خوان هشتم

پایهٔ دوازدهم۱۸ بند

داستان کشته شدن رستم به دست شغاد؛ از مجموعهٔ «در حیاط کوچک پاییز در زندان»

  • قلمرو زبانی
  • قلمرو ادبی
  • قلمرو فکری

بند ۱

بیت ۱
شبه‌جمله

...یادمآمد،هان،

فعل، ماضی مستمرگروه قیدی

داشتممی‌گفتم،آنشبنیز

هستهمضاف‌الیهمضاف‌الیهنهادفعل

سورتسرمایدیبیدادهامی‌کرد

معنی

هان، به یادم آمد؛ داشتم می‌گفتم که آن شب نیز شدت سرمای زمستان بسیار زیاد بود و ظلم و استبداد به نهایت رسیده بود.

مفهوم

شاعر با توصیف سرمای دی، شدت ظلم، خفقان و استبداد حاکم بر جامعه را نشان می‌دهد.

قلمرو زبانی

۳ جمله
  • خوان: مرحله؛ خوان هشتم: منظور چاهی است که شغاد، برادر ناتنی رستم، برای کشتن او آماده کرده بود.
  • سورت: تندی و تیزی، حدّت و شدّت؛ با «صورت» هم‌آواست و اهمیت املایی دارد.
  • «هان» شبه‌جمله است.
  • «داشتم می‌گفتم» فعل ماضی مستمر است.
  • در «سورت سرمای دی»، «سورت» هسته و «سرمای» و «دی» وابسته‌های مضاف‌الیه‌اند.

قلمرو ادبی

  • زمستان: مجاز از سرما.
  • «سرما بیدادها می‌کرد»: تشخیص و کنایه از شدّت سرما و آزاردهندگی آن.
  • سرما نماد ستم، خفقان و استبداد است.
  • سرما و دی: مراعات‌نظیر.
  • هان / آن: جناس ناهمسان.

قلمرو فکری

سرمای سخت زمستان، تصویری نمادین از جامعهٔ استبدادزده و خفقان‌آور است.

بند ۲

بیت ۲
صفت تعجبهسته؛ فعل «بود» محذوفصفت تعجبهسته؛ فعل «بود» محذوف

وچهسرمایی،چهسرمایی!

نهادحرف عطفمعطوفصفت؛ فعل «بود» محذوف

بادبرفوسوزوحشتناک

معنی

چه سرمای بسیار سختی بود؛ باد سرد می‌وزید، برف می‌بارید و کولاک و سوزی وحشتناک برپا بود.

مفهوم

ادامهٔ توصیف فضای سرد و هراس‌آور و اشاره به شدت استبداد در جامعه.

قلمرو زبانی

۳ جمله
  • بادبرف: کولاک برفی که با وزش باد همراه است.
  • «چه» صفت تعجّب است.
  • فعل «بود» در «چه سرمایی [بود]» و «بادبرف و سوز وحشتناک [بود]» به قرینهٔ معنوی حذف شده است.

قلمرو ادبی

  • «چه سرمایی، چه سرمایی»: تکرار و واج‌آرایی.
  • سرما، بادبرف و سوز: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

هوای بسیار سرد و کولاک، فضای ظلمانی و استبدادی جامعه را تداعی می‌کند.

بند ۳

بیت ۳
حرف ربطقیدمفعولفعلقید

لیک،خوشبختانهآخر،سرپناهییافتمجایی

حرف ربط وابسته‌سازنهادمسندفعل اسنادیحرف عطفمعطوف؛ مسند

گرچهبیرونتیرهبودوسرد،همچونترس،

نهادمسندحرف عطفمعطوف؛ مسندفعل اسنادی

قهوه‌خانهگرموروشنبود،همچونشرم...

متممحرف اضافه؛ به معنی «برای»گروه نهادیفعل اسنادی

همگنانراخونگرمیبود

معنی

اما خوشبختانه سرانجام جایی امن پیدا کردم. هرچند بیرون مانند ترس، تیره و سرد بود، درون قهوه‌خانه مانند شرم، گرم و روشن بود و همه با هم صمیمی بودند.

مفهوم

تقابل فضای گرم و دوستانهٔ جامعهٔ همفکر شاعر با فضای سرد، تیره و استبدادزدهٔ بیرون.

قلمرو زبانی

۴ جمله
  • همگنان: همهٔ مردم، همگان.
  • لیک: لیکن، ولی؛ حرف پیوند همپایه‌ساز.
  • در «گرچه بیرون تیره بود و سرد»، «بیرون» نهاد، «تیره» مسند و «سرد» معطوف به مسند است.
  • در «قهوه‌خانه گرم و روشن بود»، «قهوه‌خانه» نهاد و «گرم و روشن» گروه مسندی است.
  • در «همگنان را خون گرمی بود»، «را» حرف اضافه و به معنی «برای» است.

قلمرو ادبی

  • «بیرون ... همچون ترس»: تشبیه.
  • «قهوه‌خانه ... همچون شرم»: تشبیه.
  • تیره و سرد / گرم و روشن: حس‌آمیزی و تقابل.
  • «خون گرمی داشتن»: کنایه از صمیمی بودن.
  • گرم / سرد و تیره / روشن: تضاد.
  • ترس / شرم: جناس ناهمسان.
  • قهوه‌خانه نماد سنت و فرهنگ ایرانی و جامعهٔ همفکر شاعر و فضای بیرون نماد جامعه و فضای کشور است.

قلمرو فکری

درون قهوه‌خانه فضایی گرم، روشن و صمیمی دارد، در حالی که بیرون، سرد و هراس‌آور است.

بند ۴

بیت ۴
نهادمسندحرف عطفمعطوف؛ مسندگروه نهادی

قهوه‌خانهگرموروشن،مردنقالآتشین‌پیغام،

قیدگروه مسندیفعل اسنادی

راستیکانونگرمیبود

معنی

قهوه‌خانه گرم و روشن بود و مرد نقال با سخنان اثرگذار و گیرا، آنجا را به راستی به مرکزی گرم و صمیمی تبدیل کرده بود.

مفهوم

جذابیت و گیرایی سخن نقال و صمیمیتی که در فضای قهوه‌خانه وجود دارد.

قلمرو زبانی

۳ جمله
  • نقال: بسیار نقل‌کننده؛ داستان‌سرای قهوه‌خانه.
  • آتشین: گیرا، سوزناک و مؤثر؛ کانون: مرکز، محفل.
  • در «قهوه‌خانه گرم و روشن»، «قهوه‌خانه» نهاد و «گرم و روشن» گروه مسندی با فعل محذوف است.
  • «مرد نقال آتشین‌پیغام» گروه نهادی و «کانون گرمی» گروه مسندی است؛ «راستی» قید است.

قلمرو ادبی

  • «آتشین‌پیغام»: کنایه از سخنان تأثیرگذار و جذاب و حس‌آمیزی.
  • در «پیغام آتشین» تشبیه درون‌واژه‌ای وجود دارد.
  • کانون: ایهام؛ ۱. مرکز ۲. آتشدان.
  • گرمی قهوه‌خانه: کنایه از صمیمیت و مهربانی.

قلمرو فکری

سخن نقال، فضای قهوه‌خانه را گرم، پرشور و دلنشین کرده است.

بند ۵

بیت ۵
گروه نهادیگروه نهادیمسندنهادمسند

مردنقالـآنصدایشگرم،نایشگرم،

نهادمسندحرف عطفمعطوف؛ مسند

آنسکوتشساکتوگیرا

نهادحرف اضافه؛ به معنی «مانند»هستهصفت + مضاف‌الیهمسند

ودمش،چونانحدیثآشنایشگرم

فعل مرکبحرف ربطفعل مرکب

راهمی‌رفتوسخنمی‌گفت

معنی

مرد نقال، صدایی گرم و دلنشین و گیرا داشت؛ حتی سکوتش نیز جذاب بود و دم و سخنش مانند داستان‌های آشنای شاهنامه، گرم و صمیمی بود. او راه می‌رفت و سخن می‌گفت.

مفهوم

تأثیرگذاری سخن نقال و قدرت سخنوری او.

قلمرو زبانی

۶ جمله
  • نای: حنجره، گلو؛ حدیث آشنا: منظور داستان‌های شاهنامه است.
  • ضمیر «ش» در «صدایش»، «نایش»، «سکوتش»، «دمش» و «آشنایش» به مرد نقال بازمی‌گردد.
  • در «حدیث آشنایش»، «حدیث» هسته، «آشنا» صفت و «ش» مضاف‌الیه است.

قلمرو ادبی

  • «صدایش گرم»، «نایش گرم» و «دمش گرم»: حس‌آمیزی و کنایه از جذاب و گیرا بودن صدا و سخن.
  • دم نقال به حدیث آشنا تشبیه شده است.
  • اشتقاق «سکوت / ساکت» و واج‌آرایی صامت‌های «ش» و «گ».

قلمرو فکری

نقال با صدای گرم، سکوت گیرا و سخن دلنشین، شنوندگان را مجذوب خود می‌کند.

بند ۶

بیت ۶
نهادصفتحرف اضافهمتمم؛ «ش» مضاف‌الیه

چوب‌دستیمنتشاماننددردستش،

گروه مسندیفعل اسنادی

مستشوروگرمگفتنبود

معنی

در حالی که چوب‌دستی‌ای از چوب منتشا در دست داشت، با شور و اشتیاق فراوان سرگرم داستان‌گویی بود.

قلمرو زبانی

۲ جمله
  • منتشا: نوعی عصا از چوب گره‌دار که معمولاً درویشان و قلندران به دست می‌گیرند؛ برگرفته از نام «منتشا»، شهری در آسیای صغیر.
  • «ش» در «دستش» مضاف‌الیه و مرجع آن مرد نقال است.
  • «چوب‌دستی» نهاد و «مست شور و گرم گفتن» گروه مسندی است.

قلمرو ادبی

  • «مست شور بودن»: کنایه از به‌شدت تحت تأثیر چیزی بودن.
  • «گرم گفتن»: کنایه از مشغول و سرگرم سخن گفتن.
  • چوب‌دستی منتشامانند: تشبیه.

قلمرو فکری

مرد نقال با شور و هیجان فراوان مشغول داستان‌گویی است.

بند ۷

بیت ۷
گروه مفعولینشانهٔ مفعول

صحنهٔمیدانکخودرا

قیدحرف عطفقیدفعل

تندوگاهآراممی‌پیمود

نهادمسند؛ فعل محذوف

همگنانخاموش،

مضاف‌الیه؛ «ش» مرجع مرد نقالحرف اضافهٔ مرکبمتمم

گردبرگردش،بهکردارصدفبرگردمروارید،

گروه مسندی؛ فعل محذوف

پایتاسرگوش

معنی

مرد نقال صحنهٔ کوچک قهوه‌خانه را گاهی تند و گاهی آرام می‌پیمود. همهٔ حاضران ساکت بودند و مانند صدفی که دور مروارید حلقه زده باشد، گرد او جمع شده و با تمام وجود به سخنانش گوش می‌دادند.

مفهوم

جذابیت و گیرایی سخنان نقال و توجه کامل شنوندگان.

قلمرو زبانی

۲ جمله
  • میدانک: میدان کوچک؛ «ک» نشانهٔ تصغیر است.
  • «صحنهٔ میدانک خود» گروه مفعولی است.
  • ضمیر «ش» در «گردش» مضاف‌الیه و مرجع آن مرد نقال است.
  • «به کردار» حرف اضافهٔ مرکب و به معنی «مانند» است.
  • «همگنان» نهاد و «خاموش» مسند است و فعل به قرینه حذف شده است.

قلمرو ادبی

  • پای تا سر: مجاز از تمام وجود.
  • گوش: مجاز از شنیدن؛ «پای تا سر گوش بودن»: کنایه از با دقت فراوان گوش دادن.
  • صحنهٔ میدانک: استعاره از فضای قهوه‌خانه.
  • شنوندگان مانند صدف و نقال مانند مروارید تصویر شده‌اند: تشبیه.
  • تند / آرام: تضاد؛ پای / سر: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

همهٔ مردم، خاموش و سراپا گوش، مجذوب سخنان نقال‌اند.

بند ۸

بیت ۸
مفعولنشانهٔ مفعولنهاد

...«هفت‌خوانرازادسرومرو،

حرف اضافه + متممبدلبدل

یابهقولی«ماخسالار»،آنگرامیمرد،

بدلفعل

آنهریوهٔخوبوپاک‌آیینـروایتکرد؛

مفعولنشانهٔ مفعول

خوانهشتمرا

نهادفعلقید

منروایتمی‌کنماکنون...

نهادحرف ربط وابسته‌سازنهاد + مضاف‌الیهمسند؛ فعل «است» محذوف

منکهنامممات»...

قیدفعلحرف ربطفعل

همچنانمی‌رفتومی‌آمد

معنی

هفت‌خوان رستم را آزادسرو مروزی یا به قولی ماخ‌سالار، آن مرد گرامی هراتیِ خوب و پاک‌آیین، روایت کرده است. اکنون من، مهدی اخوان ثالث، خوان هشتم یعنی داستان مرگ رستم را روایت می‌کنم؛ و مرد نقال همچنان می‌رفت و می‌آمد.

مفهوم

شاعر در این بخش از راویان داستان‌های شاهنامه نام می‌برد و خود را راوی «خوان هشتم» معرفی می‌کند.

قلمرو زبانی

۵ جمله
  • هریوه: منسوب به هرات، شهری در افغانستان.
  • آزادسرو و ماخ‌سالار از راویان شاهنامه‌اند.
  • هفت‌خوان: اشاره به هفت مرحلهٔ سخت و دشوار رستم برای نجات کی‌کاووس.
  • «آن گرامی مرد» و «آن هریوهٔ خوب و پاک‌آیین» بدل برای ماخ‌سالارند؛ «گرامی مرد» ترکیب وصفی مقلوب است.
  • «مات» کوتاه‌شدهٔ نام مهدی اخوان ثالث است: م = مهدی، ا = اخوان، ت = ثالث.
  • در «من که نامم مات»، فعل «است» به قرینهٔ معنوی حذف شده است.

قلمرو ادبی

  • هفت / هشتم: مراعات‌نظیر.
  • در ذکر آزادسرو، ماخ‌سالار و هفت‌خوان، تلمیح به روایات شاهنامه وجود دارد.

قلمرو فکری

اخوان ثالث خود را ادامه‌دهندهٔ سنت روایت داستان‌های حماسی می‌داند و مرگ رستم را «خوان هشتم» می‌نامد.

بند ۹

بیت ۹
قیدفعلحرف ربطفعلحرف ربطفعل مرکب

همچنانمی‌گفتومی‌گفتوقدممی‌زد

مسندفعل اسنادینهادگروه مسندیفعل اسنادی

«قصهاستاین،قصه،آریقصهدرداست

مسندفعل اسنادی منفی

شعرنیست؛

نهادگروه مسندیفعل اسنادی

اینعیارمهروکینمردونامرداست

بی‌عیاروشعرمحضخوبوخالینیست

هیچـهمچونپوچـعالینیست

نهادگروه مسندی

اینگلیمتیره‌بختی‌هاست

خیسخونداغسهرابوسیاوش‌ها،

هستهمضاف‌الیهمضاف‌الیه

روکشتابوتتختی‌هاست...»

معنی

مرد نقال همچنان قدم می‌زد و سخن می‌گفت: این داستان، قصه‌ای واقعی و دردناک است و فقط شعر و سرگرمی نیست؛ معیاری برای سنجش مهر و کین، مردانگی و نامردی است. این گلیم، گلیم تیره‌بختی‌های مردمی است که به خون سهراب‌ها و سیاوش‌ها آغشته و روکش تابوت تختی‌ها شده است.

مفهوم

تأکید بر واقعی و دردناک بودن داستان، سنجش مردانگی و ناجوانمردی، و پیوند سرنوشت سهراب، سیاوش و تختی با رنج و بدبختی یک ملت.

قلمرو زبانی

۱۱ جمله
  • عیار: ابزار و مبنای سنجش؛ نیز به معنی جوانمرد و پهلوان.
  • روکش: پوشش روی چیزی؛ تابوت: صندوقی که مرده را در آن می‌گذارند.
  • در «قصه است این»، «قصه» مسند و «این» نهاد است و «قصه»ی تکرارشده نقش تبعی دارد.
  • در «این گلیم تیره‌بختی‌هاست»، «این» نهاد و «گلیم تیره‌بختی‌ها» گروه مسندی است.
  • در «روکش تابوت تختی‌هاست»، «روکش» هسته، «تابوت» مضاف‌الیه و «تختی‌ها» مضاف‌الیه است.

قلمرو ادبی

  • «قصه» و «می‌گفت» تکرار شده‌اند.
  • «گلیم تیره‌بختی‌ها»: اضافهٔ تشبیهی؛ این قصه به گلیم تیره‌بختی‌ها تشبیه شده است.
  • سهراب، سیاوش و تختی نماد انسان‌های آزاده و مظلوم‌اند و اشاره به سرنوشت آنان تلمیح دارد.
  • «خیس خون داغ سهراب و سیاوش‌ها»: پارادوکس و کنایه از تازه بودن خون و کشته شدن ناحق.
  • مهر / کین و مرد / نامرد: تضاد؛ مهر و کین لف و نشر مرتب دارند.
  • روکش تابوت، نماد پرچم است.

قلمرو فکری

این قصه سرگرمی نیست؛ روایتی از درد، مردانگی، ناجوانمردی، ستم و خون آزادگان و مظلومان است.

بند ۱۰

بیت ۱۰
قیدنهادمسندفعل

اندکیاستادوخامشماند

قیدگروه قیدی

پسهماوایخروشخشم،

حرف اضافهمتممگروه قیدی

باصداییمرتعش،لحنیرجزمانندودردآلود،

خواند:

بدل‌ها و وصف‌های رستم

آه،دیگراکنونآنعمادتکیهوامیدایران‌شهر،

شیرمردعرصهٔناوردهایهول،

پورزالزر،جهان‌پهلوان،

آنخداوندوسواررخشبی‌مانند،

آنکههرگزـچونکلیدگنجمرواریدـ

فعلمتمم؛ «ش» مضاف‌الیهنهاد

گمنمی‌شدازلبشلبخند،

خواهروزصلحوبستهمهرراپیمان،

خواهروزجنگوخوردهبهرکینسوگند

معنی

مرد نقال اندکی مکث کرد و ساکت شد؛ سپس با صدایی لرزان، خشمگین و دردناک ادامه داد: افسوس که اکنون ستون و امید ایران، آن شیرمرد میدان‌های هراس‌انگیز جنگ، رستمِ جهان‌پهلوان و سوار رخش بی‌مانند، همان کسی که چه در روز صلح و چه در روز جنگ لبخند از لبش دور نمی‌شد، در چنین سرنوشتی گرفتار شده است.

مفهوم

توصیف ویژگی‌های رستم و روحیهٔ استوار و شاد او در همهٔ شرایط.

قلمرو زبانی

۹ جمله
  • استاد: در اینجا منظور مرد نقال است.
  • رجز: شعری که در میدان جنگ برای مفاخره می‌خوانند؛ رجزمانند: با لحن حماسی و استوار.
  • عماد: تکیه‌گاه؛ ایران‌شهر: ایران؛ ناورد: میدان جنگ؛ هول: ترس و وحشت؛ پور زال زر: رستم؛ کین: انتقام.
  • «هماوای خروش خشم» گروه قیدی است.
  • «شیرمرد عرصهٔ ناوردهای هول»، «پور زال زر»، «جهان‌پهلوان» و «آن خداوند و سوار رخش بی‌مانند» همگی دربارهٔ رستم‌اند.

قلمرو ادبی

  • ایران‌شهر: مجاز از مردم ایران.
  • شیرمرد: کنایه از دلیر و شجاع و مجاز از رستم؛ شیر استعاره از رستم است.
  • «عماد تکیه و امید ایران‌شهر»: استعاره از رستم.
  • کلید گنج مروارید: تشبیه لبخند به کلید گنج؛ گنج استعاره از دهان و مروارید استعاره از دندان است.
  • «گم نمی‌شد از لبش لبخند»: کنایه از همیشه شاد بودن.
  • صلح / جنگ و مهر / کین: تضاد و مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

رستم، تکیه‌گاه و امید ایران و پهلوانی استوار است که در صلح و جنگ روحیهٔ خود را حفظ می‌کند.

بند ۱۱

بیت ۱۱
گروه نهادی؛ اشاره به رستم

آریاکنونشیرایران‌شهر

بدل و وصف رستم

تهمتن،گردسجستانی

بدل و وصف رستم

کوهکوهان،مردمردستان

بدل

رستمدستان

حرف اضافهمتمم

درتگتاریک‌ژرفچاهپهناور،

کشتههرسوبرکفودیواره‌هایشنیزهوخنجر،

چاهغدرناجوانمردان

چاهپستان،چاهبی‌دردان،چاهچونانژرفیوپهناش،بی‌شرمیشناباور

وغم‌انگیزوشگفت‌آور

آریاکنونتهمتنبارخشغیرتمند،

حرف اضافهمتممنهاد؛ «ش» مضاف‌الیهگروه مسندیفعل

دربناینچاهآبشزهرشمشیروسنان،گمبود

معنی

آری، اکنون رستم، آن پهلوان نیرومند سیستانی و نمونهٔ مردانگی، همراه با رخش در ته چاهی تاریک، عمیق و پهناور افتاده است؛ چاهی که کف و دیواره‌هایش پر از نیزه و خنجر، حاصل نیرنگ ناجوانمردان و آکنده از زهر شمشیر و سنان است.

مفهوم

توصیف چاهی که شغاد با نیرنگ برای کشتن رستم آماده کرده و بیان عمق کینه و خیانت دشمنان رستم.

قلمرو زبانی

۲ جمله
  • ایران‌شهر: کشور ایران؛ تهمتن: قوی‌هیکل، لقب رستم؛ گرد: پهلوان؛ سجستانی: اهل سیستان.
  • کوه کوهان: استوارترین و سرافرازترین کوه، منظور رستم؛ مرد مردستان: جوانمردترین جوانمردان؛ دستان: لقب زال.
  • تگ: ته، عمق و قعر؛ غدر: نیرنگ؛ سنان: نیزهٔ کوچک.
  • «کشته» در «کشته هر سو بر کف و دیواره‌هایش نیزه و خنجر» به معنی «نهاده و گذاشته شده» است.

قلمرو ادبی

  • رستم به شیر و کوه تشبیه شده است.
  • چاه در «بی‌شرمیش» تشخیص یافته و به انسان بی‌شرم تشبیه شده است.
  • تکرار «چاه» و اغراق در ژرفی و پهنای آن.
  • کوه نماد قدرت و چاه نماد پستی، تاریکی و سیاهی است.
  • نیزه، خنجر، شمشیر و سنان: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

رستم با وجود همهٔ قدرت و پهلوانی، در دام نیرنگ و خیانت ناجوانمردان گرفتار شده است.

بند ۱۲

بیت ۱۲
گروه نهادیقید

پهلوانهفت‌خوان،اکنون

گروه مسندیفعل اسنادی

طعمهدامودهانخوانهشتمبود

فعل

ومی‌اندیشید

حرف ربط وابسته‌سازفعلمفعول

کهنبایستیبگویدهیچ

مسندحرف عطفمعطوف؛ مسندفعل اسنادیگروه نهادی

بسکهبی‌شرمانهوپستاستاینتزویر

معنی

رستم، پهلوان هفت‌خوان، اکنون گرفتار دام خوان هشتم و اسیر چاه مرگ شده بود و با خود می‌اندیشید که پس از چنین حیلهٔ پست و بی‌شرمانه‌ای بهتر است چیزی نگوید.

مفهوم

شرح به چاه افتادن رستم و رخش و نکوهش شدت بی‌شرمی و ناجوانمردی شغاد.

قلمرو زبانی

۴ جمله
  • تزویر: حیله و نیرنگ، دورویی و فریبکاری.
  • «پهلوان هفت‌خوان» منظور رستم است و گروه نهادی به شمار می‌آید.
  • «طعمه دام و دهان خوان هشتم» گروه مسندی است.
  • در «این تزویر»، «این» وابستهٔ پیشین و «تزویر» هستهٔ گروه نهادی است؛ «بی‌شرمانه و پست» گروه مسندی است.

قلمرو ادبی

  • پهلوان هفت‌خوان: مجاز از رستم.
  • طعمهٔ دام: مجاز از گرفتار شدن در چاه.
  • خوان هشتم مانند موجودی با دهان تصویر شده است: تشخیص و اضافهٔ استعاری.
  • هفت / هشتم: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

رستم از شدت پستی و بی‌شرمی نیرنگی که بر او رفته است، سکوت را ترجیح می‌دهد.

بند ۱۳

بیت ۱۳
مفعولنشانهٔ مفعولفعلحرف ربط وابسته‌سازفعلمفعول

چشمرابایدببندد،تانبیندهیچ...

فعل؛ «ش» مفعولمفعول

بعدچندیکهگشودشچشم

گروه مفعولینشانهٔ مفعولفعل

رخشخودرادید

نهاد؛ «ش» مضاف‌الیهفعل

بسکهخونشرفتهبودازتن،

بسکهزهرزخم‌هاکاریش

گروه نهادیفعلحرف ربطفعل، ماضی مستمر

گوییازتنحسوهوششرفتهبودوداشتمی‌خوابید

معنی

رستم با خود می‌گوید باید چشم را ببندد تا چیزی نبیند. مدتی بعد چشم‌هایش را باز کرد و رخش را دید که از شدت خون‌ریزی و زخم‌های کاری، حس و هوش از تنش رفته و در حال مرگ بود.

مفهوم

اخوان در این بخش از زخم‌های خطرناک رخش و نزدیک شدن او به مرگ سخن می‌گوید.

قلمرو زبانی

۸ جمله
  • چشم گشودن: به هوش آمدن؛ کاری: مؤثر و کشنده؛ زخم کاری: ضربه یا زخمی که موجب مرگ می‌شود.
  • در «گشودش»، «ش» مفعول و مرجع آن «چشم» است.
  • «رخش خود» گروه مفعولی است.
  • «داشت می‌خوابید» فعل ماضی مستمر است.

قلمرو ادبی

  • چشم بستن: کنایه از نادیده گرفتن.
  • کاری بودن زخم: کنایه از خطرناک و عمیق بودن زخم.
  • رفتن حس و هوش از تن: کنایه از ناتوانی و ضعف.
  • «داشت می‌خوابید»: کنایه از مردن.
  • حس و هوش: مراعات‌نظیر؛ «تن» تکرار شده است.

قلمرو فکری

رخش به سبب خون‌ریزی و زخم‌های کاری، توان خود را از دست داده و در آستانهٔ مرگ است.

بند ۱۴

بیت ۱۴
نهاد

او

ازتنخودـبسبترازرخشـ

مسندفعل اسنادیحرف ربطفعل + ضمیر پیوستهمتمم

بی‌خبربودونبودشاعتناباخویش

مفعولنشانهٔ مفعولفعلحرف ربطفعل

رخشرامی‌دیدومی‌پایید

هستهبدلبدل

رخش،آنطاقعزیز،آنتایبی‌همتا

رخشرخشنده

باهزارانیادهایروشنوزنده...

گفتدردل:«رخش!طفلکرخش!آه!»

نهادگروه مسندیقیدفعل اسنادی

ایننخستینبارشایدبود

گروه نهادیفعل

کانکلیدگنجمرواریداوگمشد

معنی

رستم به تن زخمی خود توجهی نداشت و تنها مراقب رخش بود. رخشِ یگانه، عزیز و بی‌همتای او با هزاران خاطرهٔ روشن و زنده پیش چشمش بود. رستم با اندوه در دل گفت: رخش، طفلک رخش، آه؛ و شاید این نخستین بار بود که لبخند از لبان رستم محو می‌شد.

مفهوم

بی‌توجهی رستم به زخم‌های خود، توصیف ویژگی‌های برجستهٔ رخش و اندوه رستم از درد و رنج او.

قلمرو زبانی

۱۰ جمله
  • بتر: کوتاه‌شدهٔ بدتر؛ پاییدن: مراقب بودن؛ طاق: فرد، یکتا و بی‌همتا؛ تا / تای: فرد و تک.
  • «او» نهاد و «بی‌خبر» مسند است.
  • «رخش» در «رخش را می‌دید و می‌پایید» مفعول است.
  • «آن طاق عزیز» و «آن تای بی‌همتا» بدل‌ها و وصف‌های رخش‌اند.
  • «کان» کوتاه‌شدهٔ «که آن» است.

قلمرو ادبی

  • یاد روشن: حس‌آمیزی؛ یاد زنده: کنایه از تازه و فراموش‌نشدنی بودن خاطرات.
  • رخش / رخشنده: اشتقاق.
  • کلید گنج مروارید: استعاره از لبخند؛ گم شدن کلید گنج مروارید کنایه از غمگین و ناراحت شدن است.
  • «رخش! طفلک رخش! آه!» بیان عاطفی و تحسّر است.

قلمرو فکری

رستم درد خود را فراموش کرده و تمام توجهش به رخش و خاطرات مشترکشان است.

بند ۱۵

بیت ۱۵

ناگهانانگار

حرف اضافهمتمم

برلبآنچاه

مفعولنشانهٔ مفعولفعل

سایه‌ایرادید

نهادمسندبدلفعل اسنادی

اوشغاد،آننابرادربود

حرف ربط وابسته‌سازفعلحرف ربطفعل

کهدرونچهنگهمی‌کردومی‌خندید

گروه نهادیمتممفعل

وصدایشومونامردانه‌اشدرچاهسارگوشمی‌پیچید...

معنی

ناگهان رستم گویی سایه‌ای را بر لب چاه دید؛ شغاد، برادر ناتنی و ناجوانمردش بود که به درون چاه نگاه می‌کرد و می‌خندید و صدای شوم و نامردانه‌اش در گوش رستم می‌پیچید.

قلمرو زبانی

۵ جمله
  • شغاد: برادر ناتنی رستم.
  • «بر لب آن چاه» گروه متممی و «سایه‌ای» مفعول است.
  • «او» نهاد، «شغاد» مسند و «آن نابرادر» بدل است.

قلمرو ادبی

  • نابرادر: ایهام؛ ۱. برادر ناتنی ۲. ناجوانمرد.
  • چاهسار گوش: اضافهٔ تشبیهی.

قلمرو فکری

رستم با دیدن شغاد بر لب چاه، با چهرهٔ خیانت و ناجوانمردی روبه‌رو می‌شود.

بند ۱۶

بیت ۱۶
گروه نهادیحرف اضافهمتممفعل

بازچشماوبهرخشافتادـاما...وای!

دید،

گروه نهادی/وصفیبدل/وصف

رخشزیبا،رخشغیرتمند

رخشبی‌مانند

گروه وابسته به رخشفعل، ماضی نقلی

باهزارشیادبودخوب،خوابیدهاست

آن‌چنانکهراستیگویی

گروه مفعولینشانهٔ مفعولمتممفعل، ماضی نقلی

آنهزارانیادبودخوبرادرخوابمی‌دیدهاست...

بعدازآنتامدتی،تادیر،

گروه مفعولینشانهٔ مفعولفعلفعلفعل

یالورویشراهمینوازشکرده،هیبویید،هیبوسید،

مفعولمتممفعل

روبهیالوچشماومالید...

معنی

رستم دوباره به رخش نگاه کرد و دید رخش زیبا و بی‌مانند با هزاران خاطرهٔ خوبش مرده است؛ آن‌قدر آرام بود که گویی آن خاطرات را در خواب می‌دید. سپس مدتی طولانی یال و صورت رخش را نوازش کرد، بویید و بوسید و صورت خود را به یال و چشم او مالید.

مفهوم

وداع عاطفی رستم با رخش و یادآوری خاطرات خوب و ماندگار او.

قلمرو زبانی

۱۰ جمله
  • هزاران: نشانهٔ کثرت و فراوانی؛ یادبود: خاطره؛ تا دیر: مدت طولانی؛ یال: گردن و موی گردن.
  • ضمیر «ش» در «هزارش» به رخش بازمی‌گردد.
  • «خوابیده است» فعل ماضی نقلی است.
  • «رو» در پایان بند مفعول است.

قلمرو ادبی

  • چشم: مجاز از نگاه.
  • «خوابیده است»: کنایه از مرده است؛ «در خواب دیدن»: کنایه از واقعی نبودن.
  • تکرار «رخش»، «هی»، «بویید» و «بوسید» در القای عاطفه مؤثر است.
  • رو و چشم: مراعات‌نظیر.

قلمرو فکری

رستم با اندوه و محبت فراوان با رخشِ از دست‌رفته وداع می‌کند.

بند ۱۷

بیت ۱۷
گروه نهادیمتمم؛ «ش» مضاف‌الیهفعل

مردنقالازصدایشضجهمی‌بارید

نهاد؛ «ش» مضاف‌الیهحرف اضافه؛ به معنی «مانند»متممفعل اسنادی

ونگاهشمثلخنجربود:

«ونشستآرام،یالرخشدردستش،

بازباآنآخریناندیشه‌هاسرگرم

مسندفعل اسنادینهادحرف عطفمعطوف؛ مسند

جنگبوداینیاشکار؟آیا

مسندفعل اسنادیحرف عطفمعطوف؛ مسند

میزبانیبودیاتزویر؟

نهادفعلحرف ربط وابسته‌سازفعلنهادحرف ربط شرطفعل

قصهمی‌گویدکهبی‌شکمی‌توانستاواگرمی‌خواست

مفعولنشانهٔ مفعولفعل

کهشغادنابرادررابدوزدـهمچنانکهدوختـ

باکمانوتیر

بردرختیکهبهزیرشایستادهبود،

وبرآنبرتکیهدادهبود

ودرونچهنگهمی‌کرد

معنی

صدای مرد نقال آکنده از ضجه و اندوه بود و نگاهش چون خنجر. رستم در حالی که یال رخش را در دست داشت، با آخرین اندیشه‌های خود می‌پرسید: آیا این جنگ بود یا شکار، میزبانی بود یا نیرنگ؟ قصه می‌گوید اگر می‌خواست می‌توانست شغاد را با تیر به درختی که کنار چاه ایستاده بود بدوزد؛ همان‌گونه که کرد.

مفهوم

انتقام گرفتن رستم از قاتل خود در لحظهٔ مرگ.

قلمرو زبانی

۱۴ جمله
  • ضجه: ناله و فریاد با صدای بلند، شیون؛ تزویر: نیرنگ.
  • ضمیر «ش» در «صدایش» به مرد نقال و در «دستش» به رستم بازمی‌گردد.
  • در «جنگ بود این یا شکار؟» «این» نهاد و «جنگ / شکار» مسندند.
  • شغاد نابرادر، مفعول جملهٔ «بدوزد» است.

قلمرو ادبی

  • «ضجه می‌بارید»: کنایه از شدت غم و اندوه و استعارهٔ ضجه به باران.
  • «نگاهش مثل خنجر بود»: تشبیه.
  • دوختن با کمان و تیر: کنایه از کشتن و نابود کردن.
  • نابرادر: ایهام؛ برادر ناتنی / ناجوانمرد.

قلمرو فکری

رستم در واپسین لحظه، با وجود نیرنگی که بر او رفته است، توان انتقام از شغاد را دارد.

بند ۱۸

بیت ۱۸
نهادفعل

قصهمی‌گوید:

نهادمتمم؛ «ش» مضاف‌الیهقید؛ به معنی «بسیار»مسندفعل اسنادیحرف ربطمعطوف؛ مسندفعل اسنادی

اینبرایشسختآسانبودوسادهبود

حرف ربط وابسته‌سازفعلنهادحرف ربط شرطفعل

همچنانکهمی‌توانستاو،اگرمی‌خواست،

حرف ربط + وابستهٔ اشارهگروه مفعولیفعل

کانکمندشصتخمخویشبگشاید

فعلمتمممتمممفعول

وبیندازدبهبالا،بردرختی،گیره‌ای،سنگی

فعل

وفرازآید

حرف ربط شرطفعلقیدفعلقید

وربپرسیراست،گویمراست

نهادقیدقیدفعل

قصهبی‌شکراستمی‌گوید

فعلنهادحرف ربط شرطفعل

می‌توانستاو،اگرمی‌خواست؛

حرف ربط

لیک...»

معنی

قصه می‌گوید نجات یافتن برای رستم بسیار آسان بود؛ اگر می‌خواست می‌توانست کمند بلند خود را بر درخت یا سنگی بیندازد و از چاه بالا بیاید. اگر از من بپرسی، می‌گویم قصه راست می‌گوید؛ رستم می‌توانست خود را نجات دهد، اگر می‌خواست؛ اما...

مفهوم

تسلیم شدن رستم در برابر سرنوشت، با وجود اینکه توانایی نجات خود را داشت؛ تقدیرگرایی.

قلمرو زبانی

۱۳ جمله
  • کمند: ریسمانی حلقه‌دار که در جنگ یا شکار با آن دشمن یا حیوان را اسیر می‌کنند؛ شصت خم: شصت حلقه؛ فراز آمدن: بالا آمدن.
  • «کان» کوتاه‌شدهٔ «که آن» است.
  • «کمند شصت خم خویش» گروه مفعولی است.
  • «ور» کوتاه‌شدهٔ «و اگر» است.

قلمرو ادبی

  • قصه تشخیص یافته و سخن می‌گوید.
  • «سخت آسان» پارادوکس ظاهری دارد؛ در اینجا «سخت» به معنی «بسیار» است و در منابع یادآوری شده که تضاد حقیقی نیست.
  • کمند شصت خم: کنایه از بلند بودن کمند.
  • «راست» تکرار شده است.
  • سخت با آسان ایهام تناسب دارد.

قلمرو فکری

رستم با وجود قدرت و امکان نجات، در برابر سرنوشت تسلیم می‌شود؛ در عین حال عبارت «اگر می‌خواست، می‌توانست» یادآور این معناست که خواستن با توانستن پیوند دارد.