمکینی زد و گفت: «خوب دستگیرم شد. خاطر جمع باشید که از عهده برخواهم آمد.» چندین بار دستور را تکرار کردم تا از بر شد. بعد برای تبدیل لباس و آراستن سر و وضع او را به اتاق دیگر فرستادم. دو ساعت بعد مهمان‌ها بدون تخلف، تمام و کمال دور میز حلقه زده در صرف صیغهٔ «بلعت» اهتمام تامی داشتند که ناگهان مصطفی با لباس تازه و جوراب و کراوات ابریشمی ممتاز و پوتین جیر براق، خرامان مانند طاووس مست وارد شد؛ خیلی تعجب کردم که با آن قد دراز، چه حقه‌ای به کار برده که لباس من این‌طور قالب بدنش درآمده است. گویی جامه‌ای بود که درزی ازل به قامت زیبای جناب ایشان دوخته است. آقای مصطفی خان با کمال متانت، تعارفات معمولی را برگزار کرده و با وقار و خونسردی هرچه تمام‌تر بر سر میز قرار گرفت. او را به عنوان یکی از جوان‌های فاضل و لایق پایتخت به رفقا معرفی کردم و چون دیدم به خوبی از عهدهٔ وظایف مقررهٔ خود برمی‌آید، قلباً مسرور شدم و در باب آن مسئلهٔ معهود، خاطرم داشت به کلی آسوده می‌شد.

معنی

«لباس من این‌طور قالب بدنش درآمده است»: لباس به این گونه اندازهٔ او شده است؛ انگار خیاط از ازل آن را برای اندام او دوخته بود.

مفهوم

تغییر شخصیت و ظاهر مصطفی.

قلمرو زبانی

۲۳ جمله
  • پوزخند: لبخند مسخره‌آمیز و خنده از روی تحقیر؛ نمکین: بامزه.
  • از بر شدن: حفظ شدن و یاد گرفتن؛ تخلف: سرپیچی و در اینجا به معنی دیر نکردن و سر وقت آمدن.
  • بلعت: «فرو بردم، بلعیدم»؛ «صرف صیغهٔ بلعت» تعبیر طنزآمیز از خوردن است.
  • اهتمام: همت گماشتن و کوشش؛ تام: کامل؛ جیر: نوعی چرم؛ براق: درخشان و تابان.
  • خرامان: با ناز و وقار راه رفتن؛ درزی: خیاط؛ ازل: زمان بی‌آغاز؛ متانت: وقار و سنگینی.
  • فاضل: دانشمند و دانا؛ لایق: شایسته؛ مقرره: تعیین‌شده؛ معهود: عهدشده و شناخته‌شده.
  • «دو ساعت بعد»، «بدون تخلف» و «تمام و کمال» گروه‌های قیدی‌اند.
  • «جوان‌های فاضل و لایق پایتخت» گروه وصفی/اضافی است و «قلباً» قید است.
  • واژه‌های «پوزخند»، «تخلف»، «اهتمام»، «براق»، «خرامان»، «درزی»، «ازل»، «متانت»، «فاضل»، «لایق» و «مقرره» اهمیت املایی دارند.

قلمرو ادبی

  • «دهان باز»: کنایه از شگفتی و تعجب؛ «پوزخند نمکین»: حس‌آمیزی.
  • «دستگیرم شد»: کنایه از فهمیدن؛ «خاطر جمع بودن»: کنایه از مطمئن بودن؛ «از عهده برآمدن»: کنایه از توانایی انجام کار.
  • «دور میز حلقه زدن»: کنایه از گرد آمدن.
  • «در صرف صیغهٔ بلعت اهتمام تامی داشتند»: تعبیر طنزآمیز و کنایه از پرخوری.
  • مصطفی به «طاووس مست» تشبیه شده است.
  • «قالب بدن درآمدن»: کنایه از اندازه بودن لباس.
  • «درزی ازل»: استعاره از خداوند؛ «جامه‌ای که درزی ازل... دوخته است» کنایه از کاملاً اندازه بودن لباس.
  • «خونسردی»: کنایه از آرامش و متانت؛ «خاطر آسوده شدن»: کنایه از اطمینان و آرامش یافتن.

قلمرو فکری

مصطفی با لباس تازه و رفتاری متین و آراسته وارد مجلس می‌شود و راوی از اجرای موفق نقش او امیدوار می‌شود.

قرابت معنایی

  • در روز ازل قبای شاهنشاهی / بر قامت تو دوخته‌اند

بند ۱۴

بند ۱۴

محتاج به تذکار نیست که ایشان در خوراک هم سرسوزنی قصور را جایز نمی‌شمردند. حالا دیگر چانه‌اش هم گرم شده و در خوش‌زبانی و حرافی و شوخی و بذله و لطیفه، نوک جمع را چیده و متکلم وحده و مجلس‌آرای بلامعارض شده است. این آدم بی‌چشم و رو که از امامزاده داود و حضرت عبدالعظیم قدم آن طرف‌تر نگذاشته بود، از سرگذشت‌های خود در شیکاگو و منچستر و پاریس و شهرهای دیگری از اروپا و آمریکا چیزها حکایت می‌کرد که چیزی نمانده بود خود من هم بر منکرش لعنت بفرستم. همه گوش شده بودند و ایشان زبان. عجب در این است که فرورفتن لقمه‌های پی‌درپی ابداً جلوی صدایش را نمی‌گرفت. گویی حنجره‌اش دو تنبوشه داشت؛ یکی برای بلعیدن لقمه و دیگری برای بیرون دادن حرف‌های قلنبه.

معنی

مصطفی در خوردن کوتاهی نمی‌کرد و هم‌زمان با شوخی و پرحرفی، مجلس را در اختیار گرفته بود؛ مهمانان نیز سخنان ساختگی او دربارهٔ سفرهای خارجی را باور کرده و با دقت گوش می‌دادند.

مفهوم

ظاهربینی و زودباوری مهمانان در مقابل ظاهرسازی مصطفی.

قلمرو زبانی

۱۵ جمله
  • تذکار: یادآوری؛ قصور: کوتاهی؛ جایز: روا؛ حرافی: پرحرفی.
  • بذله: لطیفه و شوخی؛ لطیفه: گفتار تازه و نکتهٔ باریک؛ متکلم وحده: کسی که در جمع تنها سخن‌گو است.
  • مجلس‌آرا: کسی که حضورش سبب رونق مجلس می‌شود؛ بلامعارض: بی‌رقیب.
  • منکر: انکارکننده؛ تنبوشه: لولهٔ سفالین یا سیمانی کوتاه؛ قلنبه: درشت.
  • «متکلم وحده» و «مجلس‌آرای بلامعارض» گروه‌های مسندی‌اند.
  • در «همه گوش شده بودند و ایشان زبان [شده بود]» فعل به قرینهٔ لفظی حذف شده است.
  • واژه‌های «تذکار»، «قصور»، «حرافی»، «بذله»، «لطیفه»، «متکلم وحده»، «بلامعارض»، «منکر»، «تنبوشه» و «قلنبه» اهمیت املایی دارند.

قلمرو ادبی

  • سرسوزن: مجاز از مقدار بسیار کم و ناچیز.
  • «چانه گرم شدن»: کنایه از پرحرف شدن؛ زبان در «خوش‌زبانی» مجاز از سخن است.
  • «نوک جمع را چیدن»: کنایه از پیشی گرفتن در سخن و مجال سخن ندادن به دیگران.
  • «مجلس‌آرای بلامعارض»: کنایه از سخن‌گوی بی‌رقیب مجلس.
  • «بی‌چشم و رو»: کنایه از بی‌شرم، بی‌حیا و پررو بودن.
  • «همه گوش شده بودند و ایشان زبان»: تشبیه و کنایه از اینکه همه ساکت و شنونده بودند و فقط مصطفی حرف می‌زد.
  • حنجرهٔ مصطفی به دو «تنبوشه» تشبیه شده است؛ «حرف‌های قلنبه» کنایه از سخنان عجیب و شگفت‌آور است.

قلمرو فکری

این بند به ظاهربینی و زودباوری مهمانان در مقابل ظاهرسازی و دروغ‌پردازی مصطفی اشاره دارد.

بند ۱۵

بند ۱۵

به مناسبت صحبت از سیزده عید، بنا کرد به خواندن قصیده‌ای که می‌گفت همین دیروز ساخته است. فریاد و فغان مرحبا و آفرین به آسمان بلند شد. دو نفر از آقایان که خیلی ادعای فضل و کمالشان می‌شد، مقداری از ابیات را دو بار و سه بار مکرر خواستند. یکی از حضار که کَبّادهٔ شعر و ادب می‌کشید، چنان محظوظ گردیده بود که جلو رفته جبههٔ شاعر را بوسیده، گفت: «ای والله، حقیقتاً استادی.» از تخلص او پرسید. مصطفی به رسم تحقیر، چین به صورت انداخته، گفت: «من تخلص را از زواید و از جمله رسوم و عاداتی می‌دانم که باید متروک گردد، ولی به اصرار مرحوم ادیب پیشاوری که خیلی به من لطف داشتند و در اواخر عمر با بنده مألوف بودند و کاسه و کوزه یکی شده بودیم، کلمهٔ «استاد» را بر حسب پیشنهاد ایشان اختیار کردم، اما خوش ندارم زیاد استعمال کنم.» همهٔ حضار یک‌صدا تصدیق کردند که تخلص بس بجاست و واقعاً سزاوار حضرت ایشان است.

معنی

یکی از حاضران که ادعای شعر و ادب داشت، چنان از شعر لذت برد که جلو رفت و پیشانی شاعر را بوسید؛ مهمانان نیز چاپلوسانه تخلص «استاد» را شایستهٔ مصطفی دانستند.

مفهوم

ظاهربینی و چاپلوسی مهمانان در مورد سخنان مصطفی.

قلمرو زبانی

۲۲ جمله
  • بنا کرد: شروع کرد؛ فغان: فریاد و ناله؛ مرحبا و آفرین: احسنت.
  • مکرر: دوباره؛ حضار: حاضران؛ کَبّاده: وسیله‌ای کمانی‌شکل در زورخانه.
  • محظوظ: بهره‌مند و لذت‌برده؛ تخلص: آوردن نام شاعر در پایان شعر و نیز نام ادبی شاعر.
  • زواید: موارد اضافی؛ متروک: ترک‌شده؛ ادیب: فرهیخته و نویسنده؛ مألوف: الفت‌گرفته و مأنوس.
  • استعمال: به کار بردن؛ تصدیق: تأیید و گواهی دادن.
  • «مرحبا و آفرین» رابطهٔ معنایی ترادف دارد و «فضل و کمال» نیز با هم تناسب دارند.
  • واژه‌های «قصیده»، «فغان»، «مرحبا»، «حضار»، «محظوظ»، «تخلص»، «تحقیر»، «زواید»، «مألوف»، «استعمال» و «تصدیق» اهمیت املایی دارند.

قلمرو ادبی

  • «فریاد و فغان به آسمان بلند شدن»: کنایه از تحسین و هیاهوی فراوان.
  • «کَبّادهٔ شعر و ادب کشیدن»: کنایه از ادعای شعر و ادب داشتن.
  • «چین به صورت انداختن»: کنایه از ظاهر جدی یا ناراضی به خود گرفتن.
  • «کاسه و کوزه یکی شدن»: کنایه از خودمانی و صمیمی شدن.
  • فریاد و فغان: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

مهمانان تحت تأثیر ظاهر و ادعاهای مصطفی، چاپلوسانه او را شاعر و استاد می‌پندارند.

بند ۱۶

بند ۱۶

در آن اثنا صدای زنگ تلفن از سرسرای عمارت بلند شد. آقای استادی رو به نوکر نموده، فرمودند: «هم‌قطار، احتمال می‌دهم وزیر داخله باشد و مرا بخواهد. بگویید فلانی حالا سر میز است و بعد خودش تلفن خواهد کرد.» ولی معلوم شد نمره غلطی بوده است. اگر چشمم احیاناً تو چشمش می‌افتاد، با همان زبان بی‌زبانی نگاه، حقش را کف دستش می‌گذاشتم. ولی شستش خبردار شده بود و چشمش مثل مرغ سربریده مدام روی میز از این بشقاب به آن بشقاب می‌دوید و به کائنات اعتنا نداشت. حالا آش جو و کباب بره و پلو و مخلفات دیگر صرف شده است و موقع مناسبی است که کباب غاز را بیاورند. دلم می‌تپد. خانم را دیدم که قاب بر روی دست وارد شد و یک رأس غاز فربه و برشته در وسط میز گذاشت و ناپدید شد.

معنی

«در آن اثنا...»: در آن میان صدای زنگ تلفن از راهروی خانه بلند شد. «ولی معلوم شد نمره غلطی بوده است»: مشخص شد شمارهٔ تلفن را اشتباه گرفته‌اند.

قلمرو زبانی

۲۲ جمله
  • اثنا: در آن میان و در آن هنگام؛ سرسرا: محوطهٔ سقف‌دار در ورودی ساختمان؛ عمارت: ساختمان.
  • وزیر داخله: وزیر کشور؛ احیاناً: اتفاقاً و به طور تصادفی؛ کائنات: موجودات.
  • قاب: ظرف بزرگ غذا؛ فربه: چاق؛ برشته: سوخاری، بریان و سرخ‌شده.
  • «هم‌قطار» منادا است؛ «وزیر داخله» گروه نهادی و «مرا» مفعول است.
  • در «همه/فلانی حالا سر میز است و بعد خودش تلفن خواهد کرد» پیوند همپایه‌ساز وجود دارد.
  • «یک رأس غاز فربه و برشته» گروه مفعولی با صفت شمارشی و صفت‌های پسین است.
  • واژه‌های «اثنا»، «سرسرا»، «عمارت»، «احیاناً»، «کائنات»، «فربه» و «برشته» اهمیت املایی دارند.

قلمرو ادبی

  • هم‌قطار: کنایه از رفیق.
  • «چشم تو چشم کسی افتادن»: کنایه از روبه‌رو شدن.
  • «زبان بی‌زبانی نگاه»: پارادوکس و اضافهٔ استعاری؛ کنایه از سخن گفتن با نگاه.
  • «حقش را کف دستش می‌گذاشتم»: کنایه از انتقام گرفتن یا پاسخ مناسب دادن.
  • «شستش خبردار شده بود»: کنایه از آگاه شدن.
  • چشم مصطفی به «مرغ سربریده» تشبیه شده و «چشمش... می‌دوید» تشخیص دارد.
  • کائنات در اینجا مجاز از مهمانان است.
  • «دلم می‌تپد»: کنایه از اضطراب و نگرانی؛ «ناپدید شد»: کنایه از به سرعت رفتن.

قلمرو فکری

با نزدیک شدن لحظهٔ آوردن غاز، راوی نگران اجرای نقشه و رفتار مصطفی است.

بند ۱۷

بند ۱۷

شش دانگ حواسم پیش مصطفی است که نکند بوی غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود، ولی خیر، الحمدلله هنوز عقلش به جا و سرش توی حساب است. به محض اینکه چشمش به غاز افتاد، رو به مهمان‌ها نموده، گفت: «آقایان تصدیق بفرمایید که میزبان عزیز ما این یک دم را دیگر خوش نخواند. آیا حالا هم وقت آوردن غاز است؟ من که شخصاً تا خرخره خورده‌ام و اگر سرم را از تنم جدا کنید یک لقمه هم دیگر نمی‌توانم بخورم، ولو مائدهٔ آسمانی باشد. ما که خیال نداریم از اینجا یک‌راست به مریض‌خانه دولتی برویم. معدهٔ انسان که گاوخونی زنده‌رود نیست که هرچه تویش بریزی پر نشود.» آن‌گاه نوکر را صدا زده، گفت: «بیا هم‌قطار، آقایان خواهش دارند این غاز را برداری و بی‌بروبرگرد یکسر ببری به اندرون.»

معنی

راوی تمام حواسش به مصطفی است تا مبادا بوی غاز او را از خود بی‌خود کند. مصطفی طبق نقشه وانمود می‌کند همه بسیار سیرند و آوردن غاز کار شایسته‌ای نیست.

مفهوم

خودداری ظاهری و اجرای نقشه برای برگرداندن غاز.

قلمرو زبانی

۲۴ جمله
  • شش دانگ حواس: تمام حواس؛ خرخره: گلو و حلقوم؛ مائده: خوردنی، غذا و سفره.
  • مریض‌خانه: بیمارستان؛ بی‌بروبرگرد: بی‌چون‌وچرا و بدون حرف؛ اندرون: داخل خانه، در اینجا آشپزخانه.
  • «شش دانگ حواسم» گروه نهادی و «حواسم» هستهٔ آن است.
  • در «دامنش» ضمیر «ش» مضاف‌الیه و در «مستش کند» مفعول است.
  • «آقایان» منادا است و «میزبان عزیز ما» گروه نهادی است.
  • واژه‌های «حواس»، «مائده»، «مریض‌خانه»، «گاوخونی» و «اندرون» اهمیت املایی دارند.

قلمرو ادبی

  • «شش دانگ حواس»: کنایه از تمام توجه و تمرکز.
  • «بوی غاز چنان مستش کند که دامنش از دست برود» تلمیح به عبارت سعدی «بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت» دارد؛ «دامن از دست رفتن» کنایه از بی‌اختیار شدن است.
  • «سرش توی حساب است»: کنایه از حواس‌جمع بودن و متوجه کار خود بودن.
  • چشم: مجاز از نگاه؛ «چشمش به غاز افتاد» کنایه از دیدن.
  • «تا خرخره خورده‌ام»: کنایه از بسیار خوردن.
  • «سرم را از تنم جدا کنید» مبالغه است.
  • «مائدهٔ آسمانی»: کنایه از غذای بسیار ارزشمند و کمیاب.
  • «معدهٔ انسان که گاوخونی زنده‌رود نیست»: تشبیه و کنایه از محدود بودن ظرفیت شکم.
  • «بی‌بروبرگرد» مرکب اتباعی و کنایه از بی‌چون‌وچرا است.

قلمرو فکری

مصطفی نقشه را خوب اجرا می‌کند و می‌کوشد مهمانان را قانع کند که غاز را به آشپزخانه بازگردانند.

قرابت معنایی

  • شکم از طعام لبریز مکن / گر کاه نباشد از تو، کاهدان از توست

بند ۱۸

بند ۱۸

مهمان‌ها سخت در محظور گیر کرده و تکلیف خود را نمی‌دانند. از یک طرف بوی کباب تازه به دماغشان رسیده است و ابتدا بی‌میل نیستند ولو به‌عنوان مقایسه باشد لقمه‌ای از آن چشیده طعم و مزهٔ غذا را با بره بسنجند، ولی در مقابل تظاهرات شخص شخیصی چون آقای استاد، دودل مانده بودند و گرچه چشم‌هایشان به غاز دوخته شده بود، خواهی نخواهی جز تصدیق حرف‌های مصطفی و بله و البته گفتن چاره‌ای نداشتند. دیدم توطئهٔ ما دارد می‌ماسد. دلم می‌خواست می‌توانستم صد آفرین به مصطفی گفته، از آن تاریخ به بعد زیر بغلش را بگیرم و برایش کار مناسبی دست‌وپا کنم، ولی محض حفظ ظاهر، کارد پهن و درازی شبیه به ساطور قصابی به دست گرفته بودم و مدام به غاز حمله آورده و چنان وانمود می‌کردم که می‌خواهم این حیوان بی‌یار و یاور را از هم بدرم و ضمناً یکریز تعارف و اصرار بود که به شکم آقای استاد می‌بستم که محض خاطر من هم شده فقط یک لقمه میل بفرمایید که لااقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد. خوشبختانه قصاب زبان غاز را با گلویش بریده بود، والا چه چیزها که با آن زبان به من بی‌حیای دورو نمی‌گفت. خلاصه آن‌که از من همه اصرار بود و از مصطفی انکار و عاقبت کار به جایی کشید که مهمان‌ها هم با او هم‌صدا شدند و دسته‌جمعی خواستار بردن غاز گردیدند.

معنی

مهمان‌ها گرفتار رودربایستی شده‌اند و نمی‌دانند چه کار کنند؛ راوی می‌بیند نقشه در حال نتیجه دادن است و با تعارف‌های ظاهری وانمود می‌کند اصرار دارد غاز خورده شود.

مفهوم

اطمینان میزبان به نتیجه دادن ترفند زیرکانه با استفاده از مصطفی.

قلمرو زبانی

۲۴ جمله
  • محظور: مانع و مجازاً گرفتاری و مشکل؛ در محظور گیر کردن: گرفتار رودربایستی و وضعیت دشوار شدن.
  • تظاهرات: گفته‌ها و اظهارات؛ شخیص: بزرگ و ارجمند؛ توطئه: نقشه و زمینه‌سازی.
  • «می‌ماسد»: نقشه دارد عملی می‌شود؛ ساطور: چاقوی بزرگ آهنی و پهن و دسته‌دار؛ یکریز: پی‌درپی و مدام.
  • «تظاهرات شخص شخیص» گروه اضافی/وصفی و «شخیص» صفت است.
  • «دارد می‌ماسد» فعل مضارع مستمر است.
  • «این حیوان بی‌یار و یاور» گروه مفعولی و «دسته‌جمعی» قید است.
  • واژه‌های «محظور»، «تظاهرات»، «شخیص»، «توطئه»، «ساطور»، «ضمناً»، «یکریز» و «لااقل» اهمیت املایی دارند.

قلمرو ادبی

  • «در محظور گیر کردن»: کنایه از رودربایستی و گرفتار شدن؛ «شخص / شخیص»: جناس ناهمسان.
  • «دودل ماندن»: کنایه از شک و تردید؛ «چشم به چیزی دوخته شدن»: کنایه از با دقت نگاه کردن.
  • «توطئه می‌ماسد»: کنایه از اینکه نقشه دارد به نتیجه می‌رسد.
  • «زیر بغلش را بگیرم»: کنایه از حمایت و کمک کردن؛ «دست‌وپا کردن»: کنایه از تهیه و فراهم کردن.
  • کارد پهن و دراز به ساطور قصابی تشبیه شده است.
  • «دماغش نسوزد»: کنایه از هدر نرفتن زحمت آشپز و ناراحت نشدن او.
  • غاز با داشتن «زبان» و امکان سخن گفتن تشخیص یافته است.
  • اصرار / انکار: تضاد؛ «هم‌صدا شدن»: کنایه از همراهی کردن.

قلمرو فکری

مهمانان رودربایستی کرده‌اند و راوی از اینکه نقشهٔ او و مصطفی نتیجه می‌دهد خشنود است.

بند ۱۹

بند ۱۹

کار داشت به دلخواه انجام می‌یافت که ناگهان از دهنم در رفت که آخر آقایان، حیف نیست که از چنین غازی گذشت که شکمش را از آلوی برغان پر کرده‌اند و منحصراً با کرهٔ فرنگی سرخ شده است؟ هنوز این کلام از دهن خردشدهٔ ما بیرون ننشسته بود که مصطفی مثل این‌که غفلتاً فنرش در رفته باشد، بی‌اختیار دست دراز کرد و یک کتف غاز را کنده، به نیش کشید و گفت: «حالا که می‌فرمایید با آلوی برغان پر شده و با کرهٔ فرنگی سرخ کرده‌اند، روا نیست بیش از این روی میزبان محترم را زمین انداخت و محض خاطر ایشان هم شده، یک لقمه مختصر می‌چشیم.» دیگران که منتظر چنین حرفی بودند، فرصت نداده مانند قحطی‌زدگان به جان غاز افتادند و در یک چشم به‌هم‌زدن، گوشت و استخوان غاز مادرمرده مانند گوشت و استخوان شتر قربانی در کمربند دوازده حلقوم و کتل و گردنهٔ یک دوجین شکم و روده مراحل مضغ و بلع و هضم و تحلیل را پیموده؛ یعنی به زبان خودمانی رندان چنان کلکش را کندند که گویی هرگز غازی قدم به عالم وجود ننهاده بود!

معنی

در یک لحظه، مهمانان مانند قحطی‌زدگان به غاز حمله کردند و گوشت و استخوان آن از پیچ‌وخم حلق و شکم دوازده نفر گذشت و مراحل جویدن، بلعیدن و هضم را پیمود؛ به‌گونه‌ای که هیچ اثری از غاز باقی نماند.

مفهوم

اوج داستان؛ زیرکی و ظاهرسازی و تعارف دروغین میزبان، و فرصت‌طلبی و دورویی مهمانان.

قلمرو زبانی

۲۰ جمله
  • برغان: منطقه‌ای میان کرج و قزوین که آلوی آن معروف است؛ نیش: هر یک از دندان‌های نوک‌تیز جلوی دهان.
  • حلقوم: حلق و گلو؛ کتل: پشته و تپه؛ دوجین: دوازده‌تا؛ مضغ: جویدن؛ بلع: فرو بردن؛ هضم: گوارش؛ تحلیل: حل و هضم شدن.
  • «کار داشت به دلخواه انجام می‌یافت» نمونه‌ای از ماضی مستمر است.
  • در «یک کتف غاز» «یک» صفت شمارشی و «غاز» مضاف‌الیه است.
  • «روی میزبان محترم» گروه مفعولی/اضافی و «یک دوجین شکم» گروه شمارشی است.
  • واژه‌های «برغان»، «منحصراً»، «غفلتاً»، «کتف»، «قحطی‌زدگان»، «حلقوم»، «کتل»، «دوجین»، «مضغ»، «بلع»، «هضم» و «تحلیل» اهمیت املایی دارند.

قلمرو ادبی

  • «از دهنم در رفت»: کنایه از بی‌اختیار گفتن.
  • «دهن خردشده» تعبیر نفرین‌آمیز و طنزآمیز برای پشیمانی از گفتن سخن است.
  • «فنرش در رفته باشد»: کنایه از بی‌اختیار شدن.
  • «به نیش کشیدن»: کنایه از خوردن؛ نیش مجاز از دندان است.
  • «روی کسی را زمین انداختن»: کنایه از بی‌توجهی به خواسته و محبت او.
  • مهمانان به قحطی‌زدگان تشبیه شده‌اند؛ «به جان غاز افتادن» کنایه از با حرص شروع به خوردن است.
  • «در یک چشم به‌هم‌زدن»: کنایه از زمان بسیار کوتاه؛ «مادرمرده»: کنایه از بدبخت و بیچاره.
  • گوشت و استخوان غاز به گوشت و استخوان شتر قربانی تشبیه شده است.
  • «کمربند دوازده حلقوم و کتل و گردنهٔ یک دوجین شکم و روده» تصویری استعاری از مسیر خوردن و هضم است.
  • «کلکش را کندند»: کنایه از نابود کردن و از بین بردن؛ «قدم به عالم وجود ننهاده بود»: کنایه از اینکه هیچ اثری باقی نمانده بود.

قلمرو فکری

با یک لغزش زبانی راوی، مصطفی و دیگر مهمانان فرصت را غنیمت می‌شمارند و غاز را به سرعت می‌خورند؛ نقشهٔ نگه داشتن غاز شکست می‌خورد.

بند ۲۰

بند ۲۰

می‌گویند انسان حیوانی است گوشت‌خوار ولی این مخلوقات عجیب گویا استخوان‌خور خلق شده بودند. واقعاً مثل این بود که هر کدام یک معدهٔ یدکی هم همراه آورده باشند. هیچ باورکردنی نبود که سر همین میز آقایان دو ساعت تمام کارد و چنگال به دست با یک خروار گوشت و پوست و بقولات و حبوبات در کشمکش و تلاش بوده‌اند و ته بشقاب‌ها را هم لیسیده‌اند، هردوازده تن تمام و کمال و راست و حسابی از سر نو مشغول خوردن شدند و به چشم خودم دیدم که غاز گلگونم لخت‌لخت و قطعه بعدِ اُخری طعمهٔ این جماعت کرکس‌صفت شده و کأن لم یکن شیئاً مذکوراً در گورستان شکم آقایان ناپدید گردید. مرا می‌گویی از تماشای این منظرهٔ هولناک آب به دهانم خشک شده و به‌جز تحویل دادن خنده‌های زورکی و خوشامدگویی‌های ساختگی کاری از دستم ساخته نبود.

معنی

با وجود آنکه مهمانان پیش از غاز مقدار زیادی غذا خورده بودند، دوباره از سر نو شروع به خوردن کردند و غاز را تکه‌تکه و کامل خوردند؛ راوی از دیدن این منظره متعجب و درمانده بود.

قلمرو زبانی

۱۷ جمله
  • مخلوقات عجیب: منظور دوازده مهمان است؛ بقولات و حبوبات: انواع دانه‌ها و خوراکی‌های گیاهی.
  • کشمکش: نزاع، تلاش و درگیری؛ لخت‌لخت: تکه‌تکه؛ قطعه بعد اُخری: تکه‌ای پس از تکهٔ دیگر.
  • کرکس‌صفت: مانند کرکس؛ «کأن لم یکن شیئاً مذکوراً»: یعنی چنان ناپدید شد که گویی چیزی قابل ذکر نبوده است.
  • «این مخلوقات عجیب» گروه نهادی و «استخوان‌خور» مسند است.
  • «هردوازده تن» گروه نهادی و «تمام و کمال و راست و حسابی» گروه‌های قیدی‌اند.
  • واژه‌های «گوشت‌خوار»، «استخوان‌خور»، «بقولات»، «حبوبات»، «کشمکش»، «کرکس‌صفت»، «هولناک» و «تحویل» اهمیت املایی دارند.

قلمرو ادبی

  • «ته بشقاب‌ها را لیسیدن»: کنایه از کامل خوردن.
  • «جماعت کرکس‌صفت»: تشبیه؛ مهمانان به کرکس تشبیه شده‌اند.
  • «کأن لم یکن شیئاً مذکوراً» تضمین بخشی از آیهٔ نخست سورهٔ دهر است.
  • «گورستان شکم»: اضافهٔ تشبیهی.
  • «آب به دهانم خشک شده»: کنایه از ترس و شگفتی؛ «کاری از دستم ساخته نبود»: کنایه از ناتوان بودن.

قلمرو فکری

مهمانان با وجود خوردن غذاهای بسیار، غاز را نیز تمام می‌کنند و رفتار افراطی آنان با طنز و اغراق توصیف می‌شود.

بند ۲۱

بند ۲۱

در همان بحبوحهٔ بخوربخور که منظرهٔ فنا و زوال غاز خدابیامرز، مرا به یاد بی‌ثباتی فلک بوقلمون و شقاوت مردم دون و مکر و فریب جهان تیره و وقاحت این مصطفای بدقواره انداخته بود، باز صدای تلفن بلند شد. بیرون جستم و فوراً برگشته، گفتم: «آقای مصطفی خان، وزیر داخله شخصاً پای تلفن است و اصرار دارد دو کلمه با خود شما صحبت بدارد.» یارو حساب کار خود را کرده، بدون آنکه سرسوزنی خود را از تک و تا بیندازد، به دریا زده و به دنبال من از اتاق بیرون آمد. به محض اینکه از اتاق بیرون آمدیم، در را بستم و صدای کشیدهٔ آب‌نکشیده‌ای، در راستم و پنج انگشت دعاکو به معیت مچ و کف و مایتعلق‌به بر روی صورت گل‌انداختهٔ آقای استادی نقش بست. گفتم: «خانه‌خراب، تا حلقوم بلعیده بودی، باز تا چشم به غاز افتاد، دین و ایمانت را باختی و به منی که چون تویی را صندوقچهٔ سر خود قرار داده بودم، خیانت ورزیدی و نارو زدی؟ بگیر که این یکی از شستت باشد.» و باز کشیدهٔ دیگری نثارش کردم.

معنی

در همان هنگام خوردن غاز، راوی با دیدن نابودی غاز به یاد ناپایداری دنیا و دورویی و بدی مردم افتاد. سپس مصطفی را به بهانهٔ تماس وزیر از اتاق بیرون برد و به سبب خیانت به نقشه، او را تنبیه کرد.

مفهوم

ناپایداری دنیا.

قلمرو زبانی

۲۲ جمله
  • بحبوحه: میان و وسط؛ زوال: نابودی و نیست شدن؛ بوقلمون: پرندهٔ رنگارنگ و در ادبیات نماد رنگ عوض کردن و دورویی و بی‌ثباتی.
  • شقاوت: بدبختی و سخت‌دلی؛ دون: پست و فرومایه؛ وقاحت: بی‌شرمی و گستاخی.
  • آب‌نکشیده: در اینجا سیلی محکم و آبدار؛ مایتعلق‌به: آنچه به چیزی وابسته است؛ نارو زدن: خیانت و حیله کردن.
  • «منظرهٔ فنا و زوال غاز خدابیامرز» گروه نهادی/اضافی و «وقاحت این مصطفای بدقواره» گروه اضافی/وصفی است.
  • «آقای مصطفی خان» منادا و «صدای کشیدهٔ آب‌نکشیده‌ای» گروه نهادی است.
  • واژه‌های «بحبوحه»، «زوال»، «بوقلمون»، «شقاوت»، «وقاحت»، «مایتعلق‌به»، «طنین‌انداز» و «نارو» اهمیت املایی دارند.

قلمرو ادبی

  • بوقلمون نماد دورویی و بی‌ثباتی است؛ «فلک بوقلمون» کنایه و استعاره از روزگار ناپایدار.
  • سرسوزن: کنایه از مقدار کم؛ «خود را از تک و تا نینداختن»: کنایه از حفظ ظاهر و نشان ندادن ناراحتی.
  • «به دریا زدن»: کنایه از خطر کردن و ریسک کردن.
  • «کشیدهٔ آب‌نکشیده»: کنایه از سیلی محکم؛ «گل انداختن صورت»: کنایه از سرخ شدن صورت.
  • «خانه‌خراب»: کنایه از بدبخت؛ «تا حلقوم بلعیده بودی»: کنایه از بسیار خوردن.
  • «دین و ایمانت را باختی»: کنایه از بی‌اختیار شدن و فراموش کردن عهد.
  • راوی مصطفی را به «صندوقچهٔ سر» خود تشبیه کرده است؛ کنایه از محرم اسرار دانستن او.
  • «نارو زدن»: کنایه از خیانت کردن؛ «این یکی از شستت باشد»: کنایه از تنبیه و یادگاری گرفتن از خطا.

قلمرو فکری

راوی نابودی غاز را نشانه‌ای از بی‌ثباتی دنیا می‌بیند و از شکستن پیمان توسط مصطفی خشمگین می‌شود.

بند ۲۲

بند ۲۲

با همان صدای بریده و زبان گرفته و ادا و اطوارهای معمولی خودش که در تمام مدت ناهار اثری از آن هویدا نبود، نفس‌زنان و هق‌هق‌کنان گفت: «پسرعمو جان، من چه گناهی دارم؟ مگر یادتان رفته که وقتی با هم قرار و مدار گذاشتیم، شما فقط صحبت از غاز کردید، کی گفته بودید که توی روغن فرنگی سرخ شده و توی شکمش آلوی برغان گذاشته‌اند؟ تصدیق بفرمایید که اگر تقصیری هست با شماست نه با من.» به قدری عصبانی شده بودم که چشمم جایی را نمی‌دید. از این بهانه‌تراشی‌هایش داشتم شاخ درمی‌آوردم. بی‌اختیار در خانه را باز کرده و این جوان نمک‌نشناس را مانند موشی که از خمرهٔ روغن بیرون کشیده باشند، بیرون انداختم و قدری برای به‌جا آمدن احوال و تسکین غلیان درونی در حیاط قدم زده، آن‌گاه با صورتی که گویی قشری از خندهٔ تصنعی روی آن کشیده باشند، وارد اتاق مهمان‌ها شدم. دیدم چپ و راست مهمان‌ها دراز کشیده‌اند. گفتم: «آقای مصطفی خیلی معذرت خواستند که مجبور شدند بدون خداحافظی با آقایان بروند. وزیر داخله اتومبیل شخصی خود را فرستاده بودند که فوراً آنجا بروند و دیگر نخواستند مزاحم آقایان بشوند.»

معنی

مصطفی تقصیر را به گردن راوی می‌اندازد و می‌گوید در قرار اولیه فقط از غاز سخن گفته شده بود، نه از آلوی برغان و کرهٔ فرنگی. راوی خشمگین، او را از خانه بیرون می‌اندازد و برای مهمانان بهانه‌ای می‌سازد.

قلمرو زبانی

۲۵ جمله
  • اطوار: رفتار و ادا؛ هویدا: روشن و آشکار؛ هق‌هق‌کنان: با گریهٔ بریده‌بریده.
  • قرار و مدار: عهد و پیمان؛ تصدیق: تأیید؛ تقصیر: کوتاهی و خطا؛ خمره: ظرفی بزرگ و سفالی.
  • تسکین: آرام کردن؛ غلیان: جوشش و شدت هیجان؛ تصنعی: ساختگی.
  • «پسرعمو جان» منادا است؛ «چه گناهی» ساخت پرسشی دارد.
  • در «داشتم شاخ درمی‌آوردم» فعل ماضی مستمر است.
  • واژه‌های «اطوار»، «هویدا»، «هق‌هق‌کنان»، «تقصیر»، «خمره»، «تسکین»، «غلیان»، «تصنعی»، «معذرت» و «مزاحم» اهمیت املایی دارند.

قلمرو ادبی

  • «صدای بریده و زبان گرفته»: کنایه از ترس و لکنت زبان.
  • «من چه گناهی دارم؟»: استفهام انکاری.
  • «بهانه‌تراشی»: کنایه از آوردن دلیل غیرمنطقی؛ «شاخ درآوردن»: کنایه از تعجب شدید.
  • «نمک‌نشناس»: کنایه از ناسپاس و قدرناشناس.
  • مصطفی به «موشی که از خمرهٔ روغن بیرون کشیده باشند» تشبیه شده است.
  • «به‌جا آمدن احوال»: کنایه از آرام و سرحال شدن؛ «غلیان درونی»: کنایه از شدت خشم و احساسات.
  • «خندهٔ تصنعی» بیانگر ظاهرسازی است؛ چپ / راست: تضاد و مجاز از همه‌طرف.

قلمرو فکری

راوی به شدت از بهانه‌تراشی مصطفی عصبانی می‌شود، او را بیرون می‌کند و برای حفظ ظاهر به مهمانان دروغ می‌گوید.

بند ۲۳

بند ۲۳

همه اهل مجلس تأسف خوردند و از خوش‌مشربی و فضل و کمال او چیزها گفتند و برای دعوت ایشان به مجالس خود، نمره تلفن و نشانی منزل او را از من خواستند و من هم از شما چه پنهان، بدون آنکه خم به ابرو بیاورم، همه را غلط دادم. فردای آن روز به خاطرم آمد که دیروز یک دست از بهترین لباس‌های نودوز خود را با کلیهٔ متفرعات به انضمام مایحتوی، یعنی آقای استادی مصطفی خان، به دست چلاق‌شدهٔ خودم از خانه بیرون انداخته‌ام، ولی چون تیری که از شست رفته بازنمی‌گردد، یک بار دیگر به کلام بلندپایهٔ «از ماست که بر ماست» ایمان آوردم و پشت دستم را داغ کردم که تا من باشم دیگر پیرامون ترفیع رتبه نگردم.

معنی

فردای آن روز راوی به یاد می‌آورد که لباس‌های نو و متعلقاتشان را همراه مصطفی از خانه بیرون انداخته است؛ اما چون کار انجام‌شده بازگشت‌پذیر نیست، دوباره به سخن «از ماست که بر ماست» ایمان می‌آورد و تصمیم می‌گیرد دیگر سراغ ترفیع رتبه نرود.

مفهوم

هر بلایی که بر سر ما می‌آید، نتیجهٔ کارهای خودمان است.

قلمرو زبانی

۱۷ جمله
  • خوش‌مشربی: خوش‌معاشرتی و خوش‌صحبتی؛ متفرعات: شاخه‌ها و متعلقات؛ انضمام: ضمیمه کردن.
  • مایحتوی: آنچه درون چیزی است؛ در متن منظور مصطفی درون لباس‌هاست؛ چلاق: معیوب و ناتوان.
  • «اهل مجلس» گروه نهادی و «چیزها» مفعول است.
  • «از شما چه پنهان» شبه‌جمله است و در آن فعل به قرینهٔ معنوی حذف شده است.
  • «فردای آن روز» گروه قیدی و «بهترین لباس‌های نودوز خود» گروه مفعولی است.
  • «آقای استادی مصطفی خان» بدل/توضیح برای «مایحتوی» است.
  • واژه‌های «تأسف»، «فضل»، «متفرعات»، «انضمام»، «مایحتوی»، «چلاق» و «بلندپایه» اهمیت املایی دارند.

قلمرو ادبی

  • «خم به ابرو نیاوردن»: کنایه از عادی رفتار کردن و به روی خود نیاوردن.
  • «دست چلاق‌شده»: کنایه از پشیمانی و آرزوی چلاق شدن دستی که آن کار را انجام داده است.
  • «تیری که از شست رفته بازنمی‌گردد»: تمثیل و کنایه از اینکه فرصت و کار انجام‌شده بازگشت‌پذیر نیست.
  • «از ماست که بر ماست»: تمثیل و ضرب‌المثل؛ تضمینی از شعر ناصرخسرو و به معنی آنکه نتیجهٔ اعمال خود به خود ما بازمی‌گردد.
  • «پشت دستم را داغ کردم»: کنایه از عبرت گرفتن، پشیمان شدن و تصمیم به تکرار نکردن کار.
  • «پیرامون چیزی گشتن»: کنایه از به چیزی مشغول شدن.

قلمرو فکری

راوی نتیجه می‌گیرد مشکلات پیش‌آمده پیامد رفتار و تصمیم خود او بوده است و از ماجرای ترفیع رتبه عبرت می‌گیرد.

قرابت معنایی

  • ز تخم تلخ نخورده است کس بَرِ شیرین / ز شاخ بد نچیده دست هیچ کس بادام
  • به هر چاهی که برکندم ز اول من در افتادم / به هر دامی که بنهادم من اندر دام پیوستم